بسم الله الرحمن الرحیم

سه هفته آزگار در دیار نیاکان -تاجیکستان

در سایت "تاجیک مدیا" سفرنامه آقای "عزیز آریانفر" را مطالعه کردم که برایم بسیار جالب بود ضمن اینکه متن سفرنامه مملو است از واژگان و اصطلاحات نغز و شیرین تاجیکی لذا پس از تلخیص این سفرنامه را بازنشر میکنم تا دیگر دوستان هم از خواندن آن لذت ببرند.

درست، سی و اندی سال پیش، در 1980 ، هنگامی که دانشجوی سال دوم دانشگاه دولتی مسکو بودم، برای نخستین بار از راه  ترمز، تاشکنت و دوشنبه، به مسکو ترانزیت پرواز داشتم. از ترمز با هواپیمای یاک-40 به تاشکنت و از آن جا با قطار  به دوشنبه رفتیم. من با دو دانشجوی دیگر افغانی همسفر بودم. بهای بلیت هواپیما از ترمز تا تاشکنت با کارت دانشجویی چیزی حدود ده، پانزده روبل (سه، چهار دالر) بیش نبود.در دوشنبه، در مهمانخانه «دوشنبه» اتاق گرفتیم. در آن هنگام، بهای بود و باش یک شبه با کارت دانشجویی تنها چهار روبل (یک دالر) بود. ما یک شب در دوشنبه ماندیم. وقتی به دوشنبه رسیدیم، ساعت هشت یا نه بامداد بود. صبحانه را در چایخانه رو به روی مهمانخانه، روی یک تخت، صرف کردیم. برای ما چای  سبز (به قول تاجیک ها چای کبود) را با پیاله های سنتی و نان گرده بسیار مزه دار و قیماق و مربا و سمبوسه آوردند. وقتی می خواستیم پول بپردازیم، پیر مرد صاحب چایخانه از گرفتن پول خود داری کرد و گفت «شما مهمانان گرامی ما از کشور دوست و برادر ما هستید، رسم و رواج تاجیکان این نیست که از مهمانان پول بگیرند».


گفته های پیر مرد برای ما بسیار شگفتی برانگیز بود. دریافتیم که در کشوری با سنت ها و رسم و رواج های دیرین و ارزش های والا با مردمی هرچند نادار، مگر بسیار باهمت آمده ایم. شاید پول چای از سه، چهار روبل (یک دالر) بیشتر نمی شد. مگر هر چه بود، پیر مرد از ما پول نگرفت. با این هم، من آهسته، یک اسکناس ده روبلی را به گونه یی که پیر مرد متوجه نشود، زیر تشک گذاشتم. این یکی از بهترین خاطرات من در دوشنبه - نشانه یی از مهمان نوازی سنتی تاجیک ها بود.

بازدید دوم من از تاجیکستان، در سال 1984 بود که باز هم از راه دوشنبه رهسپار مسکو بودم. در این سفر، با چند دانشجوی افغانی آشنا شدم که در دانشگاه دوشنبه تحصیل می کردند. احساس من این بود که آنان بر من که در دانشگاه دولتی مسکو درس می خواندم، رشک می برند. در حالی که من هم در دل بر آنان (که در تاجیکستان قشنگ، در شهر زیبای دوشنبه با آب و هوای گوارا، شهری که در بازارهای آن میوه و سبزی های فراوان به فروش می رسید و در رستوران های آن خوراک های مزه دار سنتی سرویس می شد، با مردم خوشرو و مهماندوست، با موسیقی دلنشین و فرهنگ بالا)، می زیستند؛ سخت رشک می بردم و آن ها را خوش بخت ترین دانشجویان خارجی در شوروی می دانستم و با خود می گفتم ای کاش من هم در دوشنبه درس می خواندم.

در این سفر، فرصت بیشتر داشتم تا با دوشنبه خوب تر آشنا شوم. به بازار آن بروم و از آن جا مقدار بسیار میوه خشکبار مانند توت، چهارمغز، بادام، پسته و کشمش را بسیار ارزان بخرم و با خود به مسکو ببرم. در این حال، تا توان داشتیم، در مدت بود و باش در دوشنبه، میوه های تازه مانند انگور، خربزه و تربوز می خوردیم.

سومین بازید من از دوشنبه در سال 1992 بود. این بار، از آلمان، از سوی شرکت مشورتی ام. پی. سی که در آن کار می کردم، به تاجیکستان آمده بودم تا زمینه کمک های آلمان به تاجکستان را بررسی نمایم. دردمندانه این بار اوضاع در دوشنبه بسیار نا به سامان بود. ....

