بسم الله الرحمن الرحیم

گل زرد

متنی که در پی خواهد آمد برگردان حکایتی واقعی است از زندگی گل زرد تاجیکان که با بهره گیری از برنامه تافا خط آن از سرلیک به فارسی برگردان و با ویرایش و افزودن معانی برخی از واژه ها ارائه می شود در پایان خلاصه ای از زندگی گل زرد نیزتقدیم حضور خواهد شد. 

... آن زمان گوش لقه(آویزان گوش – آینه اتوبوس) بودم. غیر از این بین دو دندان پیشم‌ به قدر جای یک دندان کلان(بزرگ) گشاده بود. مادرم میگفت، که این نشانه رزق است، ولی کدام رزق‌را در نظر درشت، نمی دانستم‌. قدم پست، رنگ مویم‌ زرد سی پرکی‌(روشن)، بینیم‌ فیشک(بزرگ- سیب زمینی مانند). خلاصه نه کمتر از همدونه(میمون) زیبا بودم‌و نه زیاد‌تر از قشقلداق(گورکن).

قسمی از هم صنفان(همکلاسان)‌ بینی‌ پچقمرا‌ دیده «فیشک»، برخی رنگ مویمرا‌ در نظر داشته «زرد میمون»، سومین قد پستم را‌ اساس کرده «لیلی پوت» و باقیمانده‌ها «جیریق» (بد ترکیب) می گفتندم‌، زیرا دندانهای شالم‌(گشاد) به آنها نمیفارید(پسند نمی آمد). در صنف(کلاس) هفت میخواندیم‌ همصنفانم‌ بین همدیگر، دختران صنف‌را تقسیم کرده بودند. و هر کدام از بچه های(پسران) هم صنفم‌ دختر‌ی را عروس خود میشمردند. به آنها از آشخانه(بوفه) مکتب «پیراشکی، کاکائو، بوتیربراد(نوعی ساندویچ)» خریده میدادند‌و در همه حالت از دور ایستاده پشتیبانی میکردند، تا نفری از بچه های صنف دیگر ناراحتشان‌ نکند.

هر قدری آرزو به دل زیاد داشتم، آن قدری یأس‌و نومیدی دنبال گیرم‌ میگشت. به من «پچق‌و کلته، جیریقی زرد میمون» گفته هیچ کس اعتبارم نمی داد. اعتبار ندهند میلش‌، که غیر از این روزی سی مراتب زیادتر تحقیرم‌ میکردند. به نفرت و ملامتشان‌ اعتبار ندادن مشکل بود، ولی به این نگاه نکرده، همه‌ایشانرا‌ صمیمانه: خواهروار دوست میداشتم. از درگاه الهی تولی(دعاو زاری) می کردم، تا یکی از هم سبقانم‌(هم کلاسانم) نسبتم‌  خیرخواه باشد، ولی افسوس! کودکیم‌ پر از معما و حالت‌های ناگوار، حالت روحانییم‌ تباه و تا حال یاد آن زمان برایم دهشتبار است.

اگرچه از درد ناپسندیشان‌ خود‌را ملامت‌زده‌و مایوس می افتم‌ درون سوخته، شیکایت نمی کردم‌. ذره از آنها نمیرنجیدم‌ به فردای نیک امید میبستم‌. یگانه تسلی‌ دلم گیسوانی به قد یکتایم‌ ( دراز تا پایین پا)بودند، لکن از باعث زرد بودنشان‌ در بدم زدند.(از آنها هم متنفر بودم) چند روز پی هم التجا و زاری کردن‌هایم‌ به دل مادرم زد، که او سرم‌را چل کاکل جمالک(ریز باف) بافته، هر کاکلم را‌ از بیخ با قیچی برید. قیچی پی ناهموار داشت، برای همین او بعد بزتراش کردن، سرم‌را با تیغ تراشید.

همین دم همسایه‌امان‌ اپه خال مامه از کجای پیدا شده، به او مصلحت داد: 

- اگر خواهید، که موی سرش لخچه سیاه (سیاه سوخته) برین(مثل) براید(بروید)، پس چپتراشش‌ کنید! بسیار‌ها همین طور می کنند و بعد از چپتراشیدن رنگ موی سر انسان تغییر می یابد...

