بسم الله الرحمن الرحیم

" مُراسا "

متن زیر برگی از د ل نوشته های یک زن تاجیک است. متنی زیبا و درس آموز. در برگردان متن، سعی کرده ام به متن اصلی از نظر واژگان و نوع جمله بندی وفادار مانده و تنها حروف سرلیک متن را به حروف فارسی برگردانم.

خواندن این نوشته را که حاوی واژگان و مثل های جالب بوده و برشی از زندگی امروزه در تاجیکستان است را به شما توصیه می نمایم.

*بچه ها "اوقات" (غذا) را که خوردید یک دو ساعت بازی کنید و بعد نوبت"سرشویی"(حمام). امروز هفته "سَرتانَ".(روزحمام کردن- که معمولاً یکشنبه ها است)

معمولاً بچه هایم را هفته ای دوبار آب بازی "می دارانم"(می شورمشان). چون که آنها با وجود مکتب خوان بودنشان قاعده های "تازگی"(تمیزی) را خوب رعایه نمی کنند. یعنی اخلاق کودک همین است . همیشه چرکینک باشد. "لای بازی" (گل بازی) ، "خانه چه بازی"(خانه سازی) ، ماشینچه بازی ، "سُرکُنَ کان"(دنبال هم دویدن و نفر مشخص را گرفتن)، "بجا شوگان" (قایم باشک)و بسیاری از دیگر بازیهای خاص کودکانه باعث آن می شود که او همیشه به خاک زمین و دیگر اشیا و اسباب های ناپاک در ارتباط باشد. در نتیجه سرو روی و لباسهایش دائما "افلاس"(کثیف) می باشد.

 در روزهای گرم فصل های سال اگر هر روزهم او را آب بازی دارانیم هیچ مشکلی پیش نمی آید، ولی در این روزهای "خُنک"(سرد) فصل زمستان، فکر می کنم در یک هفته یکبار کافی است. چون که خدای نکرده باز "شمال خوردنش"(سرماخوردگی) ممکن است. بند این اندیشه ها از پی"غُون داشتن دسترخان" (جمع کردن سفره) شدم که اعتراض آنها بلند شد.

- "آچه جان"(مادرجان) التماس سرها را اول "پست" (کوتاه) کنیم بعداً بشویم. گفت امین جان .... از یادت برآمد.. دو سه روز پیشتر وعده داده بودی... ما فراموش نکرده ایم . عیلاوه کرد محمد.

* اه، خدا گیرد این بی هوشی مرا ، سرگرم تشویش های روزگار ، وعده داده ام را فراموش کردم.

هرچند مَثَل مردُمی هست که؛

" کودک را به یک سیب "قاق" (خشک) هم "فند" (فریب) کَردَه می شود" ولی عقیده من کاملاً دیگر است. کودک امروزه را فریب کرده نمی شود. البته کودکان را هیچ کس فریب کردنی هم نیست. ولی کودکان پیشتره مثلاً دوره ما کمی ساده تر بودند. چیزی که کلانها می دادند و می گفتند، خرسند بودیم و اطاعت می کردیم . یادم هست باری از پدرم برای جایی رفتن اجازت پرسیدم، رد کردند. من هم دویم باره جرئت نکردم که بپرسم.

بچه های امروزه باشند دو پا را در یک "موزه" (کفش)  انداخته تا خواهششان را اجرا نکنی آرامت نمی گذارند. اگر زود راضی نشوی جانت را به لبت می آرند. البته ازیک طرف این خوب است که انسان حقش را طلب می کند. برای قبول و اجرا شدن خواهش و درخواست هایش پافشاری می کند. اگر این به منفعت هردو طرف باشدو خیری داشته باشد باکی نیست. یعنی این خواسته ها و اندیشه ها زمینی باشند و اجرایش آن مشکلی سنگینی را پیش نآرد، برای شخص اجرا کننده.