در این هنگام، روانشاد بیرنگ کهدامنی در دوشنبه به سر می بردند. به بسیار دشواری ایشان را یافتم و از طریق ایشان یا روانشاد داکتر کمال عینی آشنا شدم. استاد عینی به من مهربانی بسیار کردند. با ایشان یک جا به اکادمی خاور شناسی رفتیم. چاشت را در رستوران مهمانخانه «دوشنبه» به گفته برادران تاجیک اوقات (صرف) کردیم. عصر آن روز هم به دره زیبا و شاداب ورزاب رفتیم و در یک رستوران کباب خوردیم. دردمندانه، اوضاع  شتابان رو به خرابی داشت. استاد عینی به من توصیه کردند تا هر چه زود تر دوشنبه را ترک گویم. بامداد روز دیگر، استاد عینی با بیرنگ کهدامنی مرا تا فرودگاه همراهی کردند. فردای آن روز، در دوشنبه درگیری های سهمگینی آغاز گردید. ....

به هر رو، از سال 1992 تا امسال که به دوشنیه آمدم، نزدیک به بیست سال سپری می شود. هر چه بود، دیدار از دیار نیاکان، آن هم پس از بیست سال برایم یک موهبت آسمانی بود. ....

به هر رو، عصر روز شنبه، تاریخ 2 ماه جولای با هواپیمای بوینگ 737-800 «سامان ایر» از فرودگاه فرانکفورت به سوی دوشنبه پرواز کردم. پرواز به سوی دوشنبه از همان آغاز برایم چیز هایی تازه یی به ارمغان می آورد. برای نمونه، شنیدن کلمه های زیبای «درآمدگاه» و «برآمدگاه» به جای دروازه های دخولی و خروجی که بسیار خوشایند و به جا و به مورد است. پرواز با آواز شیر دوشیزه مهماندار آغاز گردید: «بانوان و جنابان ارجمند..».! شنیدن کلمه «جنابان» به جای «آقایان» معمول در افغانستان و ایران، برایم بسیار جالب بود.

.... هنگامی که به دوشنبه رسیدیم، در همان فرودگاهی به زمین نشستیم که بیست، سی سال پیش دیده بودم. هیچ چیزی در آن تغییر نکرده بود. تنها چند تلویزیون ساخت کوریا بر دیوارهای سالون آن دیده می شد. مگر، در مجله «سامان ایر» تصویر فرودگاه آینده  دوشنبه که در دست ساختمان است و قرار است از سوی مهندسان فرانسوی ساخته شود، خود نمایی می کرد. راستش، در گذشته، همیشه هنگامی که از فرودگاه فرانکفورت به فرودگاه کابل می آدم، احساس درد روانگداز و حتا شرمندگی یی مرا فرا می گرفت. این بار هم چنین احساسی را در خود تجربه می کردم. تنها امیدواری یی که اندکی به من آرامش می بخشید، این آرزومندی بود که فرودگاه نو در دست ساختمان است و خدا کند هر چه زود تر به بهره برداری برسد.

در دوشنبه، در همان مهمانخانه قدیمی «دوشنبه» رحل اقامت انداختیم. هیچ چیزی در مهمانخانه تغییر نکرده بود. منهای کولرها (ایر کاندیشین) های ساخت کوریای جنوبی و تلویزیون های ال. جی کوریایی که جای تلویزیون های روسی را گرفته بودند و نام آن که  این بار آن را «پایتخت» مانده اند. صبحانه را در رستوران مهمانخانه صرف کردیم. از بخت خوش، در رستوران، مراسم مردانه یک  جشن عروسی برگزار بود.

موسیقی دلنوار و روانپرور تاجیکی گوش و جان را می نواخت. برای ما پلو خوش مزه با نان سنتی و تربوز و انگور و چای کبود آوردند. خوردن پلو، تربوز و انگور  هنگام صبحانه برایم تا اندازه یی غیر مترقبه و دشوار بود. مگر پافشاری میزبانان ناگزیرم می کرد که تا توان دارم، «نوش جان» کنم. میزبانان به ما خوش آمدید می گفتند و چنان گرم پذیرایی می کردند و نوازش می دادند که گویی سال ها با هم نه تنها آشنا، بل دوستان بسیار نزدیک گرمابه و گلستان باشیم. در برابر این همه مهر و محبت، مانده بودم که چه پاسخی بدهم.