مادرم ثانیه انتظار نشده به گفت اپه خالمامه کرد. نیم ساعت زیاد از پیش به قفا سر بی این هم کلی یلقاسیی ( درخشان)مرا‌ میتراشید‌و میتراشید. به نظرم پستی سرم‌را کنده ایستاده باشند داد می گفتم، لکن به داد و وایم‌ هیچ کس اعتبار نمی داد. وقتی مراسم سرتراشی انجام یافت، یک پیاله روغن زرد ‌را به سرم مالید، تااینکه ریشه مویم‌ غذا گیرد. با مقصد خود‌را در آینه دیدن از جای خیستم(بلندشدم). بناگاه در کنار دست چپم‌، روی کاغذ سفید موی‌های جمالک از بیخ قیچی کرده‌ام را‌ دیدم. دلم ته رفت(ضعف کرد- افسوس خوردن)، گویا چیز قیمت‌را از دست داده باشم‌، اما کیها دیر شده بود.

آینه به حالم‌ می خندید! دو دندان کلان مثل دندانها پیش خرگوش شالم‌ کم بودند، که اینک دو گوش لقه و سر کجلی روغن آلودم‌ با بینی‌ فیشک یکجایه شده مرا به «اجوج‌و مجوج» افسانوی شباهت میدادند. گرده کف (ترسیده – زهره ترک)آن طرف ایستاده، قریب بود بیهوش میشدم. بی نمودترین‌ انسان روی عالم رو به رویم می ایستاد و این عکس خودم‌ بود. چند ساعت بایست (تمام و یکسره)گریستن‌هایم‌ مادرم‌را وادار کرد، که رخت،کرپه‌و کرپچه(لحاف و تشک روی هم چیده شده)‌را چپه کرده، صندوق عروسیش‌را گشاید‌. از دورن آن صندوق طاقی‌ (کلاه)سفید چارگل‌را برآورده، گفت:

- گریه نکن، همسایه‌هارا بیزار جان کردی. مردم باید پگاه بروقت (زود)به کار روند، تو باشی خواب روییشان‌ نمیمانی‌. انا (حالا)ببین، من طاقی‌ عروسیم را‌ از صندوق برآوردم‌. کاکل‌های میده بافته تو را‌ به آنها کوک میزنم. بعد از دوختن جمالک‌ها به طاق تو آن را به سرت میندازی‌و، صبح به درس می روی. هیچ کس پی نمی برد، که تو سرت‌را تراشیده…

ساعتی پس طاقی‌ سهرناک تیار(آماده) شد. مادرم به سرم کاغذ پالیئتیلین(روغنی) گذاشته، بعد طاقی‌را به سرم گذاشت، تااینکه موی‌ها و طاقی‌را از روغن آلوده شدن ایمن دارد. بعد از این او از بالای طاقی، روی مال گیربیشینی (نوعی روسری)سبک‌را به سرم کج بسته گفت:

- اکنون به آینه نگر. باور خودت ناید، که تگ روی مال(زیر روسری) و پنجره میده بافی چه نهان است.

در حقیقت به آینه نگریسته، خوشنود گشتم. معلوم نبود، که زیر طاقی سر کل مرا پنهان کرده اند.

صبح بروقت با تبع بالیده (خوشحال)به مکتب رفتم. بعد زنگ چهارم جنگ‌و جنجال کودکان آغاز شد. یکی دیگری و دیگری سومین‌را دمبال گیری‌ می کرد، شپاشپ، زنازنی هم صنفان‌ در اوج. همین دم هم صنفم‌ باباجان به من نگریسته، حیران شد، زیرا مثل پیشتره فعال نبودم‌و کنجی آرام هستم‌. او به تحقیر شروع نموده، در حقم‌ گپ‌های ناشایسته گفتن گرفت. مجبور بودم خود‌را حمایه نموده، گریزم‌. وقت گریختن، او از قفایم‌ دویده، مثل هروقته از میدبافی‌هایم‌ سلتو(چنگ) زده کشید.