 از آسمان ستاره خواستن کمال بی عقلی است. این فکر ما که اگر دوست بداره، میاره یا میخره خطای محض است . چون که ما حتی اندیشه نمی کنیم که با این خواستنهایمان آن نزدیکمان را ،آن عزیزمان را، آن پیوند جانمان را، به چه زحمت و عذاب و رنج گرفتار می کنیم. و در نتیجه خوف از دست رفتنش به وجود می آید. بیهوده بزرگی نگفته است "اندازه نگه دار که اندازه نکوست". اگر ما در ظاهر و باطن مومن باشیم باید از روی فرموده های خداوند عمل کرده به اسراف کاری، راه ندهیم و اندازه را نگه داریم. در عبادت ؛ در گفتن، خریدن، خوردن، کارکردن، خفتن.خلاصه در همه کارهای دینی و دنیایمان، حتی در خواستنهای زیادمان باید اندازه را نگاه داریم چونکه ما همیشه به آن چیزی که داریم قناعت نمی کنیم و باز از آن زیادتر می خواهیم. بعضاً این خواستن ها از چهارچوبَ ای قدرت و امکانیت انسانی می براید. که این باعث بیهوده غم و غصه خوردن و عصبی شدن و ویران گشتن مناسبتهایمان با اطرافیان می گردد. چون که جامه عمل نپوشیدن آرزوهایمان برایمان گران می افتد و روح و دلمان را می شکند. بنابراین "باید پایمان را به چین کورپه امان دراز کنیم" (پا را به اندازه گلیم خود دراز کردن). و کودکان را هم که آینده مایند اگر در این روحیه تربیت کنیم نوراً الی نور می شود. یعنی اندازه نگه داشتن را از خُردی آموزانیم.

-آچه ... فاطمه را هم می بریم.... لباساشه پوشانیم؟

 صدای محمد مرا از عالم اندیشه هایم به خود آورد.

* میلش پوشانش...یک چند روزی که خُنکی ای سخت حکمران شد بیرون نرفتیم.  می ترسیدم که شمال می خورید و کَسَل می شوید. امروز هوا خیلی خوب است .همه یکجایه برآمده برف بازی می کنیم و از آب و هوای تازه نفس کشیده در آخر سرهای شما را پست می کنیم و بر می گردیم.

"گپ نیست"(حرفی نیست)، گپ نیست آچه جان گُفته ، موج صدای خرسندانه فرزندانم فضای خانه را پر کرد . همه لباسهای گرم پوشیده بیرون برآمدیم. به جز سرور خاندان. چونکه کارهای علمی و ایجادیش وقتهای آخر خیلی زیاد است و به سرخاری فرصت ندارد. رنج و زحمت های شبانه روزیش را دیده، بسیار دلم می سوزد، می خواهم کمکش کنم ولی متاسفانه از دستم چیزی نمی آید . چونکه کارش ذهنی است برای یک کلمه یا عباره مناسب را یافتن و یک جمله را نوشتن چقدر درد جانکاه می کشد. کار جسمانی هم سبک و آسان نیست ولی همین که وقت کاری تمام شد و یا کارت به آخر رسید، تمام. تو آزادی. در کار ذهنی برعکس هیچگاه از خودت نیستی، دائما در عالم فکرو اندیشه ها سیر می کنی.

 بعضاً از همسرم در "رفت"(جریان) صحبتها می پرسم؛ عزیزم تو اینجا هستی یا در عالم خودت. او با چشمان پر از حیرت جواب می دهد، درپیش توام مگر نمی بینی ؟ جسماً کو هستی ولی روحاً نمی دانم . می گویم و این گفته هایم جان دارد. چونکه بسیاری گپ ها و حادثه هایی را که قبلاً گفته ام تکراراً در حین دیگر صحبت ها یادآور شوم، حیران می شود و می گوید؛ تو در این باره چیزی نگفته ای. من می گویم؛ گفته بودم، یادت نیست؟ او می گوید؛ من نشنیده ام. البته من از این گفته هایش نمی رنجم. چون که با دردش آشنایم . یعنی آن لحظه هایی که من با حرارت و شوق بی اندازه مشغول نقل این یا آن حادثه هستم، عزیز دل من با همان حرارت و شوق بی اندازه مشغول کار است و جسماً با من است، گویا من را گوش می کند ولی در اصل خیالش در پرواز است و من را نمی شنود . اخلاقش این است و کارش این را تقاضا می کند و به این احوال و وضعیت کار من باید تسلیم باشم و "مُراسا"(بسازم) کنم . گاهی خودخواهیم بالا می گیرد به قول مردم شیطان وسوسه ام می کند و من کتاب عرض شکایت ها را کُشاده، گله گذاری می کنم... اهمیتم نمی دهی... برای عائله وقت جدا نمی کنی و من هم برایت باید مهم باشم و ...

اگر از روی عدل بگویم تماماً اندازه را نگه نمی دارد. یعنی کار را تا از حال نرود قطع نمی کند. حال آنکه این طرز کارش به سلامتیش خطر کلان دارد و من را سخت نگران کرده است. کار با استراحتش خوش است و لذت خاصی دارد. مثلا اگر با ما می رفت، از هوای تازه نفس می گرفت و گردش خون بدنش خوبتر می شد.

