بسم الله الرحمن الرحیم

*مبانی فلسفی فرهنگ

انسان موجودی است نیازمند و در سلسله مراتب نیازها پس از نیازهایی که در آنها با دیگر حیوانات مشترک است  نیاز اساسیش ،  شناخت و برقراری ارتباط با خود(بعد جسمانی، بعد معنایی و...)، پیرامون(طبیعت، محیط، سازمان، دیگران، نقش­ها و...) و ماوراء(مبدا، معاد، واسطه­ها و...) می باشد.

"فلسفه" و “فرهنگ” به عنوان دو همزاد انسان و جوامع بشری وجود یافته­اند تا این نیاز را پاسخ دهند و از آنجا که این نیاز هم همزاد انسان بوده و تا انسان وجود دارد این نیاز هم وجود دارد بالطبع “فلسفه” و “فرهنگ” هم وجود دارند. همانگونه که انسان و جوامع بشری از ابتدا تا کنون سیر تکوینی و تکاملی را طی نموده است ، “فلسفه” و “فرهنگ” هم ادوار مختلف تاریخی داشته و دستخوش تغییر و تحول گشته اند تا پابه پای انسان سیر تکاملی خود را طی نماید.

پس از طرح این پاراگراف مقدماتی برای مباحثه بیشتر پیرامون مبانی فلسفی “فرهنگ”، مروری گذرا خواهیم داشت بر دو مفهوم “فلسفه” و “فرهنگ”، البته با این توضیح که؛ اولین گام در شناساسازی  و درک مفهومی از هر واژه، موضوع، پدیده و... ارائه تعریف است. فلذا با مراجعه به کتب لغت، پیشینه و معادل­ها یا طیف معنایی آن رابررسی می نمایند. اگر این مرحله برای شناساسازی کفایت ننماید، اقدام به شرح و توضیح می شود، تا در نهایت  با دستیابی به تعریفی جامع و مانع، شناساسازی ممکن گردد. در خصوص پاره ای از واژگان، موضوع ، پدیده و...  علیرغم ارائه  شرح و توضیحات بسیار وتعاریف متعدد، صاحب نظران بر تعریفی منطقی (جامع و مانع) و مورد قبول همگان کامیاب نشده اند. پس به ناچار طرفین درگیر در موضوع و بحث، برای رهایی از سردرگمی و تحقق اشتراک در معنا، تعریفی را وضع و آن را مبنای بحث قرار می دهند. “فلسفه” و “فرهنگ” هم از این جمله اند پس به ناچار پس از مروری اجمالی بر مفهوم “فلسفه” و “فرهنگ” با وضع دو تعریف از “فلسفه” و “فرهنگ” به موضوع اصلی این نوشتار – "مبانی فلسفی فرهنگ"- پرداخته شده است.

*”فلسفه”

“فلسفه” از نظر لغوی کلمه ای است با ریشه یونانی و معرب  واژه فیلاسوفوس به معنی دوست­داردانش. اما در اصطلاح و در طول تاریخ به چهار تعبیر بکار رفته است:

1- تمامی علوم نظری (طبیعیات ، ریاضیات ، و الهیات) و علوم عملی(اخلاق ، تدبیر منزل وسیاست)

2- علوم نظری و علوم عملی، به علاوه علوم قراردادی همانند ادبیات و دستور زبان و معانی و بیان و همچنین علوم نقلی و دینی.

3- معارف غیر تجربی و متافیزیکی.

4- کلیات، شناخت و متدولوژی علوم.(فلسفه مضاف)

به عبارتی کلی “فلسفه” مطالعهٔ چیستی،چرائی و چگونگی همه موضوعات است. “فلسفه”، طرح پرسش های کلی برای یافتن راه حل ها است. “فلسفه” هنگامی پدیدار می شود که سوال هایی بنیادین درباره خود و جهان بپرسیم. بنابر این  “فلسفه” همزاد انسان است؛ زیرا بشر از اولین روز حیات بر کره خاکی، همواره با پرسش هایی اساسی و معماگونه درباره خود و جهان روبرو بوده است.

