گهواره ناز

 گهواره ناز داستانی است از یک زندگی ، زندگی ای که مرحوم سیدر شاهد آن بوده و با قلم زیبایش آن را به خط سرلیک نگاشته است . اصطلاحات و تعابیر بسیاری که در نسخه سرلیک وجود دارد هرچند لطیف و شیرین هستند اما درک مفهومی آنها برای ما سخت و دشوار است  از این روی با حفظ مضمون  و پیام داستان،  بازنویس این حکایت زیبا و پندآموز را تقدیم حضورتان میسازم.


مردی است بی‌صبر و طاقت، ساده دل وزودباور، رحم دل و شعله‌خو این "کامران".  و از همین روی هر چه در دل دارد، بی‌ابا،  تند و بی‌ریا می‌گوید. اگربشنود، که در آن گوشة دنیا سر کسی درد میکند در چشمان درشت وگوسفندی‌اش بی‌اختیار اشک می‌جوشد و شانه های فراخش می‌لرزند. گاهی هم از غلیان اضطراب می خندد: اما نه در خنده‌اش شادی فراوان است، نه گریه اش اندوه گران دارد.

اوایل معلمی می‌کرد، اما به جبر روزگار حالا استای نجار وطنش است. وطنی که در  دامنه کوه با غرور و برف پوش آرام است و مردمی دارد با صفا و صمیمیت ، امروزه در روستایش  یگانه کسی است، که در جشن و سور، ماتم وعزای مردم پیش از همه حاضر می‌شود، خواه خبر کنند، خواه بی خبرش گذارند با این حال امروز، غیرمنتظره به معرکة" بی بی صدفماه" دیر رسید. از درب حیاطی که مملو از جمعیت بود وارد شد ، چشمش به کُندة  درخت سیه‌بید که افتاد در مغز استخوانش سوزشی دوید. آب دیدگانش را با عذاب فرو نشاند و به یکی دست داد و با دیگری با اشاره‌ سر سلام گفت و آنگاه جانب دالان رفت. دالانی که در آن چند نفر اره و تیشه به دست ایستاده بودند.

ایستاده‌اند، در زیر گهواره‌ای، که آویزان است ازسقف. و با چهرة غم‌آلود به گهوارة لرزان و آویزان نگریسته، شانه درهم می‌کشیدند. در نزدشان چند شاخة نوبوریدة  از درخت سیه‌بید خوش بوی هم بود.

آمدن "کامران" را دیدند و  بر لبانشان خیالی ازتبسم دمید.

کامران خاموشانه با آنها دست داد......

   - شاخه‌ها را یک اندازه ببر. ...دسته‌ها را یک متری ارّه کن.  ...  به بالای شاخه‌ها پنجره برین گذار. - ... - بوبند.- ... - چپه گردان.- ... - شاخه ترکه توت بیار. - ...- به طرف راست بند. .......

- چه کار می‌کنی، کامران؟

- گهواره می‌سازم.

- چه گهواره ای؟

- خاموش، بعد می‌فهمی.

...

- یک سجاده نمازبیار.

...

مگرکار جوان های روستاها به دلش ننشسته است  ،  که اجزاء گهواره را جدا کرد و از نو بست، ....... بی‌گپ و گفتی و از دالان بیرون آمد. به هیچ کس اعتنایی نکرد  ، لب سکوی درب دالان نشست .... بدون عادت آن قدر اندیشه‌مند می‌نمود، که می‌گفتی در فکر نوسازی دنیاست.

به گهواره‌ای، که خود ساخته است، چشم دوخت. از بالای گهواره خیره­خیره به همه اجزا و تزئیناتش نگاه کرد...گهواره‌ای، که آن جا آویزان است،  هر چند رنگهایش  رفته است اما نقشهایش  برجاست. گهواره‌پوش هم کهنه و فرسوده  به نظر می‌آید.