بعد از ظهر، به همراهی آقای جمشید- مهماندار ما و داکتر مدودف و شماری از دوستان به دره شاداب و زیبای ورزاب رفتیم. موتر ما از خیابان رودکی (لنین پیشین) که خیابان اصلی شهر است، گذشت و به سوی ورزاب روان شد. دیده می شد که چیزهای بسیاری تغییر کرده است. از ساختمان های بزرگ مدرن گرفته تا ساختمان های مرمت شده و بازسازی شده قدیمی و ... راه اسفالت شده قدیمی را که مهندسان روسی ساخته بودند، این بار مهندسان چینی به سوی خجند (با سرعت) می ساختند. جمشید گفت که در بین راه یک تونل را ایرانی ها و تونل دیگر را چینی ها ساخته اند که راه را به گونه چشمگیری کوتاه ساخته است. در دو سوی جاده به سوی ورزاب، ویلاهای مجللی به چشم می خوردند که گواه بر به میان آمدن یک لایه پولدار و مرفه و مدرن تاجیک ها است.در ورزاب، در یک رستوران کنار رودخانه نشستیم و تربوز و آلوبالو و گیلاس خوردیم. متفاوت از هوای گرم تابستان دوشنبه، هوای ورزاب بسیار گوارا و خنک و به گفته دوستان تاجیکستانی «سلقین» بود. در تلویزیون بهارستان «گلدختران» تاجیکی با جامه های رنگارنگ سنتی، ترانه زیبای «آه سبزه جان آه سبزه، باغ های کلان آه سبزه» را می خواندند و می رقصیدند.
..... روز دیگر، دوست دیرین و آشنای قدیم من- جناب استاد داکتر بهرام امیر احمدیان برای اشتراک  در میز گرد از تهران تشریف آوردند. با داکتر احمدیان تصمیم گرفتیم به بازار سنتی دوشنبه برویم و مقداری کشمش و بادام و چهار مغز (گردو) و پسته بخریم. همچنان سری به کتاب فروشی های دوشنبه بزنیم. در کتابفروشی ها تا می خواستی کتاب های روسی و کتاب های تاجیکی به رسم الخط سیریلیک دیده می شد. مگر دردمندانه به زبان فارسی چیزی به چشم نمی خورد. تنها به اصطلاح خال، خال کتاب هایی دیده می شد که آن هم بیشتر مذهبی بودند. این در حالی است که مردم تاجیکستان بیشتر حنفی مذهب اند و تنها بخش کوچکی از آن ها شیعه مذهب، آن هم اسماعیلی. در یک سخن، شمار کتاب های چاپ کابل و تهران به زبان پارسی دری از شمار انگشتان تجاوز نمی کرد و این به جای خود، ارزش اندیشیدن و نگرانی را دارد. 
.... روز دیگر، با آقای وستوک- رییس انجمن آریانا، انجمن فرهنگیان افغانی باشنده آلماآتی، که برای اشتراک در کنفرانس به دوشنبه آمده بود، به دره خرم و شاداب «رامید» رفتیم. رامید نزدیک 45 دقیقه از دوشنبه فاصله دارد. به  یک آسایشگاه ساخته شده در دوره شوروی به نام «راه آهن» رفتیم که مجهز به مهمانخانه بزرگ، استخر مدرن و طرب خانه (رستوران) بود. نان چاشت (نهار) را کنار رودخانه خروشان کافرنهان صرف کردیم. برای ما ماهی بسیار خوشمزه و دوغ سرد آوردند که آن را تا پایان خوردیم. پسانتر هم در آب چشمه شفای گرم شنا کردیم. به گفته یک پیر مرد بومی، آب چشمه برای بسیاری درمان از بیماری های جلدی و مفصلی «فارنده» است و نوشیدن آن برای تکالیف معده و روده ها بسیار سودبخش.  بیماران بسیاری از دور و نزدیک به این جا می آیند. در دوره شوروی، حتا از روسیه و دیگر جمهوری ها بیماران به این جا می آمدند. کورس تداوی برای یک هفته تا  دو هفته است.

