به نام او

سرتراش خانه

مدتی است که نیاز به اصلاح موی سر پیدا کرده­ام. قبل از شبهای احیاء قصد این اقدام را داشتم که به علت نزدیکی آغاز سال خوانش و روز دانش ( بازگشایی مدارس) و شلوغی آرایشگاهها نشد .قبل از عیدسعید فطر دوباره تصمیم به این کار گرفتم که بازهم شلوغی آرایشگاهها منصرفم کرد.بعداز جشن استقلالیت و عید فطر هم که چندروزی به علت کسالت امکان تحرک نداشتم تا اینکه درنهایت امروزپس از انجام امور دانشگاه و در مسیر بازگشت به خانه با تابلو مغازه  سرتراش خانه­ای مواجه شدم .

 


این آرایشگاه برخلاف سرتراش خانه قبلی که در مرکز دوشنبه قرار داشت وهمچون اغلب آرایشگاههای منطقه سنتر، در آن همزمان هم خانمها و هم آقایان آرایش و پیرایش شده و انتخاب آرایشگر از بین آرایشگران خانم و آقا بر عهده مراجعه کننده است ، تنها آقایان و توسط آقایان آرایش می شدند . پس از جلوس بر صندلی آرایش و بسته شدن پیش بند، آرایشگر با گویش شیرین تاجیکی خطابم قرار داد که چکار کنم . گفتم فقط نتراش . مبهوت نگاهم کرد و منظورم را پرسید . گفتم مگر اینجا سر تراش خانه نیست گفت چرا گفتم خوب منهم گفتم که سرم را نتراش و فقط اصلاحش کن . خنده جانانه ای کرد و باب گفت و گو باز شد . از او در باره خانواده و درآمدش پرسیدم خدارا شکر کرد و گفت بدک نیست و ادامه داد که درحال جمع آوری سوم ( پول) برای ازدواج است و پدرش نمی تواند کمکش کند . گفتم مگر گرفتن زن چند سوم می خواهد گفت بیست، سی هزار سوم ( شش ، هفت میلیون تومان) خرج دارد  .از خانواده اش پرسیدم گفت که پدرو مادرش از کار افتاده اند و از طرف دولت پدرش 75 سوم و مادرش 80 سوم معاش ( مقرری ماهیانه) دریافت می کنند و پنج اکه( برادر ) و پنج اپه ( خواهر) دارد که همه از او بزرگترند و عائله دارند.

درحال صحبت بودیم که مراجعه کننده دیگری در صندلی کناری نشست و از سرتراشش خواست که سفیدی های موهایش را گم کند.( موهایش را کوتاه کند تا سفیدی موها کم شود) . نگاه کردم هم سن و سال خودم بود و به سختی تاجیکی حرف می زد.آرایشگر از دولتش پرسید گفت که امریکایی است و یکسالی است که در تاجیکستان در حال بررسی فرهنگ مردم است. هلو مستری گفته وخودم را معرفی کردم . یکه ای خورد و در آئینه نگاهم کرد و به انگلیسی کلامی گفت که متوجه نشدم . به زبان اشاره و کمی تاجیکی منظورش را پرسیدم به تاجیکی شکسته تر از کلام من جواب داد که جالب است یک ایرانی و یک امریکایی هم سن و هم هدف در یک سرتراش خانه!

گفتم حالا چرا دنبال گم کردن سفیدی های مویت هستی ؟ به خنده جواب داد که بررسی فرهنگ مردم بدون زن گرفتن نمی شود و من می خواهم زن بگیرم بهم میگن کلانی (پیر) .

پرسیدم مگر تاجیکها به تو زن می دهند . گفت چرا ندهند اینجا ایران نیست که فقط مرگ ما را بخواهند .

گفتم در ایران کسی مرگ شما را نمی خواهد همه ما خواهان مرگ سیستم و نظام حکومتی و سیاستهای استعماریتان هستیم .

