بسم الله الرحمن الرحیم

پول چینک

از وقتی که "سچکه" (سواری بنز مدل سی 180) سوارمی­شوم کمترفرصت سوارشدن بر "ترالیبوس"(اتوبوس برقی) ،"آوتابوس"(اتوبوس دیزلی)،"گزل"، "خوندی" و"تنگم" ( چند نوع ون) دست داده است . یاد سفر اول و محبتهایی که در این نقلیات عمومی دیده بودم افتادم لذا تصمیم گرفتم امروز که سدچه ام را برفی به ارتفاع 25 سانت پوشانده است برای رسیدن سر قرا با یاردمم همچون عوام در "استناوکه" (ایستگاه) به انتظار ترالیبوس نشسته و بر سر قرارم حاضر شوم.

انتظارم زیاد طول نکشید پس از پرداخت کرایه سوار شدم هنوز کامل درون ترالیبوس جاگیرنشده بودیم که جوانی از جایش برخواست و من را به "شیشتن" (نشستن) دعوت کرد .تشکر کردم اما او برجایش ننشست و اصرار کرد بناچار نشستن گرفتم . ترالیبوس به ایستگاه بعدی (محل قرار با یاردمم)  که رسید جمعیت سراسیمه به سمت در آمده و عزم سوار شدن داشتند ...متوجه شدم که در پای در ترالیبوس بین چند دختراز جمله یاردمم که قصد سوار شدن داشتند گپی رفته است.

 از آنجا که آرامی تاجیکان را همواره شاهد بوده ام این صحنه به شگفتم آورد از یاردمم پرسان شدم که چه گپ است.

 گفت: با "پول چینک" (شاگرد اتوبوس که کرایه را جمع می کند) "گپشان گریخته است" (بحثشان شده است) . ترالیبوس به راه خود ادامه داد و یاردمم با دوگانه هایش از رفتار بد پول چینک می­گفتند. ترالیبوس به ایستگاه بعدی نرسیده از حرکت باز ماند ...بنا به اعلام پول چینک "سویت" (برق) مرده است.

برخی که سراسیمه بوده و شتاب داشتند سریع پیاده شدند و برخی با تامل سراغ پول چینک رفته و طلب کرایه پرداختی خود را کردند برایم جالب بود قبلاً اینگونه حق خواهی ها را ندیده بودم. در این میان برخی هم چون من که شتابی نداشتند بر صندلیها آرام گرفتند تا سویت بیایید. اما "کشتگی سویت" (قطع برق) طولانی شد... یاردمم و جوره هایش هم پیاده شدند و من هم به دنبال آنها . دیدم که باز با پول چینک بحث دارند در نهایت پس از چندی پول را از پول چینک گرفته فاتحانه نزدم آمدند.... برای هم کلامی و نوشیدن چای دعوتشان کردم .... متنی که در ادامه می آید نوشته زیبای یاردمم (خانم دل افروز قربان اُوَ) است از این جریان.

پس از انتظارهای بسیار ترالیبوس خط سیر یازده نزد استناوکه آمد و قرار گرفت "بختی گل" و"اناره" که زیاد منتظر شده بودند خواستند زود به آن سوار شوند.

 اما پول چینک دغلانه مانع شده گفت: ای اول پول دراز کن

 دخترها هم بحث کردن را بی فایده دیده حسابی کرده و درآمده شیشتند. اما از رفتار بی آدابانه پول چینک یاش(جوان) خفه (ناراحت) بودند اناره گفت این بچه (پسر- اشاره به پول چینک) بسیار "هوابلند" (متکبر) است دینه (دیروز)هم به من چنان گپهایی گفت که سرم ویران شد(عصبانی شدم). سببش خواست تا پیش از درآمدن "راه کرا" را دهم ( سببش این بود که میخواست قبل از سوار شدن کرایه را بپردازم) من که از بی فرگی (خستگی) حالی نداشتم گفتم: برادر التماس سوار شوم پولت را می دهم "هیچ کجا نمیگریزم کو" (فرار نمی کنم که).

او در جواب "بی ایبا" (بی شرمانه) گفت: ای شما "حمتَ "(همه شما) شیطانید، حمتَ بی پول رفتن "میفورَ " (خواستن – میل داشتن) و سر شد گپ های پا در هوا .

بختی گل با علامت تصدیق سرجنباند و گفت: راست میگویی دوگانه جان من هم از این رفتار بد بعضی از یاشها دلخونم اما چه کنم آسمان بلند و زمین سخت است. خدا توفیقشان "بته" (بدهد) .... سخن در دهان بختی گل ماند و گپشان کنده شد چون ترالیبوس از حرکت ماند و جوانی که مورد غیبت آنها قرار گرفته بود یعنی پول چینک اعلام کرد که: سویت مرد .

بعضی از مردان و جوانان به سبب وقت نداشتنشان از پول چینک پولهایشان را طلب کرده گرفتند و با دیگر نقلیات به راهشان ادامه دادند.مسافران باقی مانده به امید آمدن سویت خیلی منتظر شدند ولی از آن "درکی" (خبری)نبود.

دخترها هم امیدشان کنده شد و تصمیم گرفتند پولشان را برگردانده گیرند و راهشان را "تیزتر"(سریعتر) ادامه دهند چونکه آنها را در خانه منتظر بودند و اگر دیر کنند باعث عتاب پیوندان قرار می گرفتند .  با این مقصد به جوان نزدیک شده و گفتند: برادر به ما هم پولمان را می دادی خوب میشد.

 او به آنها نگاه غضب آلودی کرد و گفت: پول مول نیست انتظار شوید سویت بیاید میبریمتان .

اناره گفت: ای سویت معلوم نیست کی میآید ما اگر زود نرویم از خانگی ها گپ میشنویم .

التماس یا پولمان را بده یا به یگان نقلیات دیگر ما را شینان همین خیل قاعده دارید کو، اگر خودتان رفتن نخواهید مسافران را به دیگر نقلیات انتقال می دهید.حال دانشجویان را که خودت می دانی برای یک راه دوبار راه کرا دادن "وزنینی" (سنگینی)میکند بی این هم پول زیادما ن در راه کرا مصرف می شود .

پول چینک دیگ غضبش جوشید و گفت: شخصاً به شما من پول نمی دهم . گم شوید سرم را ویران کردید. من "پلن" (برنامه) را پر نکرده ام .در کیسه ام  هم پول ندارم.

دخترها به راننده هم مراجعت کردند ولی بی فایده . او گفت: من کار ندارم وظیفه من حی کردن است .

 بختی گل را فکر تازه ای به سرش آمد . وی راست در چشمان جوان نگاه کرد و گفت: اگر پولم را ندهی در روز قیامت از تو دامنگیرم . در نزد خداوند حقم را طلب میکنم. انه(آن موقع) بعد میبینم حالت چه میشود. از خدا بترس حق مردم را نخور که فردا طاقت آتش دوزخ را نداری به یک سامان نه تو بای می شوی نه من اما در روز رستاخیز آن را باید صد چند ادا کنی فقط فکر امروزت را نکن عمر می گذرد و روز حساب زود فرا می رسد.

 سخن ها بفکرم تاثیر کرد که او با لطف و مهربانی گفت: اپه جان پولت را بگیر و میبخشی. و امانت  را برگرداند چرا که از جزای خدا ترسید.

دخترها  که اینطور رنگ گرفتن کار را انتظار نبودند شاد و ممنون از قدرت پروردگار شکرانه کردند.