بسم الله الرحمن الرحیم

خواستم در ایران گم شوم اما چه چاره به بخت گمراه

سفرنامه ای است بسیار خواندنی و درس­آموز از ادیب و خبرنگار تاجیک "محمدرحیم سیدر" که با کوشش همسر فداکار و وفادار این مرحوم و با همکاری برادران عزیزم آقایان ایوب منصوری و محمدرضا جلالی به فارسی برگردانده وبا افزودن  توضیحات و تعلیقات  ، پیگیر نشر آن هستم که انشاالله تعالی در آینده نزدیک از سوی سازمان فرهنگ و ارتباطات در قالب کتابی به همراه خاطره ای از مراسم بزرگداشت فردوسی به زیور طبع آراسته خواهد شد . به حول و قوه الهی مجموعه آثار این استاد به ویژه حکایت های نغزش را هم در دست آماده سازی داریم که امید آن است در دومین سالروز وفات این ایران دوست بزرگ رونمایی شود.

انتظار این است که پس از مطالعه متن کاز نظرات و پیشنهادات اصلاحی شما آگاه کردم


خواستم در ایران گم شوم اما چه چاره به بخت گمراه [1]

محمد رحیم سیدر

خواستم در ایران گم شوم به یکبار و برای همیشه آن­گونه که نور در روشنی ، قطره در دریا و سیاهی در شب گم شود. اما تنها یکبار گم شدم .

 از یکی از دروازه های آستان قدس رضوی در مشهد مقدس بیرون آمدم، به حکم ره گم کرده ای در خیابانی می رفتم که اتفاقاً چشمم به تابلویی افتاد "تالار ابن سینا" خدمت بوعلی سلام عرض کردم و براه خود چون گم شدگان در شهر عظیمی ناآشنا ادامه دادم . آن راه مرا به خیابانی وارد کرد؛"رودکی".

"آیا شادی­ای برتر از دیدار دوستان پرهنر می تواند بود اگر کس گم گشته باشد."[2]

در پناه شاخسارتوت های بخارایی همان توتی که در تاجیکستان توت بلخی می گویند می رفتم که از دور ساختمان بلند مهمانخانه با تابلوی بزرگ بالای سرش نمایان شد"سمرقند" و دیگر جای شبهه نیست که مهمانخانه "شیراز" در همین نزدیکی هاست. و اما با سرزدن به یک قهوه خانه به نرخ یک پیاله چای، ارزش گم شدن را کاملاً از دست دادم. چای فروش به مجرد اینکه خبر یافت که کی و کجائیم مرا به تند باد سوال گرفت و من چون مکتب بچه ای دخان[3] تنها از یک کلمه امداد می جستم"نه".

 از این خیابان خبری نداری؟ پدرو مادرت چیزی نگفته؟ دوستانت، همکارانت؟ و در حالیکه از نادانی من در شگفت مانده بود مظفرانه[4] اعلام کرد که این خیابان تاجیکهاست. این خیابان را الان "نباش" می گویند. در روزگار پیشین "دروازه" می گفتند . اهل این خیابان مردمانی از سمرقند[5]، بخارا[6]،هرات[7]، بلخ[8]، خوارزم[9]، مرو[10] و... هستند.

مردی که الان غذا خرید و رفت از تاجیکان بلخ است. من که می خواستم گم شوم از این پیش آمد ناامید شدم و از قول خواجه حافظ گفتم:

"چه چاره با بخت گمراه".[11]

******

چون در مشهد مراد حاصل نشد در انتظارباد شرطه[12] ننشستم و گفتم: "چرخ برهم زنم ارغیر مرادم گردد[13]" و پیش خود عهد کردم اصفهان ، کنار زاینده رود بروم که اصفهان نیمی از جهان است و تهرانیان را از این افتخار اصفهانیان آتش رشک[14] بالا گرفته، گفته اند؛" ها اصفهان نیم جهان است ، اگر تهران نباشد."

