بسم الله الرحمن الرحیم

اشتراک چی

از جمله گروههایی که در تاجیکستان مورد تکریم و احترام آحاد مردم قرار داشته و حکومت نیز قدر آنها را دانسته و در تمامی برنامه های حکومتی به نوعی از آنها قدردانی نموده و امتیازات ویژه ای را در اختیار آنها قرار می دهد ، "اشتراک چیان" جنگ بزرگ وطنی( حاضرین در جنگ جهانی دوم)هستند . این گروه که در هر شهر و ولایتی دارای اتحادیه بوده و به صورت مستمراحوالات آنها مورد رصد قرار می گیرد و نشان و مدال های مختلف دریافت می دارند ، از زمان پایان جنگ تا کنون به صرف حضور در جنگ از امتیازاتی همچون استفاده از تمامی سرویس های حمل و نقل عمومی به صورت رایگان، تخفیف 50درصدی در پرداخت هزینه آب ، برق و...، تقدم در استفاده از هر مکان و خدماتی که دیگران در صف می ایستند و ... بهره مند می باشند.

سازو کار اهدای این امتیازات و فرهنگ سازی انجام شده در این زمینه با شعار

"هیچ کس و هیچ چیز فراموش نشده است " 

 به گونه ای است که مردم بدون هیچ گاردی امتیازات این گروه را پذیرفته و این احترام به نحوی است که غالب این "اشتراک چیان" با آویزان کردن مدال ها و نشانه های دولتی دریافتی  برسرو لباس خود ، در عرصه های عمومی حضور یافته و به عنوان "اشتراک چی" خود افتخار می نمایند.

......

هفته دفاع مقدس را به همه "اشتراک چیان" در  حماسه بزرگ  و تاریخ ساز ایران اسلامی به ویژه "اشتراک چیان ایثارگر"  آن تبریک عرض می نمایم.

توصیه می نمایم شرح حال یکی از این اشتراک چیان ایثارگر را که در آدرس اینترنتی زیر منعکس شده است مطالعه فرمائید