.....هفته نخست، در مهمانخانه «حیات ریجنسی» - که یک مهمانخانه پنج ستاره است، ماندگار شدم. متفاوت از مهمانخانه پایتخت، این یک مهمانخانه بسیار مدرن به استانداردهای جهانی است. چیزی  که بسیار جالب است، این است که مهمانخانه در کنار دریاچه مصنوعی یی، قرار دارد و با فوراه ها و آبنماهای بسیار زیبا آراسته شده است. پهلوی مهمانخانه یک ساختمان بزرگ گنبدنما در دست ساختمان است که به گفته یکی از کارمندان مهمانخانه، در برنامه است تا در آن «چایخانه ملی» بسازند. در آن سوی دیگر، ساختمان بزرگ  و دیدنی «باربد» دیده می شود که تالار موسیقی و کنسرت ها و نمایش ها به شمار می رود. .... به هر رو، در این سفر، با هم میهنان بسیاری آشنا شدم. یکی از این ها، جناب آقای سلام رووفی بود. جوان بسیار خونگرم و مهمان نواز و پرکار. آقای رووفی شبی مرا به یک رستوران تابستانی تاجیکستانی دعوت کرد. رستوران روی یک تپه زبیا قرار داشت و متشکل از چند چپری افریقایی بود که به گونه هنرمندانه یی ساخته شده بود و آرایش یافته بود. ارکستر رستوران را چند هنرمند جوان ایرانی پیش می بردند. چون بیشتر مهمانان افغانی بودند، مهران، رهبر ارکستر، بیشتر آهنگ های افغانی را با شیوه بسیار دلنشین و روان پرور ادا می کرد. پسان تر، پس از پایان برنامه به میز ما آمد و از نزدیک با ما سخن گفت و بسیار مهربانی کرد. در یک سخن، تا روزی که در دوشنبه بودم، آقای رووفی لحظه یی نبود که مهمان نوازی سنتی میهنی کوتاهی نموده باشد. به پیمانه یی که در اندیشه بودم، هرگاه او روزی به فرانکفورت بیاید، چگونه جبران کنم. از جمله چاشتی مرا به یک رستوران گرجی برد که در آن جا ماهی بسیار خوشمزه «فریل» (شیر ماهی) خوردیم. به هر رو، پس از یک هفته به مهمانخانه چهار ستاره «تاج پالاس» («آسیا گراند هتل») منتقل شدم. دلیل این کار، موقعیت این هتل در میانه شهر بود که می شد پای پیاده از آن به هر جا رفت.

.... سپس خدمت جناب آقای اکبر تورسون- دانشمند پرآوازه که پس از بود و باش هفده ساله و تدریس و پژوهش در امریکا به دوشنبه بازگشته اند و کنون ریاست پژوهشکده خاورشناسی پژوهشگاه علوم تاجیکستان را به دوش دارند، رسیدیم. چون نزدیکی چاشت آمده بودیم، استاد ما را برای صرف نان در کافه تریای پژوهشکده مهمان کردند. شوربای خوشمزه و پلو تاجیکی را با چای کبود صرف کردیم.

..... روی هم رفته، در سال های اخیر کارهای بزرگی در تاجیکستان در زمنیه های گوناگون انجام شده است. تنها نارسایی یی که هست، این است که تقریبا همه یا به روسی و یا به خط سیریلیک اند و کسانی که با این دو زبان آشنا نیستند، نمی توانند از این گنجینه شایگان بهره برند.

....یکی دیگر از آشنایان دیرین، بانوی دانشور و فرزانه- استاد پروفیسور داکتر غزل محی الدین اوا- مسوول دیپارتمنت تاریخ و تیوری مناسبات بین المللی و رییس پژوهشکده مطالعات جیوپولیتیک دانشگاه مختلط تاجیکستانی- روسی سلاوی بودند. با توجه به این که استاد محی الدین ووا در مرخصی تابستانی به سر می بردند، از من دعوت نمودند تا با ایشان در خانه ایشان چای بنوشم. شوهر ایشان نیز از دانشوران بنام و شناخته شده تاجیکستان اند. خانه بانو غزل در یک ناحیه نوساخت دوشنبه در کرانه رودخانه دوشنبه در خیابان حافظ واقع است. در نزدیکی کاخ بزرگ و زیبای دولتی که تازه برای پذیرایی از مهمانان رسمی خارجی ساخته شده است و به سان مرواریدی در میان شهر دوشنبه می درخشد. در نزدیکی این کاخ، باغ زیبای با آبنماها و فوراه ها و گلستان ها آراسته اند و در گوش کنار آن، تندیس هایی از بزرگان تاجیک مانند اسماعیل سامانی و ... ساخته اند.

.....یکی دیگراز دیدارها، با دوست دیرینه و آشنای قدیم- جناب آقای داکتر اعظم شاه شریف بود. جناب ایشان- کنون مشاور ریاست جمهوری در مسایل سیاسی هستند. آقای اعظم شاه به رغم گرفتاری های شدید کاری، لطف فرموده مرا برای اوقات (صرف نهار) به چایخانه معروف «راحت» واقع در خیابان رودکی دعوت فرمودند. این چایخانه که در واقع رستوران بزرگی است، با سبک معماری باستانی تاجیکی ساخته شده است. برای نخستین بار من در این چایخانه در سال 1984 نهار خورده بودم.
کنون این چایخانه به یاری معماران چینی به شیوه زیبای مرمت شده است. غذاهایی که در این چایخانه داده می شود، بیشتر غذاهای سنتی مانند سمبوسه، شوربا، پلو، منتو و ... اند که معمولا با چای کبود (سبز) صرف می شود.

