بسم الله الرحمن الرحیم

آچه جان

آچه جان (مادرجان) یک­سال می شود که ما شما را انتظاریم ، من با نسیم جان و دلربا یک سال است که مهربانیت را انتظاریم....آچه جان در فصل بهار همه چیز می­شکوفد ولی حیف که آدمیزاد از زمین دویم باره نمی برآید.....آچه عزیزم همه همصنفانم (همکلاسیهایم) مادرشان را به مجلس فریاد می کنند و من باشم چهار طرف مادرم را می کاوم ....آچه جان نوروز می­آید دوگانه­هایم (دوستانم) در وقت نوروز با آچه شان به سیر و گشت می روند، ما باشیم اپه ام (خواهرم) و دودرم (برادر کوچکم) راهت را نگاه می کنیم ....

(دلربا ، نسیم جان و فاطمه در کنار مادر مرحومشان)

خانه ای را که اخیراً در آن ساکن شده ام متعلق است به خانواده ای که کمتر از یکسال پیش با فوت مادر خانواده از هم پاشیده و دو دختر و یک پسر برجای مانده هم اکنون در شرایط بسیار سختی با بی بی خود زندگی می کنند .

(آغازین روز سال نو در کنار بی بی و نبیره هایش)

 درست روز بعد از استقرار در این خانه خبر یافتم که مادربزرگ بزرگوار خود را ازدست داده­ام، عزم جزم کردم که برای شرکت در مراسم ترحیم و زیارت مزارش راهی ایران شوم . اما نشد سخت اندوهگین بودم ، دلربا از علت ناراحتیم پرسید وقتی برایش توضیح دادم نامه خواهرش فاطمه را برایم خواند و گفت اکه مجید گور آچه ام در همینجاست اما نمی توانم به دیدنش بروم آنوقت تو می خواهی ایران برای دیدن گور بی بی ات بروی؟

توضیحات او در باره مرگ مادرش و زندگی پس از مادر و صحبت بی بی دلربا، اپه عارفه در خصوص عدم امکان رفتن زنان و دخترکان سر قبر در گذشتگانشان چنان منقلبم ساخت که در این چند روزه نتوانستم آنچنان که باید به کارهایم از جمله بروز کردن وبلاگ بپردازم . هرچند که در آستانه سال نو هستیم اما از آنجا که نوروزامسال با توجه به اتفاقات لیبی و بحرین و... لطف سابق را ندارد تصمیم گرفتم بخشی از نامه فاطمه دختر مرحوم مرحبا را برایتان درج کرده و درخواست نمایم برای این مرحوم و مادر بزرگم طلب مغفرت و رحمت الهی بنمائید.