کامران به گهواره‌ای می نگرد، که خودش ساخته است.

عادّیست. چون نگاه پسر بچه گان به  اسپ چوبینشان  عادّیست،  اسپ چوبین با­ر گرانی را بر دوش خواهد گرفت. بار حسرت، با­ر نامرادی را! اما  نقش و نگار،  گل و گُلکاری  نمی‌کنند آن را. دستبند و پابند هم ندارد. بازیچه و مُهره‌ چشمی نمی‌آویزند بر آن.

درون  گهوارة  نو کسی نخفته است. ... اما حالا می‌خوابانند.

گهوارة نو را گردان می‌کنند، امروز. ولی گهوارة زیر سقف باز حیران و خالی است. سالهاست، که نجنبیده است. از آن بوی کودک نمی‌آید...لالایی  را نشنیده است.

دل کامران می‌سوزد: « بی بی، بی بی! چرا همان وقت گهواره را ندادی به کسی ....چرا بند دل و جگرم را پاره کردی؟.»

صاحب گهوارة نو و کهنه خواب است. شیون او را نمی‌شنود.

نگاه کامران بالای دالان خزیده، به خانه وارد می‌شود؛ آن جا " بی بی نزاکت و زیبا "کنار بستر نشسته، برای گهواره‌بندان لباس می‌دوزند. از یک گوشة پارچه سفید، رشته ای کشیده می‌گیرند. رختها را بالای هم انداخته ،  می‌دوزند.

"مهتاب" و" ناردانه" هم آمدند. چیزی هم همراه دارند برای گهواره‌بندان.

 شوهرانشان ؛  "شاهین" و "حبیب" هم می‌آیند. "جمیله" با روبندی که تا بالای بینی اش را پوشانده است، چادر در دست می‌آید. عادت قدیمه اش راکنار گذاشته  است امروز، چادرش را سر نکرده است.

از آشپزخانه فغانة دود تلخ می‌برآید. آن جا آب گرم می‌­کنند، تا بی بی را پیش از گهواره‌بندان غسل دهند...آتشدان بی بی هم عزادار است.

کامران از جای بلند شد، به دار و درخت، به افق، به آسمان نگریست: «در چلّة زمستان آفتاب و سبزه را ببین، نه بوی زمستان دارد و نه بوی بهار... » -غر-غر کرد و دستها را بر پشتش گره کرد و از خانه بیرون  رفت.

پس از ساعتی، همان طور مبهوت، ولی بی‌حال تر به حیاط وارد شد.

- شاهین، که عادت او را در چنین روزها می‌دانست. شانه‌های خاک‌آلودش را گرفت و گفت : چه خبر چطوری؟

- خوبم، خاک نرم و تازه بود.....

- در کدام طرف کنده‌اند؟

- نزدیک پنجرة خانه سعید.

- چرا کنار پنجرة خانه سعید؟

-سعید آن جا را اختصاصی کرده است. برای خویش و تبارش

- ولی کامران: کدام مُرده بی گور مانده است، که سعید از حالا نگه داشته است زمین خلق را. همین گپ و گفت را هم  بشنود، ناراحت می‌شود...کو، خیری، بعد از رفتن ما..... از خاک گور هم سیری ندارد مردک... برای اولادش...تا یکجایه باشیم ....

-کامران متفکرانه رو به آسمان کرد و توبه ای گفت و ادامه داد: درهمین دنیای وسیع به خویش و تبار امید نیست... آنوقت او به دنبال این است که استخوانهای خویش و تبارش را در یک جای جمع کند....نمی داند که آخرش معلوم نیست از خا ک کجا استخوانهایش بیرون می آیند .