گفت ولی شما همیشه مرگ بر امریکا گفته ، پرچم ما را آتش زده و از روی آن راه می روید. گفتم درقبال آنهمه جنایت که سران شما در کشورهای اسلامی همچون عراق و افغانستان انجام می دهند ما هم نفرتمان را اینگونه نشان می دهیم و بارها هم اعلام شده که منظور ما از مرگ بر امریکا مردم امریکا نیست و ما مشکلی با مردم امریکا نداریم.

گفت ولی اقدام شما باعث می شود که در کشور ماهم اقدامی صورت بگیرد و این نزاع همچنان باقی بماند . گفتم ما با مردم امریکا نزاعی نداریم و می دانیم اقداماتی که در امریکا صورت می گیرد کار مردم امریکا نیست و اینها تعدادی مزدور صهیونیست هستند که از آرامش در روابط ایران و امریکا متضرر می شوند. و این اقدامات از جمله توهین به مقدسات وآتش زدن قران را انجام می دهند.

با حرکت سر کلامم را تائید کرد و گفت ما ارزش قران و فرهنگ ایرانی را می دانیم و به آن توهین نمی کنیم .

یکی از سرتراشان پرسید چی شده است . گفتم چند روز پیش در امریکا چند نفر به قران جسارت کرده اند با تعجب پرسید مگر می شود گفتم حالا که شده مگر شما خبر ندارید اظهار بی اطلاعی کرد و دیگر همکارانش نیز بی اطلاع بودند.با تغییر گفت لعنت بر آنها و خطاب به مشتری امریکایش گفت اگر می دانستم که شما چنین کرده اید سرت را بی زیب ( زشت)می کردم.و سیاهیهایش را گم می کردم.

کارم تمام شده بود از حق الزحمه پرسیدم پنج سامانی طلب کرد (دفعه قبل پانزده سامان پرداخته بودم) منتظر شدم تا کار امریکایی هم تمام شد. از او ده سامان گرفتند.

چند دقیقه دیگر هم در بیرون از سرتراش خانه با او گپ زدم. او مجدداً از آتش زدن قران و توهین به مقدسات مسلمین ابراز ناراحتی کرد ودر ادامه گفت کاش شما هم کمتر پرچم ما را آتش زده و مرگ بر آمریکا می گفتید.

او بسیار علاقه مند به مردم و فرهنگ ایران بود و اظهار می داشت که چون امکان انجام تحقیقاتش درایران را نداشته به تاجیکستان آمده است و از این بابت بسیار تاسف می خورد. به او گفتم که هیچ منعی برای حضور و انجام پژوهشهایش در ایران وجود ندارد ولی او از نبود امنیت در ایران گفت . به او گفتم در حال حاضر ایران یکی از امن ترین کشورهای منطقه است . گفت این را می دانم ولی برای انجام کارهای خود احساس امنیت نمی کنم .

هرچند او بسیار مشتاق به ادامه صحبت بود ولی درد کمر و خستگی و از دیگر سو ملاحظاتی که به نظرم آمد ، ارتباط بیشتر را به صلاح ندانستم و بدون تبادل شماره تماس با در آغوش گرفتن همدیگر و گفتن گودبای از یکدیگر جدا شدیم.

مسیر خانه را ادامه دادم و یاد این گفته چند روز پیش یک خبرنگار زن تاجیک افتادم که برایم تعریف کرد در اولین سفرش به ایران اولین برنامه آنها حضور در نماز جمعه بوده است و آنها وقتی وارد محل برگزاری نماز شده به ناگاه با غریو مرگ بر امریکای نماز گران مواجه می شوند به گونه ای که سخت می ترسند و روز بعد که درهتل از خواب برمی خیزند می بینند که همه تبخال زده و خوشرویی خود را از دست داده اند.....

 شایان ذکر است که در تاجیکستان به آرایشگاه کاشانه حسن هم می گویند و تابلوی کاشانه حسن و سرتراشخانه همزمان برسر برخی آرایشگاهها است.