“فلسفه” جهت دار و جهت ده است  و به دشواری می توان تصور کرد که هیچ یک از رشته های علمی و معرفتی به استثناء دین بتواند آن دگرگونی عمیقی را که “فلسفه” در دیدگاه آدمیان ایجاد می‌کند به وجود آورد. همچنین “فلسفه” علاوه بر آنکه می تواند تفکر دانشمندان را نسبت به آنچه انجام می دهند تغییر دهد؛ پیش فرض هرگونه علم ورزی است.

“فلسفه” را ضروری و با اهمیت دانسته اند چرا که  بسیاری از صاحب نظران “فلسفه” را پایه همه علوم ، رابط انسان باوجود خودش ، ناجی انسان از حیرت و شک، راز انسانیت انسان و جهت دهنده دیگر علوم دانسته اند.

هدف اساسی “فلسفه” حل برخی از مسائل و مشکلات زندگی مادی ومعنوی بشر و علاوه براین همچون هدف تمامی علوم آگاهی انسان از مسائل مورد بحث در آن علم وپاسخ به بخش مهمی از نیاز انسان به دانستن حقایق و ارضاء حس حقیقت جویی و کنجکاوی سیری ناپذیر او است. معرفت شناسی و هستی شناسی دو موضوع اصلی و اساسی “فلسفه” است. در معرفت شناسی یا شناخت شناسی بحث بر سر امکان شناخت ، وسیله و ابزار شناخت و فایده شناخت است و در هستی شناسی به حقیقت هستی و انواع جلوه های آن و روابط کلی موجودات  و کلیه مباحثی که به وجود مربوط می باشد پرداخته می شود.

مسائل “فلسفه”، سوال هایی است که از آغاز تاکنون وجود داشته ، بنیادی ترین پرسش های آدمی در زمینه های مختلف است. این مسائل بر حسب این که به چه زمینه ای تعلق دارند، به چند دسته اصلی تقسیم شده و شاخه های اساسی “فلسفه” را تشکیل می دهنداین مسائل عبارتد از:مابعدالطبیعه،معرفت شناسی، اخلاق، زیبایی شناسی و منطق

با این توضیحات “فلسفه” را؛

"مجموعه ای ازپاسخ های فراهم شده برای چیستی،چرائی و چگونگی و طرح پرسش های کلی برای یافتن راه حل مسائل و مشکلات مادی ومعنوی بشر"

تعریف می کنم .  مجموعه ای که شکل دهنده معارف و باورهای پایه ای و اساسی انسانها و جوامع بشری است.

 *”فرهنگ”

“فرهنگ” واژه ای فارسی ، با قدمت بسیار است. این واژه ترکیبی است از دو جزء "فر"به معنی "جلو"،"بالا"، "شکوه"، "بزرگی"و... و "هنگ" به معنی "کشیدن"،"زور"،"قدرت"و... بر این مبنا از نظر لغوی می توان واژه “فرهنگ” را" کشیدن به سوی  بالا و بزرگی" معنی نمود،که سیر کمالی و رستن ورستاندن از جهل و تاریکی را نیز می رساند. علاوه بر این، در طول تاریخ زبان فارسـی رساننده مفهـوم ادب ، تربیت،معرفت، حکمت ،هنر ،عقل ، دانش و بزرگی نیز بوده است.

“فرهنگ” در تاریخ اندیشه های غربی، مثل بسیاری از مفاهیم دیگر ریشه ای مذهبی دارد واز واژه Culte به معنای پرستش و آئین گرفته شده است. تا اینکه به مرور به معنای عمل کشت و کار روی زمین بکار برده شده و معنای مجازی “فرهنگ” هم شکل می گیرد، پرورش فکر و اندیشه. و “فرهنگ” صفت کسانی قرار گرفت که با رفتار و گفتار خود از دیگران متمایز بودند. سپس واژه Culture در برابر Nature یا طبیعت بکار رفت و به عنوان عامل جداکننده حیوان و طبیعت کاربستی وسیع پیدا کرد؛ این رویکرد تا حدی با معنایی که در زبان فارسی از واژه ‹‹فر›› و ‹‹هنگ››انتظار   می رود نزدیک است.