- همین است کامران. در این خاک تنگ به تنگ هم آدم خواب است. بیهوده نمی‌گویند، که روز رستاخیز از یک سم گاو هفتاد هزار آدم برمی خیزد. همین طور است  نه، با­با شریف؟

- درست می گوید شاهین. حکایت است، که اسکندر ذوالقرنین دم مرگ به دوستی وصیّت می‌کند، که بعد سه روز دفن به سر خاکم بیا و فریادم کن،  تا  از احوالتم  برایت‌بگویم. روز سوّم، دوست اسکندر سر خاک می‌آید. «اسکندری!» می‌گوید. هیچ کس جواب نمی‌دهد. باز فریاد می‌کند: «اسکندر!» باز جواب نیست. بار سوّم «اسکندر ذوالقرنین» گفته فریاد می‌کند، اسکندر جواب می‌دهد. دوست اسکندر می‌پرسد، که چرا بار اول و دوّم جواب ندادی؟ مگر آوازم را نشنیدی؟

- چرا شنیدم ولی، هفت اسکندر یک جا خوابیم. دو بار اوّل حیران شدیم کدام  یک ما را صدا می‌زنی. بار سوّم، که اسکندر ذوالقرنین گفتی، دانستم، که مرا صدا کردی.

-کامران با درد و حزن آلود به آهستگی گفت : هیچ کار دنیا بی‌حکمت نیست، .... سر هر یک کردار خود ‌اندیشه می‌باید. بعضیها کیسه‌ها را پُر کرده، از پی سنگ مرمر، آواره گورها شده‌اند. چه لازم باشد  این دبدبه،  این خودنمایی. از بزرگترها شنیده‌ایم، در کتابها خوانده‌ایم،  که گورستان بعد از صد سال باید کشتزار شود. ...، همین توت­زار سر خرمن را ماها به یاد داریم که گورستان بود. اگر از دورة حضرت آدم همین طور  می‌کردند، تا امروز  برای مُرده و زنده جایی نمی‌ماند.

- به جایی همه این کارها سر قبر پدرت یک نهال بنشنان، هم بالای خاکش را سایه می‌کند، هم یک پرّنده لانه می‌سازد، صواب می‌گیری...

- به من باشد، دلم نمی‌سوزد، برای همین جور گور و مُرده، دلم به قدر ارزن  هم نمی‌سوزد. در وقتش گور شهیدی را سنگ‌دیوار می‌کردند، مقبره می‌ساختند، زیارتگاه می‌شد. امروزه  چه؟ هر که زورش رسید، اطاقی بر روی گور ساخته، من شاه جهانم می‌گوید. نه یک کس زیارت می‌کند آن را، نه خبر می‌گیرد. سنگ مرمر، هم که نشاند بر روی قبر، گویا وظیفة فرزندییش ادا شده است آقا  .

-چرا دلتنگ هستید،  مردک زورش رسیده است، کرده است! چرا این قدر خون دل می‌خورید.

از این ایرادی که صفا گرفت کامران ذوق کرد. 

- خدابیامرزاستا منّان عجب مرد خوبی بود. درب مغازه اش، که می آمدی دلت  شاد شاد میشد. انگار مغازه اش باغی بود در باغ دیگر پر از صفا و سرزندگی  دلت نمی خواست از آنجا پای بیرون گذاری .... امروز برو  و حال روز را بببین  نه دری مانده است و نه دیوار. موش‌خانه شده است. صفاجان، اقلاً در و دیوارش را سرو سامان بده . همان ماشینهای را، که مردم برای تعمیر می‌آورند از زیرچشم بچه‌ها  دورکن. قبر پدر ما، که تیشه و کلنگمان را کجا می‌بندیم. به خاطر موی‌سفید پدرت می‌گویم این را، باز ناراحت نشوی. خودت می‌دانی-ما با پدر خدابیامرزت نان و نمک خورده بودیم...

-عیب سیری و تمامی باشد.