میدبافی‌ها با طاقی ‌و کاغذ پالیئتیلین از سرم جدا شده، در دست هم صنفم‌ ماندند‌و شعای خورشید عالم افروز به سرم زد. روغن زرد بالای سرم یلقاس(نور) می زد با عرق از دو نیم شاریده(جاری شده) به بیخ گوشهایم‌ روشنی داد، نمی دانم، اما گوهر بیکباره در جای شخ (خشک)شده، داد گفت(فریاد زد). لحظه ای خاموشی حکمران گشت. پشه پر نمی زد. همین دم راهبر صنفمان‌ (مسئول کلاس)به  صنفخانه وارد گشته مرا دید‌و، شخ شده، ماند. ساعتی پیش او مرا در دیگر حال دیده بود و اینک حیران می ایستاد. نفری از هم صنفانم‌ بادرد گفت:

- معلم، باباجان موی‌های سر زرداوه را با مغز سرش ریشه کن کرد…

لحظه ای پس باباجان بیهوش شده به زمین افتاد.

طاقی‌را از دستش کشیده گرفته به سرم گذاشتم‌و باوقار از صنف رفتم. دلم تر شد (به مقصدم رسیدم) ، آخر ثانیه ای هم باشد، من در مرکز دقت دیگران‌ قرار داشتم.

************

خانم گل زرد 27 فوریه سال 1963 در شهر قُرغان تپّه دوشنبه تولد شده است. نام و نسب پُرّة (کامل) او "زرداوه گلی دولت الییونه" است. در سن چهارسالگی او، پدر و مادرش کوچیده به خواجگی (دهستان)گلستان ناحیه وخش می‌روند. گل زرد مکتب میانه‌ را در همین خواجگی ختم کرده، برای ادامه‌ خوانش(تحصیل) به دانشگاه به نام قندیل جوره‌یف حاضره (الان)دانشگاه به نام صدر الدین عینی داخل می‌شود. سال 1988 فکولتة (دانشکده)زبان و ادبیات روس را باموفقیت ختم کرده، در ناحیه خراسان آغاز فعالیّت کاری کرده است. او از ایّام کودکی با نوشتن شعر و قصّه و حکایه‌ها مشغول بوده است، شاید از همین رو هم زمان با کار در مکتب میانه‌ به عنوان مدیر شعبة رادیو محلی و بخش مکتوبهای هفته‌نامه «نور الایچ»  فعالیت می کرد. پس از ازدواج سالهای 1991 تا 2000 را در خواجگی(دهستان) به نام لنین ناحیه فرخار به سر برده است. سروری(مدیر) مکتب ش5 در ناحیه فرخار، متخصص شعبة فرهنگ در دستگاه مجلس ملّی ،مجلس عالی جمهوری تاجیکستان، سرمتخصصی شعبة فرهنگ دستگاه اجرائیة پرزیدنت جمهوری تاجیکستان را به دوش داشته است . برابر (همزمان) با عضو اتّفاق نویسندگان تاجیکستان گردیدنش گل زرد پرّه به کار ایجادی(نویسندگی) گذشت. عضو اتّفاق روزنامه‌نگاران تاجیکستان، و دارنده عنوان اعلاچی معارف خلق شد.

گل زرد مؤلف چندین کتاب است ازجمله؛ «درد»، «اتکایی بویت» (این گونه هم می شود) ، «بادام شیرین دانه»، «اشک اجل». او که پیوسته در رسانه‌های اخبار عامّه نگاشته‌هایش به طبع می‌رسند، با سه زبان: تاجیکی، روسی و ازبکی ایجاد می‌کند. دو رمان جدید او با نام «زنده درگور» و «باگتی دیرویش(درویش ثروتمند)» در هفته‌وارهای (هفته نامه های)«عایله» و «کریم اینفا» منظور خوانندگان گردیده است. همین شب و روز با مجلّة «دلکُشا» و هفته‌واری ا.س.س.س.ر شرطنامه‌های(قرارداد) کاری بسته است.او دختر کلانی خاندان پدری بوده یک اکه(برادر بزرگ)‌، هفت خواهر، دو دادر(برادر کوچک) و هفت فرزند دارد. آرزو دارد مؤلف کتابی باشد، که نه کمتر از کتاب «تاجیکان» باباجان غفوراف ارزش داشته باشد و برای این شب و روز زحمت می‌کشد. طی سال 2010 ، 128 حکایه، 19 قصّه، 78 مقاله، 36 ترانه و شعرهایش در هفته‌وارهای «تاجیکستان»، «فیروزه»، «ادبیات و صنعت»، «چرخ گردون»، «مهرگان» پیشکش خوانندگان گردیده است. همین شب و روز یکی از سیر(پر)خواننده ترین ادیبة تاجیک محسوب می‌یابد.