 براستی از واکنش تهرانیان پشتیبانی باید کرد که تهران شهری است بس عظیم. تهران را از هوا دیدم در ساعت 10 شب از دریچه مدور هواپیما.چشم به چشم انداز پهناور چراغ زار[15] دوخته بودم به مثل این بود که هواپیما نه برفراز زمین بلکه برفراز آسمان می پرد. چون پرواز بر پهنای یک دشت ظاهراً بی انتها به طول کشید دلم به حال تهرانیان سوخت که آن دوازده میلیون مردم راه خانه های خود را چطور پیدا می کنند. و از عاقبت گم شدن در چنین شهری دلم رمید و با نظر داشت اینکه در مسکو راه آسانترین رفت و آمد "مترو" است از نفری که در کرسی[16] کناری من نشسته بود پرسیدم تهران مترو دارد؟

 بله گفت و در زمان سوال کرد، مشهد مترو دارد؟

 نمی دانم مشهدی نیستم.

وچون دانست که آمد[17]هستم و از مسکو تازه وارد شده ام نخست پرسید؛ فارسی را در کجا فرا گرفته­ام.

گفتم فارسی را در انستیتو گهواره فرا گرفته ام و استاد زبان فارسی من مادرم است.

پس گفت چرا بچه هایتان را نیاورده اید.

 گفتم ماموریت چندروزه است و... اما هیچ دلیل را قبول نداشت و می گفت ماموریت چی؟ مزاحمت چی؟ شما که تاجیک هستید ایران خانه خودتان است.

چون از این ماجرا فارغ شد سراغ مسکو رفت. مسکو چگونه شهری است؟ خانم هایش؟ ازدواج؟ جای کاربرای راننده ها؟ و... با اشاره به هواپیما ابراز ناراحتی کرد که صدر نشین[18] نه ایرانی بلکه روس هستند. از صحبت او این نکته جالب بود که کمبود کشور حتی به هویت ملی یک راننده تاثیر دارد .

 از آنجا که برای رشد یک کشور لازم است از راننده ماشین تا شه سواران دولت ننگ ملی[19] داشته باشند . ناراحتی این شخص قابل قبول بود، در همان آغاز صحبت بیخبری های همسفر متوجه ام کرد ه بود تا بدانم این آقا اهل کدام شهر ایران است و چون فرصت دست داد پرسیدم.

 گفت: قزوینی.

 گفتم: خیلی خوب من در قزوین آشنایی دارم.

 گفت:کی؟

گفتم: عبید.

گفت: کدام عبید؟

گفتم: عبید زاکانی[20].

خنده ای آنچنانی زد.

 گفتم: آشنایی دیگر هم دارم .

 گفت: کی ؟

گفتم: عارف

 گفت: کدام عارف؟

گفتم: عارف قزوینی[21].

 همچنان خنده دیگری زد .

 گفتم: از دگر بزرگان قزوین خبری داری یانه ؟

 گفت: نخیر همشان مرده اند.

دیگر این جواب مرا به یاد رساله دلگشا[22] و دیگر نوشته های لطف آمیزانداخت . و باز هم سوال کردم که؛ همان شوخی ها و لطیفه های روزگار عبید زاکانی در زندگی امروز قزوینی­ها موجود است یا نه ؟

وهه، ندا کرد او، آها از این حرفها هم خبر داری؟

مثل اینکه شرمیده[23] باشد، گفت: نه خیر از آن شوخی­ها الان اثری نیست.

گفتم: نه عیبی ندارد در تاجیکستان ما محلاتی هست به نام "رومان" "کوم" که هم اکنون هر روز خدا یک لطیفه تازه در باره  مردمان آنجا ایجاد می شود .

 همسفر قزوینی همچنین از آبادی­های زاکان[24] و مزار عبید زاکانی تعریف کرد و در فرودگاه مشهد به خواندن یک بیت از عبید:

"آن روز که در محشر مردم همه جمع آیند      ما با تو در آن غوغا دزدیده نظر بازیم."

خداحافظی کردیم.

******

آنچه که از تهران و دوست قزوینی گفتیم درآمد گپ[25] بود اما اصل هدف گم شدن بود. و پیش خود عهد کرده بودم که هر گوشه ایران که رفتن پیش آید تک و تنها بروم تا در شناخت ایران هیچ نظرالحاقی[26] نداشته باشم. بنابر این تصمیمات عزم کردم که "تخت جمشید[27]"، "پاسارگاد[28]"و "پرسپولیس[29]" باید رفت. به زیارت کتیبه های داراب [30]در کوه بیستون[31].