-سیری و تمامی چه عیب دارد. آدم شهرت پرست زیاد شده است. هفتة گذشته از شهرآمدم، از جنازة خدا بیامرز منصور. ازپشت سرتابوت تا قبرستان رفتم. در بالای یک قبر سنگ مرمری کار گذاشته اند، که رویت را در آن می‌بینی انگاری آئینه است. در میانه سنگ عکس مرحوم را هم، آن قدر، زیبا کار گذاشته اند، که گویا زنده باشد. سنگ و استای  سنگ کار  را از خارجه آورده‌اند گفته اند. قبر یک آشپز که نیست ، بلکه قبر یک رئیس بزرگ است. راستش حالم بد شد..... آخر، این تابوت سنگی از حساب کی آمده است. این هم شهرت شد، آبرو شد؟

-صفا معترضانه گفت: وقتی خودمان سنگ مرمر و سنگ‌تراش نداشته باشیم ، چه کار کنند، بیچاره‌ها!

- بیچاره ...کی بیچاره است .... این طایفه‌ها.... اگر صحبت در سر سنگ باشد، الان در ده خودمان، انواع سنگ در بازار هست. اگر صحبت در سرسنگتراش باشد، چند بچه، راهی کنید، ببینید چند سنگتراش را می­آورند. تا چه وقت با دهان باز به کوه می‌نگرید. از همین  ده پنجاه نفر از جنگ برنگشتند. یک تکه سنگ راست کنید، نام بیچاره‌های غریب خاک را برروی آن بنویسید... جوانی را هم بدنام کرده‌اید، شما... نه آبی و نه...

ببین. به شهادت همین مردم یک چیزی می‌گویم،  در گوشت حلقه کن. بی بی صدفماه مادر همة ما و شما بود. از مادرت بپرس، نافت را همین بی بی صدفماه  بریده است .... من و تو را هم در گهواره همین بی بی صدفماه  خوابانده است. امروز اگر به این معرکه نمی آمدیم ،  در این دنیا و در آن دنیا رویمان سیاه می‌شد. ....

- خبر نداشتم، داداش جان‌، از نزد گورستان می‌گذشتم، که...

-ها، خوبی گورستان ما همین است که در سر راه است، بعضیها گور پدر و مادرشان را که می‌بینند، به انصاف می‌آیند...

-همة گفته هایت بالای  دیده،  استا کامران، کوتاهی از ما است، به گردن می‌گیریم، بی بی زنده بود، سراغ نکردیم. راستی که، مادر همة ما بود بی بی.

- بی بی مامای درست و حسابی بود، خدابیامرز. برای همین آسان جان داد،... والله، اگرجان دادن  به همین آسانی با­شد،  ازمُردن هم هیچ ترس و صحبتی نیست.

- شریف نظر؛ هایی گفت و ادامه داد که: مغز استخوان آدم، که تازه باشد، جان آسان سر می­شود. ما و تو، که یک عمر رزق خود را از کف پایمان یافته‌ایم، از چه هراس داریم. آنهایی بترسند، که سیصد و شصت و شش رگشان از خون حرام  ورم کرده است. آنهایی غم بخورند، که از حساب مال مردم عروسی فرزند شان را برگزار کرده‌اند، و هم خیرات پدر و مادرشان را داده‌اند.      

- هفتة گذشته از مغازه می‌آمدم، که دیدم بی بی در همین سکوی خانه نشسته است. احوالپرسی کردیم. شتاب داشتم می­خواستم بروم گفت: کامران جان، در کنارم بشین، یک دنیا صحبت با تو دارم. نشستم. بی بی خیلی آه کشید. گفت، مرگ پیر و جوان ندارد، ولی سخت است، لیکن یک روز می‌شنوی، که بی بی مرد..... خدا فرزند نصیبم نکرد، قسمتم از ازل همین بوده است. خوب بود یا بد، گذشت. نانم را خوردم و لباسم را پاره کرده ام. اگر طناب عمرم کنده شود، برایم آبرو داری کنید. باز فکر نکنید، که بی بی مال و حال ندارد. یک صندوق پُر،  پسرو دختر ندارم،  پیرو مرادم شمایید. فراموش کنی، دامنگیرت می‌شوم. به شهادت خودت همین درخت سیه‌بید کاشته خودم است. گهواره‌بندان پسر‌ت در یادت هست؟ همان روز چه باران سختی باریده بود، و راه گل و لای بود. یک شاخه  ازبید  را عصا کردم و به سختی آمدم .... همان شاخه را اینجا در زمین فرو  کردم، آخرهای بهاردیدم، سبز شد. از شاخه‌های همین بید برایم گهواره‌ای آماده کنید.... گهوارة ناز...