از آنجا که حوزه معنایی “فرهنگ” بسیار گسترده است و رجوع به کتب لغت برای شناساسازی مفهوم آن کفایت نمی­نماید ، تعاریف اصطلاحی متنوع ومختلفی از “فرهنگ” شکل گرفته  است. معمولاً تعاریف  اصطلاحی  “فرهنگ” ترکیبی است از:1- ماهیت “فرهنگ”( ذات، جوهر و امری که “فرهنگ” را از نظر موضوع از دیگر موضوعات جدا می‌سازد).2- موضوعات فرهنگی: (تجزیه ماهیت “فرهنگ” و بیان مؤلفه‌ها، عوامل و اجزایی که بر روی هم نظام فرهنگی را تشکیل می‌دهند).3- کارکرد “فرهنگ”( نتیجه، ثمره، محصول و مظاهری که از “فرهنگ” به دست آمده و بقا و حیات اجتماع بدان وابسته است).

در یک مرور اجمالی بر تعاریف اصطلاحی از “فرهنگ” می توان مشترکات این تعاریف از جمله موارد زیر را استخراج کرد :1- عامل وحدت و نظم   2- راهنما و دلالتگر   3- عامل تشخیص و تفاوت جامعه ها از یکدیگر 4- نظام ارزشی متعالی5- دانایی و شناخت و انتقال آن  6- شناخت به اضافه ی تجربه و مهارت  7- پرورش اندیشه8- ارزش9- زیبایی 10- هنر11- رفتار برخاسته از ضمیر ناخود آگاه12- رفتار سنّتی13- سر سپردگی جمعی14- رفتار مکتسب 15- رفتار تحمیلی اجتماع بر اعضاء جامعه

در تعاریف و نظریه‌های متفاوت درمورد “فرهنگ” یک ویژگی اساسی ومشترک وجود دارد و آن اینکه، “فرهنگ” مشخصه انسان و جداکننده او با دیگرحیوانات از یک‌سو و عامل اصلی هویت‌بخشی به اجتماعات انسانی از سوی دیگر است.

وقتی سخن از عوامل مؤثربر “فرهنگ” در میان است ، مراد عواملی است که می­تواند باعث پویایی و ادامه حیات و موجودیت و به اصطلاح تثبیت یک “فرهنگ” گردد ، یا بالعکس ، تضعیف و انحطاط و مرگ یک “فرهنگ” را به دنبال داشته باشد. بنا بر این می توان عوامل مؤثر بر “فرهنگ” را به سه دسته عوامل ذاتی (مربوط به خود “فرهنگ”) ، عوامل درونی (مربوط به جامعه­ای که یک “فرهنگ” در آن وجود دارد) و عوامل بیرونی (عوامل بیرون از مرزهای جغرافیایی) تقسیم کرد.

از نظر جامعه‌شناسی کارکرد اصلی “فرهنگ”، جمع‌آوری تعدادی از اشخاص در یک جماعت مشخص است . “فرهنگ” به عنوان جهان فکری، اخلاقی و نمادی مشترک بین تعدادی اشخاص است که از طریق آن این اشخاص می‌توانند با یکدیگر مرتبط شوند و هر یک از آنها به‌طور فردی یا جمعی خود را عضوی از یک کل بداند که فراتر از آنهاست. “فرهنگ” از نظر روانشناسی کارکرد قالب‌ریزی شخصیت افراد را دارد. کارکرد دوگانة “فرهنگ” در جامعه‌شناختی و روان ‌شناختی زمانی به‌درستی فهمیده می‌شود که کارکردی کلی‌تر و اساسی‌تر برای “فرهنگ” در نظر گرفته شود. کارکردی که سازگاری انسان و جامعه را با محیط و مجموعه واقعیت‌هایی که انسان می‌بایستی با آنها زندگی کند را ممکن و فراهم می‌سازد. انسان از طریق “فرهنگ” با خود ، پیرامون (محیط طبیعی و اجتماعی)و ماوراء ارتباط برقرار می‌کند و خود، احساسات، احتیاجات و محرک‌هایش را کنترل می‌نماید.

از آنجایی که در باره مفهوم “فرهنگ” اتفاق نظری نیست بنا به ضرورت و براساس ریشه لغوی و توصیف هایی که از “فرهنگ” شده است  از جمله : بایسته شایسته ، رستن و رستاندن ، عبارت زیر را  به عنوان مفهوم “فرهنگ”  مطرح و مختصر شرحی پیرامون آن خواهم داد.