 گفتم بروم و آن کتیبه ها را که با خط میخی[32] ثبت شده است و متن هایی را که یاد دارم به زبان دارا بخوانم" عدم دروش،خشفی، من پیتو یشتسپه..[33]"

بروم بر تخت جمشید بنشینم "خرابه های مدائن" خاقانی[34] را بخوانم و در میان خرابه های شهر نیایی سه هزار ساله دورم بمیرم همانگونه که" قو از پیش ساعتها مرگ خود را درک می کند و به مکان نخستین محبت خود که عادتاً میان امواج دریاست باز می آید و در میان آن موج ها شب هنگام آنچنان غزل خوانی می کند که از خود بی خبر در میان غزل ها می میرد. "

یا شیراز بروم ، بله شیراز باید بروم ، بروم بر سر تربت "شیخ سعدی[35]" و "خواجه حافظ[36]" و از روی اخلاص الحمد بخوانم و با می و مطرب بنشینم که خواجه حافظ وعده کرده است " اگر چنین بکنی ببویت زلحد رقص کنان برخیزم[37]" از "گلگشت مصلی[38]" قدم بزنم که خواجه حافظ گفته است" شیراز شهری است پر کرشمه و خوبانش زشش جهت[39]" و در کنار آب "رکن آباد[40]" همراه "باد صبا[41]" دیوان خواجه را غزل غزل بگردانم تا ببینم چه حالتی بر من رخ خواهد داد .

 "سحر بلبل چه حکایت با صبا کرد[42]".

آنچه حافظ از باد صبا می دید چه بود که بهانه به بلبل نهاد، سربسته گفت اسرار هویدانکرد و شیرازیان را از راحت جنت[43] ناامید کرد.

و اگر بگویند که درک سخن نمی کنی دعوا خواهم کرد . ما که از شیرازیان کم نیستیم[44]

و با تسلای اینکه در شیراز سخن دانی و خوشخوانی[45] نمی ورزند، همدان بروم و شکایت پیش "شیخ الرئیس" برم، که تیغ جانبخشای[46] توروی دنیا را گرفت از قعر "گل سیه تا اوج زحل[47]" همه مشکلات گیتی را حل کرده ای اما در "بخارا" جای بس عزیزی چون شما خالی است . برخیز و بیا و از "کولاب[48]" "میر سید علی همدانی[49]" را به پا بخیزان و ما را راهی بنمائید که سردر بیابان گمراهی زده ایم.

 تاجیکستان بیماری بستری است و در انتظار نوش دارو و یا قناعت بورزیم به بوده و نبوده که "بابا طاهر عریان همدانی[50]" گفته:

" قناعتگر به بادامی بسازد[51] "

وبیم داده که:

" هیچ دولتمندی بیش از یک کفن به گور نبرد و هیچ درویشی نیز به گور بی کفن نرفت.[52]"

در پای پیکره آزاد لباس بابا طاهرعریان بنشینم و بگویم ای بابا که گفته ای:

 " چه خوش بی مهربانی هردوسربی که یکسر مهربانی دردسربی"

 اگر مجنون دل شوریده ای داشت دل لیلی از آن شوریده تر بی"

از اهل "دروازی[53]"؟ و یا دروازی های ما همدانیکه ظرافت های ملایار ونجی[54]" لطف سخن شما را دارد همان درواز که اهل آن از روی ادب اظهار نادانی می کنند و گرنه به قول "فطرت دروازی[55]" خاکستر درواز[56] را یونان برده اند چونکه "آئینه سکندری[57]" محتاج خاکستر بود همان "اسکندر[58]" شاگرد "ارسطوی حکیم[59]" که در سال 331 پیش از میلاد یعنی 2700 سال پیش ، تیغ در دست به قصد تصرف ایران زمین آمد و عاقبت در حلقه زلف "رخشانه سغدی[60]" دختر ایرانی تبار فیروزه چشم اسیر افتاد و ایرانیان آئینه اسکندری را چون "نصاب ذکات حُسن[61]" گرفتند. از آنجا که اگر آئینه واقعی از سنگ در بیاید آئینه سکندری از "خرد افلاطون و ارسطو و سقراط" ها در آمده بود و این رویداد را پس از دو هزار سال خواجه حافظ تفسیر کرد.