اکنون برای او گهواره ساخته‌اند.

گهوارة زیر سقف هم از بی بی صدفماه است. ولی آن گهوارة هیچ گاه به کار او نیامد.

گهوارة نو را برای او ساخته‌اند.

ولی او پروای گهواره ندارد. آرام و آسوده خوابیده است،  در بستر. این گهواره است که درانتظار اوست.

بی بی حالا درون آن خواهد خوابید. بلکه او را می‌خوابانند. بالای دستها  می‌آورندو می‌خوابانند، بعد گهواره را سر دستها بلند می‌کنند، جنب-جنبان می‌برند.

او را آوردند. بالای دستها برداشته آوردند. در تن یک پارچه پیراهن سفید دارد، پیراهنی،  که یک ساعت قبل دوستانش  دوخته‌اند. ....آوردندش و درون گهواره خواباندند.

کامران باپنجه‌های حسرت زده اش،  شاخه ها را خم کرد، به پهلوی چپ گهواره بست. فاصله میان گهوارة معمولی و گهوارة ناز بیشتر شد. به بالای گهوارة ناز جامه و میانبند شاهانه، سرانداز انداختند همچون لباس عروسی. بساط عروسی خیالی بی بی مهیا شد.

اکنون،  گهواره آماده  شد. و صورت حقیقی گهواره گرفت.

آن، که درون گهواره خفته است، نمی‌گرید،  پر­وای عالم ندارد، ولی آن را باید جنبانید.

چهار ریش سفید خم می‌شوند، از چهار سر گهواره می‌گیرند... پس از آنها جوانان از دو سو  گهواره را می‌گیرند. ریش ‌سفیدان دعا می خوانند.... « گرانی گهواره بر دوش جوانان افتاد. گهواره بر روی دستها بلند می‌شود،... گهوارة زیر سقف می خورد. ....گهوارة زیرسقف لرزید. لانه پرستو، که بالای گهواره ساخته شده بود، کنده شد و به زمین افتاد. درون آن جوجه ای نیست... گل خشک و کاه کهنه روی زمین پخش شد.

کامران یک لحظه فکر کرد: «پس از چندی باز بهار می‌رسد. باز پرستو می‌آید. می‌آید و خانة آبادش را نمی‌یابد. باز لانه می‌سازد، تخم می­گذارد، ولی... حیف عمر آدم، که بی­گهواره و لالایی گذشت».

کامران، گهواره بران را صدا می‌کند.

- نگاه دارید!

می‌ایستند.

- بایداز هفت کوچه، هفت جوان از زیر گهواره بگذرند!

...

- پیران دعا کنید.

- تا هفت پشتتان این گونه گهواره را نبیند!!!

- آمین!

- گهواره را بالای سر نبرید. تا از حیاط بیرون بیایید.

گهواره را بالای دستها می‌برند، از حیاط بیرون می‌شوند، از زیر درخت  سیه‌بید به سمت چپ تاب می‌خورند. سرتا سر کوچه را کوچک و بزرگ پُر کرده است. اما گهواره از همه بلند تر است. بالای سر آدمان با شاخه‌های درختان جور گشته، و تکان تکان می‌خورد.