.....آخرین دیدارم با جناب آقای استاد داکتر عصام الدین صلاح الدین اف- رییس انجمن تاجیکان و فارسی زبانان جهان- پیوند، بود. استاد کنون همزمان مشاور ارشد رییس جمهور در امور فرهنگی هستند. استاد بی درنگ پس از گفتگوی تلفنی- پسر برومندش- اسفندیار جان را دنبال من فرستادند. دیدار ما با استاد در «کاخ وحدت» که در میان فرهنگیان ایرانی و افغانی به نام «کاخ پیوند» شهرت دارد، صورت گرفت. .... استاد، نخست کتاب سه جلدی «تاجیکان در آیینه تاریخ: از آریان تا سامانیان»، اثر گرانسگ جناب آقای امام علی رحمان را برایم هدیه دادند که این هدیه بی بها و گرانسنگ را با سپاس از ایشان پذیرفتم. سپس زنگ زدند و یک دوشیزه بسیار مودب و سر به زیر به نام رمزیه خانم وارد شدند. ایشان دبیر کاخ وحدت بودند که یک جلد فصلنامه «پیوند» را برایم آوردند. این فصلنامه به زبان های پارسی دری، تاجیکی با رسم الخظ سیریلیک و روسی به چاپ می رسد.

...و سرانجام، سفر سه هفته یی به سرزمین نیاکان به پایان خود نزدیک شد و روز بیست و دوم جولای فرا رسید. سلطان پیوند، بلیت هواپیما را برایم در اتاقم در مهمانخانه آورد. با شماری از دوستان  که بیرون از دوشنبه بودند، تلفنی خدا حافظی کردم. شمار دیگر به رغم مخالفت شدید من، برای خداحافظی به مهمانخانه تشریف آوردند- از جمله جناب استاد صلاح الدینف. ایشان با وصف آن که می دانستند پرواز ساعت سه پس از نیمه شب است، با نهایت بزرگواری حاضر بودند تا فرودگاه مرا همراهی کنند. بسیار به دشواری توانستم ایشان را متقاعد کنم که کسی دیگری از دوستان قرار است، مرا فرودگاه ببرند. با این هم فرمودند، پس بگذارید اسفندیار جان شما  را ببرند. گفتم، سپاسگزارم، کسی دیگری مرا می برد. هر چه بود، اسفندیار مرا برای صرف نان شام با خود به یک رستورانت زیبا به نام «کنام پلنگان» (به روسی تیگرووایا بالکا) برد و پس از صرف شام دو باره به مهمانخانه رساند.بسیار به دشوار توانستم دوستانی چون استاد سیف الله صفر اف و  دیگران را متقاعد و مجاب بسازم که از همراهی نمودنم در نیمه شب تا فرودگاه صرف نظر فرمایند. به راستی که مهمان نواز تر از تاجیکان، مردمی در گیتی پیدا نمی شود.... سر انجام، مجید جان- نماینده شرکت غضنفر در دوشنبه که با ایشان در همین شهر زیبا آشنا شده بودم، مرا تا فرودگاه بدرقه نمود. در فرودگاه،  در سالون وی. ای. پی برای آخرین بار چای کبود نوشیدم و کارمندان فرودگاه با نهایت احترام ما را تا دم پلکان هوپیمای بوینگ «سامان ایر» همراهی کردند. متفاوت از فرودگاه فرانکفورت که بهای سالون وی. آی. پی آن بیش از یک هزار یورو است، در دوشنبه  تنها چهل دالر می گیرند. از همین رو، بسیاری از مسافران ترجیح می دهند تا از مزایای این سالون بی پیرایه بهره مند شوند.
پس از چند لحظه، ماشین غولپیکر بر فراز آسمان شهر دوشنبه به پرواز درآمده بود. از دریچه هواپیما برای آخرین بار به سوی دوشنبه شهر زیبا که غرق در پرتو نور چراغ ها و نور افگن ها بود، نگریستم.

پدورد دوشنبه زیبا و دوستان عزیز تاجیکی! به امید دیدار و باکوله باری از خاطرات شیرین به سوی فرانکفورت رهسپار شدم.