 آئینه سکندر جام جم[62] است بنگر         تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

عکس آن آئینه در جام جم افتاد و از آن تجزیه، باده فرهنگ و تمدن با نام تمدن یونانی و باختری در "خم خانه" فرهنگ بشر تا کنون در حال جوشیدن است. و از فرایندهای آن تمدن در "اسکندریه" "کتابخانه اسکندری[63]" بنیاد یافت که هفتصد هزار دستخط را محفوظ می داشت و "ارخمیدو[64]"، "فلاطینو[65]"، "فلکس[66]" در آن کتابخانه کار کرده اند و اشاره "نظامی گنجوی[67]" به همین همکاری است که می فرماید:

 "خرد نامه ها به لفظ دری       به یونان زمین کردند کسوت گری"

 آن کتابخانه در سال 41 قبل از میلاد آتش گرفت و در قرن 7و8 میلادی "متعصبان" کتابهای باقی مانده را چون مال بت پرستان بکلی از بین بردند و اعراب بدوی هم که سرمست از گوشت سوسمار و شیر شتر چادری بسر به جای کلاه، در دستی تیغ و در دستی مصحف[68] ، به ایران زمین سرازیر شدند. از استقبال ایرانیان سر پا نشستند ، در ایران به آنها گفتند ما به بخت شما حسد می بریم که پیغمبر آخر زمان هم قوم شماست و قران را الله یکه و یگانه در ملک شما نازل کرد. اما سعادت شما در همین محدوده منحصر است و این مائیم که گوهر خداوندی را باید حفظ کنیم. این معجزه برای چون شمائی نیاز به تفسیر دارد و این تفسیر کار ماست . از این به بعد پیغمبر ما و شما یک است و حدیث پیغمبر است که: "فارسی چون عربی زبان اهل بهشت است[69] و اگر علم در بلندترین گوشه آسمان آویزان باشد هم فارسها به آن دست خواهند یافت[70]". امر خداوند است که شما به خاک ما وارد شده اید و ما از امر خدا سر نخواهیم پیچید. ایرانیان شهد قران را در جام جم ریختند و عرب و عجم را سرمست از بوی خوش باده توحید و معرفت کردند و امروز هم که شیخ عرب از بوی نفت سرمست است[71]آیت ا... ها درایران زمین در پی حفظ و تفسیر زمانوی[72] کلام ربانی هستند . وآنچه آنها با پیاده سازی انقلاب اسلامی در 22 سال[73] پیش انجام دادند آغازگردش مهم به سوی ارتفاع به اوج خودشناسی و خداشناسی انسان است. هرچند جام جم گاهی از ترکتازی اندیشه عرب و گاهی از ترکتازی اندیشه عجم تیره می شود .  ولی باک نیست که:

" باد شرطه در حال وزیدن است و کشتی نشستگان" را به "یار آشنا" خواهد رساند اگر "مدارا و مروت" که خواجه حافظ گفته است برای "آسایش دو گیتی[74]" از سر فرزانگی مراعات شده باشد.

 ایرانیان فروغ ابدیت الهی را که وسیله قران کریم از دست عرب به دست آنها رسید در جام خرد ایرانی ریختند و با پندارنیک ، گفتارنیک و رفتار نیک[75] از صراط المستقیم الهی در کشف اسرار بود و نبود، رستمانه اقدام کردند تا آن زمان که به این خاک بوم خردخیز، قوم سوار بر اسب جهل از دشت های شمال به وادی های سرسبز سرازیر شد . اگر یونانی با خرد افلاطونی و ارسطویی آمده بود و عرب با کتاب الهی؛ ولی این قوم جدید غیر از تیغ در دست دگر چیز نداشت و افتخارش از خوان یغمای اجدادیش بود. ایرانیان را تیغ آنان در خور نبود و چیز دیگر از آنها نمی­شد به کار گرفت به ناچار جام جم را در سر آنها فرو ریختند ولی به قول مولانا:

 " چند گنجد بهر اندر کوزه ای[76]"

هر ظرف به اندازه خود آب می گنجاند چون زور بازو از نیروی مغز بالا بود و دین و فرهنگ و علم کار عقل است نه بازو اسلام که بصورت عظیم عقل آدمی را در کاوش و خودشناسی انداخته بود در دست ترکان از کار ماند و به تصدیق عل�%