" فرهنگ مجموعه ای است ارگانیک از مولفه های هویت بخش "

این تعریف هویتش را از مولفه­ها یا کلید واژه­های اساسی؛  مجموعه ارگانیک، مولفه و هویت  گرفته است.

همه آنها که “فرهنگ”  را تعریف کرده­اند بر «مجموعه»  بودن آن اذعان دارند و اختلاف تعاریف به محتویات این «مجموعه» و چگونگی ارتباط ، تعامل و وزن اجزای این مجموعه  برمی­گردد.

ارگانیک بودن «مجموعه»  نیز نمایان­گر زنده و پویا بودن «مجموعه» است و اشاره به این نکته دارد که مولفه­های تشکیل دهنده این «مجموعه»  و اجزاء و عناصر هرمولفه، میرا و زاینده­اند. 

«مؤلفه»  سازه، سازنده و تشکیل دهنده معنا شده است و در اصطلاح ، تعدادی از اجزاء و عناصر مرتبط و متعامل، تحت یک سازه را «مؤلفه» می­گویند. « «مؤلفه»  همچون واژه تالیف که ریشه آن الفت به معنای انس و نزدیکی و در کنار هم قراردادن می­باشد، این بار مفهومی را نیز می­رساند. در هر حوزه فرهنگی؛  خط وزبان ، آداب ورسوم و دین و مذهب سه مولفه اصلی هویت­بخش  به آن حوزه فرهنگی می­باشند.

معنای مشهور«هویت» تشخص است. یعنی آنچه باعث تمایز می شود.  منظور از «هویت» در تعریف پیشنهاد شده از “فرهنگ” ، ماهیت یا عامل هایی است که یک مجموعه ارگانیک را از دیگرمجموعه­ها یا مولفه­ها را از یکدیگر متمایز می­سازد. بنابراین در تعریف ارائه شده ؛ آنچه که «هویت»  می­یابد، فرد، گروه، سازمان، جامعه، موضوع و... است که این مجموعه را پذیرفته و یا مولفه­های شکل دهنده آن مجموعه درباره ویا پیرامون آن است.

هر مولفه فرهنگی در سه سطح کلی مطالعه و بررسی می شوند ؛مفروضات(مجموعه­ای از باورهای اساسی و پایه­ای  است که به عنوان حقایق و واقعیت­ها مورد پذیرش قرارگرفته اند). ارزش ها(مطلوبیت­ها و ایده­آل­های مبتنی بر مفروضات اساسی و پایه­ای) نشانه ها(دلالت­کننده، جایگزین، نشانگر وبه واقع نمایانگریا تجلی مفروضات و ارزش­ها)

* مبانی فلسفی فرهنگ

بر اساس تعریفی که از “فلسفه” ارائه  شد می توان چنین نتیجه گرفت که " “فلسفه” با فراهم ساختن مجموعه ای ازپاسخ ها برای پرسش های کلی انسان در باره چیستی،چرائی و چگونگی ، باورهای پایه ای و اساسی انسانها و جوامع بشری را شکل می دهد. باورهایی که  در یک نگاه کلان درباره سه محورکلی: 1- خود (بعد جسمانی، بعد معنایی و...) 2 - پیرامون (طبیعت، محیط، سازمان، دیگران، نقش­ها و...) 3 - ماورا (مبدا، معاد، واسطه­ها و...) شکل می گیرند. که اگر این باورها مبتنی بر مبانی فلسفی صحیح و متقنی باشند همان بایسته­های شایسته­ای خواهند بود که باعث رستن دارنده از ظلمات و جهل  بوده و به او این قابلیت را می­دهند که دیگران را هم رستانده و به سوی نور هدایت نماید. میزان پذیرش و قبول­داشت این حقایق و واقعیت­ها (باورها) متغییر است و از سطح دانستن تا فهمیدن واعتقاد و ایمان (همه مراحل و مراتب) را شامل می شود. مشروط به اینکه این پذیرش آنی و گذرا نبوده و فراهم کننده زمینه تفکر و تامل بوده و به عبارت دیگر چالش برانگیز باشد. و علاوه بر اینکه شناختی را ایجاد می نمایند، مبنای رفتار و عکس­العمل نیز قرار گیرند. معمولاً گزاره­هایی که به عنوان مفروضه یا باور مورد پذیرش واقع می­شوند از ماورا، اوهام وتصورات بشری، افواه، یافته­های علمی، کلام و سیره بزرگان و رهبران فکری و .... منشاء می­یابند.