سیه‌بید ، که خیلی وقت است زر و زیورش را کنده و لخت و عور شده وامروز از دو شاخة اصلی خود هم جدا گردیده است، چون ماتمزدگان بینوا شاخه های لخت و عریانش را محزونانه جنبانده، با گهواره همنوایی می‌کند. آخر، کسی  را، که حالا درون گهواره خفته است، هیچ کس چون این سیه‌بید بسیار ندیده است. هیچ کس چون این سیه‌بید شاهد غم و درد او نبوده است . و­لی افسوس، که درخت بی‌زبان است، خاطره ندارد. اگر خاطره می‌داشت، زبان می‌داشت، به مردم آن قدر حکایتهای پرسوز می‌کرد، که...

این درخت از آن روزی، که پا به این زمین نهاده است شاهد است درد و غم بی بی را، ولی حالا و هیچ وقت چیزی نگفته است این سیه‌بید گنگ و کر.

مردم او را زیر همین سیه‌بید، بالای همین سکو، که حالا نم کشیده است، بسیار دیده‌اند، احوال پرسیده‌اند، تسکین و دلداری داده، و به راه خود رفته‌اند.

او موهای‌های سفیدش را با سربندک بسته، لباسهای گشاد و  آزاده پوشیده، با عصای خودساخته اش بار انداخته، بالای همین سکو ‌نشسته، به پایان کوچه دیده ‌دوخته است.

در خاطر مردم صورت او همین طور باقی مانده است. در یادها، در گوشها آرزو و امیدهای نیکش، گفتار خوشش. پاره-پاره، بی‌ربط و بی‌نظام.

در خاطر کامران نیز همچنین.

نشستی مادر؟

- ها، مادر جان نشستم

- می خوای عادل را راهی کنم تا کارهایت را بکند؟

- خداخیرت دهد،  مادرجان،  از بچه‌هایت سیرت کند.

- کامران جان، از شهر آمدی؟

- بله مادر، از نوه هایت هم خبر گرفتم.

- حالشان خوب بود ؟

- شکرمادرجان احوال شما را هم پرسیدن 

-الحمدالله ، دنیا آرام و امان باشد،  تن و جانشان صحت باشه. ....مردم او را زیر همین سیه‌بید، بالای همین سکو، که حالا نم کشیده است، بسیار دیده‌اند، احوال پرسیده‌اند، تسکین و دلداری داده، به راه خود رفته‌اند......تمسخر بخت یا ‌بازی قسمت بود، که صدفماه همراه مادرش در فصل زیبای بهار به خانة نظر گهواره سازآمد. تا برای خواهرش گهواره بخرد. اما با گهوارة گُلکاری آن روز از این خانواده نقش دیگری را هم در دل برد. نقش مهر پسر گهواره ساز را. برق چشمان شعله‌پاش او در دل نسیم هم آتش انداخت. ....عروسی کردند. چند سال گذشت، ولی نخل امیدشان بار نداد. پس از ده سال خانه‌داری نسیم خانه و زندگی را  برای صدفماه گذاشت و «نه بینم و، نه سوزم»، گویان از این جا رفت... رفت و خانة نو ‌‌آباد کرد. فرزند یافت، ولی مهر صدفماه از دلش نرفت. در دوری بیشتر سوخت. «محبّت، محبّت اوّل» گفت و بازآمد.

نسیم از پی کسب پدر رفت، و برای طفلان ده گهواره می‌ساخت، زنک آن طفلکان را با دل و نیت صاف گهواره‌بندان می‌کرد، امّا به هردوی آنها یکجایه گهواره جنباندن نصیب نگردید.

دریغ، دریغ، دریغ!!!

روزهایی، که دل نسیم در پنجة اندوه مضطر می‌ماند، تفنگ شکاری را می‌گرفت، در کوه و پشته از پی صید می‌گشت، غبار دل می شست. و­لی روزی عیناً در همین جور روز زمستان بهارنما، در پی شکاری پرید و جان داد. آخرین گهوارة ساخته او را صدفماه به کسی نداد. در سقف آویخت. از همان روز صدفماه، در این حیاط یکّه و تنها زندگی کرد.