http://www.aftabnews.ir/vdchxinzk23nqxd.tft2.html

حسین آقای نعمتی در " بنیاد شهید و امور ایثارگران" تنها یک شماره است. او سال هاست که با یک شماره چندرقمی تعریف می شود. شماره ای که نه خانه و ماشینی برایش داشته و نه حتا حقوقی که با آن گذران زندگی کند. زندگی او، لیلاخانم و رضا و محمد با پول یارانه می گذرد. و وقتی همین پول جزئی دیر و زود می شود ، امان همیشگی شان بیشتر می برد. 
حسین نعمتی با زن و بچه هایش جایی در خیابان کارخانه قند ورامین زندگی میکنند. لیلا و بچه ها هزار بار بیشتر مردهایی با شلوار کردی دیده اند، که زیر پیژامه هایشان و به قد پاهای بلندشان چاقو و قمه و تفنگ دارند. لیلا می ترسد. بیشتر برای رضای 17 ساله تا محمد 11 ساله . اما لیلا ناچار است برای یک لقمه نان در خانه های همین مردم کار کند. او صبح تا شب را جان می کند برای 10 تا 15 تومانی که کف دستش می گذارند. می گوید تهران بیشتر می دهند. ولی دور است. نمی شود بچه ها و حسین را تنها بگذارم و بروم. 
همه این سختی ها به خاطر حسین آقاست. همه آنها تا رسیدن دستشان به دهانشان فقط 5درصد فاصله دارند . و حالا پس از گذشت این همه سال از جنگ می شود به ارزش درصدها پی برد! 
برای حسین آقا کسی کارت دعوت نفرستاده بود. او داوطلب بود. هنوز هم با این اوضاع احوال نزاری که دارد ، پشیمان نیست و با گریه می گوید اگر خدای ناکرده اتفاقی بیفتد، بازهم خواهد رفت . 
حسین آقا قانون جنگ را نمی دانسته. نمی دانسته وقتی که شیمیایی شده، وقتی که از شدت موج انفجار پرت شده، وقتی در 10 تا بیمارستان صحرایی و پشت جبهه و چه و چه بستری شده، باید مدرک جمع می کرده. باید یقه پرستار و بیمارستان را می گرفته که برای بستری بودنش رسید بدهند تا او درصد جمع کند؛ تا حالا که در 45 سالگی یک پیرمرد درست و حسابی شده با پول یارانه زندگی نکند. 
قانون جنگ به هر رزمنده ای شش ماه تا دوسال وقت می دهد که ضایعه اش را اعلام کند. و در جنگ هزار تا بیشتر حسین آقا داشته ایم که دربند این حرف ها و جمع کردن سند و مدرک نبوده اند. سرشان را نجیبانه پایین انداخته و برگشته اند. چون هدفشان چیز دیگری بوده. 
موج گرفتگی چیز ساده ای به نظر می رسیده. طرف راست راست راه می رفته و ظاهرش سالم بوده. اما حالا در پس این سال هاست که رزمنده موج گرفته، تعریف تکان دهنده دیگری پیدا کرده. جانباز اعصاب و روان. جانباز اعصاب و روان یعنی خود بدبختی. ته درد. دربه دری از این بیمارستان به آن بیمارستان. مشت مشت قرص خوردن و از خود بی خود شدن های زود به زود. 
جانباز اعصاب و روان یعنی 30 سال زندگی در میدان جنگ. یعنی زندگی در میان انبوهی از جسدهای بی دست و سر. یعنی محاصره بودن، یعنی ذره ذره مردن. یعنی زندگی در ته ورامین، در خانه ای که امروز و فرداست که باید خالی اش کنی. در خانه ا ی که به دیوارهایش که دست می زنی، دستت فرو می رود ، از بس نم تمام خانه را گرفته. 
جانباز اعصاب و روان یعنی زندگی در خانه ای که دیوارهایش با کاغذ کادو پوشانده شده. یعنی یخچالی که آنقدر خالی مانده که بیشتر یک کمد است تا یخچال . یعنی حسرت یک کیلو میوه. یک قابلمه زرشک پلو با مرغ. یک دست لباس درست و حسابی داشتن. یعنی اینکه سقف آشپزخانه ات هم بریزد و خوشبختی ات کامل بشود. 
همه اینها به خاطر همان 5 درصد است. اگر حسین آقای نعمتی بهتر می جنگیده و حداقل 20 – 30 درصد بیشتر جانباز می شده، این اندازه خودش و دیگران را به زحمت نمی انداخته!!! 
حسین آقا با تلخی گریه می کند. گریه او از شرمندگی همیشگی اش است. از این همه دردی که به خانواده اش نثار کرده. از این همه بی پولی. از این اندازه فقر. از... 
حسین آقا روزی هزار بار آرزوی مرگ می کند. مرگ برای او عین خوشبختی است. او می داند طبق قانون بلافاصله پس از مرگ، 15 درصد جانبازی اش، تبدیل به 30 درصد می شود و آن وقت خوشبختی برای خانواده اش آغاز می شود. حداقلش آن است که ماه به ماه یک حقوق 300 – 400 تومانی دست لیلا و بچه ها را می گیرد. دیگر لیلا مجبور نمی شود برای چندرغاز در خانه های مردم چرخ بخورد و شیشه و زمین پاک کند. شاید حتا معجزه ای بشود و لیلا بتواند برای خانه فرش هم بخرد. یک فرش نو. قشنگ، با زمینه لاکی. نه مثل فرشی که احمد آقا میوه فروش محل به آنها داده. یک فرش کهنه که بچه اش روی آن جوهر آبی رنگ ریخته و پاک فرش را از بین برده. 
حسین آقا با رویای مرگ زندگی می کند و به آدم هایی نگاه می کند که درست روبه روی خانه اش در دوشنبه بازار راه می روند و برای خود خرید می کنند. محله قیامت است. هندوانه محبوبی کیلو 100 تومان، انگور شاهرودی کیلویی 1000 تومان، موز 2000 تومان. حسین آقا آب دهانش را که معلوم نیست از بغض است یا چیز دیگر، قورت می دهد و با تشر به محمد می گوید بیاید تو و در خانه را ببندد. اینجا ایران است . شهر ورامین. خانه حسین آقای نعمتی .