 بسیار می خواهم بگویم صدای قلبم را بشنو، خودت را احتیاط کن، برایم زیاد عزیزی. ولی این صدا را فکر می کنم نگفته هم می فهمد . خیلی خیلی زیرک و رموز فهم است. بیچارهِ من، با هزار زحمت برایم وقت جدا می کند و می کوشد نسبتم بی اهمیتی ظاهر نکند.

 "ما باید به قدر هر یک لحظه عمرمان برسیم و بیهوده آن را نگذرانیم ، اسراف نکنیم ، وقت شناس باشیم. هرروز بکوش چیز نویی بیاموز". یکی از شعارهای اوست.

 از این توجهش نسبتم بال و پر گرفته می کوشم در زندگی نه تنها همسر بلکه یاردم، دوست و رفیق راهش باشم.حاضر باشد کمک کلان من از این عبارت است، که با خیالها و فکرهایش تنهایش بگذارم تا آرامش بیابد.

 بعد از برف بازی و سیرو گشتها در جستجوی "سرتراشخانه"(آرایشگاه مردانه) افتادیم. به اولین نقطه ای که برخوردیم وارد شدیم. چون آنجا اصلاً "مزاجانشان"( مشتری) مردان هستند با دیدن من شخصانی که حاضر بودند با حیرانی به من نگریستند. من هم مقصدم را زود فهماندم . به اوستایی که به ما نزدیکتر بود و مزاجی نداشت، به بچه ها اشاره کرده گفتم :

*  اکه، سر اینها را پست کردن در کار... چند "سوم"( سامانی- واحد پول تاجیکستان) می شود.

 ده سوم جواب داد.

*  برای هردویشان؟ پرسیدم .

-  نی یک نفرشان . گفت او.

* برای چی اینقدر قیمت، کمی ارزان تر کنید. حتما زحمت کودک از آدم کلان فرق می کند. نرخش هم باید فرق کند .

- اپه، بچه تو گوسفند نیسته ی، که بگیریم بزتراشش کنیم . برای کودک های خودت چی اینقدر خسیسی می کنی. مثلاً من برای کودکام جانم دریغ نمی دارم . نُه سوم هم نمی شود... خلاصه کرد او.

 اگر این سخن های بیهوده اش را نمی گفت، نیت داشتم و راضی هم بودم در آنجا کار را انجام دهم... ولی از حرفهایش سخت رنجیدم. رنجشم از آن بود که یک مرد بالغ ، سرور یک خاندان، شوهر، پدر یک چند نفر فرزند.... فکر می کنم "سیر"(بسیار) فرزند هم بود. به زعم اینکه در جای جمعیتی کار و فعالیت دارد، عادی ترین قاعده معاشرت را نمی داند و باز اگر کمی انصاف هم می داشت خلل نمی رساند . وای بر حال اطرافیانش. فرزندانش را او در کدام روحیه تربیت می کرده باشد. در روحیه خواستن های بی اندازه؟ مطمئنم که این؛ راه خطاست.

آشفته خاطر از آنجا برآمدیم . "خانه آمده ایستاده بودیم"( درحال خانه آمدن بودیم) که یک نقطه دیگر را که به خانه مان خیلی نزدیک بود دیدیم. همه یکجایه داخل شده، به استای جوانی که بیکار بود گفتم ؛

* "دودر جان"(برادر جان) ، هردویش را پنج سومی می دهم ، سرهایشان را پست کن.

او رفیق دیگرش را "جیغ زد"(صداکرد) و به من گفت:

-  اپه جان اگر "ضد"(مخالف) نباشی دو کَسَه کار کنیم، هم وقتمان اسراف نمی شود ، رفیقم هم بیکار نمی شیند.

 من میلش گفته، به کرسی ای که او آورده، پیشنهاد کرد، نشستم و در دلم به او و تربیت گرش احسنت خواندم. چه رفتار و گفتار خوبی.  قیمتی وقت را هم می داند و بسیار نمی خواهد. یعنی یک نان را با رفیقش تقسیم کرده می خورد. بسیار از خدا خواستم فرزندان من هم اینگونه خوش گفتار و خوش رفتار و با ادب و با فرهنگ تربیت یافته به "وایه" (بزرگی)  برسند. البته گل بی خار نمی شود و این "خیل"(گونه) خارها در جمعیت ما کم کم "وا می خورند"(دیده می شوند).

 رفتار بی ادبانه استای قبلی، رنجشی را که نسبتش داشتم از دل و ذهنم زدوده شد و ما خوشحال و خوشبخت از آنکه وقت و لحظه های بهترین عمرمان را بیهوده نگذراندیم و اسراف نکردیم به خانه برگشتیم .