او پیر شد، زود پیر شد، درازی شبهای سیاه موهایش را زود سفید کرد، و به جای قامت راست و موزون در بساطش عصا ماند.

برادرش حکیمجان چند بار آمد، که بیا، در را  قفل بزن و با ما زندگی کن.

-نه، گفت بی بی، عذر پیش آورد، - مردم د­ر خانه را بسته، چراغ را خاموش بینند، چه می‌گویند.

یک دفعة دیگر حکیمجان بی بی را سخت عذاب کرد:

- خواهر، پیر شدی، دیگر توان خانه داری  نداری. خانه  را بفروش،  با ما باقیماندة عمرت را گذران. فکر نکن  یک تکه  نان را ما از تو دریغ می­داریم.

بی بی آتش گرفت و گفت:

-هیچ کس از دست و پای خود نماند، برادر جان. یک تکه نان بی‌منّت صد تومن دنیا. عمرم همین جا گذشت. خانه و گورخانه‌ام همین جا باشد بهتراست.

فقط سه روز بستری شد، بی بی. در این سه روز پای  مردم از خانة او کنده نبود.

همین امروز صبح، که خود را اندک سبک حس کرد، از حال و احوال مردم جویا شد:

- ده آرامی است؟

- شکر مادر جان ، خوبی.

- خواهرت نوه‌دار شد امشب،-خبر داد شوهرش،که پسراست.

- چه خوب، در آرزوی پسر چشمانشان کور شده بود .

- دختر گلبان  هم سه قلو تولد کرد،- بیخ گوش بی بی خم شده  وگفت ناردانه،-طاهر و فاطمه.

- شکر جانش بی خطر. بچه  ها و مادر شان عمر دراز داشته باشند. پیر سالم و ثروتمند  شوند، در این دنیای آباد و آسوده.

بی بی آخرین دردهای نهفته‌اش را به دوست رازدانش- بی بی نزاکت گفت. بعد از زیر بالین کلید خانه و در و صندوقهایش را گرفته به او داد.

-نان و نمک مردم را بسیار خورده­ام، حلالم کنید، مبادا نان کسی را مفت خورده باشم.

-از شیر مادرت حلالتر، صدفماه، - از نا­م همه جواب داد بی بی نزاکت.

-اگر قدر نیکیهای شما را ندانیم، کور می‌شویم. شما ما را حلال کنید،مادر

-حلال  کردم،  از  شیر  مادرتان حلالتر. بی بی سر به  بالشت ماند،  چشمان خیرة فرورفته‌اش را به سقف دوخت. ابروان باریکش از جا کوچیده، تیغة بینی‌اش تیزتر شده بود.

-آب،- از  میان  لبهای  داغ ‌بستة  بی بی صدای ضعیفی بیرون آمد.

آب آوردند. از لب پیاله دو، سه جرعه به لبش رسید و آرامش کرد،  خواهش نشستن کرد. برداشتندش. بی بی با چشمان حیرتزده، از در باز به گهوارة زیرسقف یک دم نگریست، زیر لب چیزی گفت و بی‌حال به بستر افتاد.

و دو قطره اشک از دو گوشة چشمانش روی بستر قل خورد.

-آب!- ندا کرد کسی.

آب آوردند، ولی لب او دیگر به لب پیاله نمی‌رسید.

-بی بی بی بی!

فضای ده از فغان دلخراشی مالامال گشت. خانة او ماتمسرا شد، چنان که خانة هر آدم ثروتمند -صاحب هفت فرزند صالح در روز ما­تم.

و اکنون بی بی درون گهوارة خود آرام و آسوده خفته است. یک پیراهن سفید پوشیده  وخفته است. از تمام دارایی دنیا در بساطش همین پیراهن است. و باز مزة همان قطرة آخرین آب!