در تعریف “فرهنگ” هم تاکید بر مولفه های هویت بخش شد مولفه هایی که بر مبنای باورها ی اساسی و پایه ای شکل گرفته و این باورها مطلوبیت­ها و ایده­آل­ها یا به تعبیر دیگر ارزشها را تعیین ساخته اند. ارزش­هایی که به تدریج بصورت هنجار در می­آیند هنجارهایی که روابط و کنش‌های اجتماعی را تنظیم می‌کنند؛ واکثریت خود را به آن پایبند می‌دانند و در صورت عدم رعایت آنها مجازات درپی خواهد داشت. با این حساب “فلسفه” شکل و جهت دهنده به “فرهنگ” بوده و تفاوت فرهنگ ها ناشی از تفاوت در باورها است.

پس از اینکه بر اساس پاسخ های دریافتی در باره چیستی، چرائی و چگونگی موضوعی از حوزه “فلسفه” مفروضه ای به عنوان حقیقت و یا واقعیت پذیرش شد باوری و بر اساس این باور ارزش و سپس هنجاری شکل می یابد و در نهایت این باور در رفتار بالقوه و بالفعل، دارندگان مفروضات و تمامی ابعاد موضوع و یا مقوله مربوطه تجلی می یابد. این تجلی را نشانه گفتیم که به سه گروه تقسیم می شوند:1- شمایلی  icon2- اشارتی ارجاعی index  و3- نمادین وقراردادی symbol

مولفه­های فرهنگی آنچنان که گفته شد سه سطح یا لایه دارند.که بین آنها رابطه­ای معنا دار برقرار است. رابطه بین سه سطح “فرهنگ” یا هر مولفه را به کوه یخی تشبیه کرده­اند که تنها قله آن     (نشانه ها) از آب بیرون بوده و قابل مشاهده است .

هر چند این شکل و تعبیر از مولفه و “فرهنگ” صحیح است  و  از سطح اتکای خوبی برخوردار است که اگر این سطح اتکا ریشه در مبانی فلسفی صحیحی داشته باشد از استحکام و پایداری بالایی هم برخوردار خواهد بود اما در رصد و تبیین فرهنگ­ها یا هر مولفه  از هرفرهنگی، به این نکته قابل تامل می­رسیم که همیشه نشانه­هایی هم وجود دارد که مبتنی بر ارزشی نبوده و یا با ارزش­هایی مواجه می­گردیم که ریشه در باورها ندارند. در این صورت می­توانیم سطوح و لایه­های “فرهنگ” یا مولفه­ها را در قالب این شکل  نشان دهیم.
 

با توجه به شکل می­توانیم بگوئیم که گاهی در مورد هر مولفه ارزش­هایی شکل می­گیرند که ریشه در  باورها  ندارند بلکه تنها فشار را بر مفروضات وارد ساخته و بار خود را بر روی آن گذاشته­اند. همین وضعیت در باره نشانه­ها هم وجود دارد یعنی اینکه معمولاً در رصد و بررسی “فرهنگ” به نشانه­هایی برمی­خوریم که بی­ریشه­اند و ارتباطی با ارزش­ها و مفروضات دارندگان آن “فرهنگ” ندارند. حفظ فرهنگی که چنین شکلی دارد بسیار مشکل وشاید هم ناممکن باشد چرا که با کوچکترین تلنگر به یک­سو تمایل پیدا کرده و از حالت توازن خارج می­شود.

واینجاست که متولیان فرهنگی باید با سیاستگذاری و کارگزاری اصولی نشانه ها و ارزش های بی پایه را شناسایی و با کمک فلاسفه و اندیشیدن تدابیر لازم تکلیف ارزش ها و نشانه های بی پایه را مشخص سازند. و سطح زیرین و پایه ای مولفه های فرهنگی را چنان غنی سازند که ارزش و نشانه ای بی ریشه باقی نمانده و “فرهنگ” از حالت بی ثباتی خارج شود.