گهوارة ناز او را، گهواره تابوتش را، گهوارة حسرتش را سر دستها برداشته می‌برند.

 باد سرد روز زمستان بهارصورت ، جامه و سرانداز گهواره را تکان  می‌دهد. آفتاب نورهای بی حرارت خود را به تارهای زری رویی گهواره می تاباند. قلّه‌های سرسفید کوه سکوت ورزیده، خاموش و خیال‌آلود جنب و جوش مردم را فارغ‌بالانه نظاره می‌کنند.

کوچة مالامال از آدم است. از دو سر کوچه، بالای سر مردم گهواره موج می‌زند. چون کشتی میان دریا. دریای رحمت، دریای نیکی است آن. نیکی، که یک وقت بی بی به آبش  انداخته بود،  امروز در بیابانش یافته است.

هر کس  که معرفت دارد ، امروز تلاش دارد دستش به پای گهوارة بی بی برسد، به خاطر بی بی، به خاطر هفت پشت خود، آن را هفت قدم پیش باید برد.

گهواره باشتاب می‌رود.

کامران، که کمی دورتر، از پشت گهواره قدم می‌زند،  به گهواره با افتخار دیده دوخته است. اگر سعید حرف او را گوش کند، ابروانش را بالا پرانده می‌گوید:-دیدی، گهواره را چه جوری می‌بندند.

کار تو هنوز در یادم هست. حالا هم درد همان گهواره‌ای، که تو بستی، در دلم، هست. ، یاد داری؟ نامه پسر حاجبی آمده بود. جمعه‌جان.  خوب، آن وقت گهوارة ناز خالی بود. اما از خانه بیرون نیاوردیش...

ولی، سعید هم باشتاب از پس گهواره می‌رود. باشتاب. چون همه گهواره بران. ده را پس گذاشته، به وادی خاموشان وارد می‌شوند. در دست راست، نزد خانة آخرت بی بی صدفماه   که درش را گشاده و انتظار است.

گهواره را نزد خانه می‌گذارند.

همه می‌دانند،  که آن جا اوّل کامران می‌آید. امروز بار دوّم است  که او به درون قبر رفت. «یا پیرم، دست گیر». دراز کشید، پشتناکی خواب رفت.

-نصیبت کند، در همین گونه خانه خوابانندت ، و بی‌آرمان ‌روی.

او اکثر لحدهای این وادی را آزموده است، می‌داند به که چه گونه  خاکدان نصیب می‌کند. او چند مدّت وصف خاکدان بی بی را خواهد کرد.

صاحب خانه را به خانه‌اش وارد می‌کنند.

گهواره بران از خاک نرم نوکنده مشت-مشت می‌گیرند، زیر لب می‌خوانند: «روحت شاد باد بی بی!» مشت خاک را به میانبندی، که در دست پسر کامران عادلجان است، می‌‌اندازند. او خاک را از دست پسرش گرفته، به منزل بی بی می‌ریزد.... خاک شریک می‌شوند مردم با بی بی.

چند تن، بیل و کلنگ در دست، باشدّت بام خانة بی بی را خاکپوش می‌کنند. کامران یک نفس راست می‌ایستد و به آنها دیده می‌دوزد:

«در گور کر­دن کسی مزد ما نیست».

بالای خانه را می‌پوشاندند.

کامران پایه‌های گهواره را به دو سر سکو نشاند، به سعید اشاره‌ کرد:

- بیل را بگیر!

- سبز می‌شود ؟

- نمی‌دانم.

-سبز می‌شود. شخصی را، که عصایش سبز شده است، پای گهوارتابوتش هم سبز می‌شود.

- کسی از بین مردم می‌گوید. نیک باشی،  حلال باشی،  سبز  می‌شود....

- راست می‌گویند؟

می‌نگرد کامران به چشم سعید......