بسم الله الرحمن الرحیم

فلسفه فرهنگ ، فرهنگ فلسفه

سازمان یونسکو سومین پنج‌شنبه از ماه نوامبر هر سال را روز جهانی فلسفه اعلام کرده است و اولین مراسم بزرگداشت روز جهانی فلسفه در تاریخ ۲۱ نوامبرسال ۲۰۰۲ برگزار شده است.

به این مناسبت پژوهشگاه فلسفه آکادمی علوم جمهوری تاجیکستان  روز سوم ماه دکابر سال روان ( جمعه 12 آذر ماه سال 1389) اولین  کنفرانس علمی با عنوان "مساله های معاصر علم فلسفه " را با همکاری سازمان یونسکو

 

برگزار نمود. در این کنفرانس فیلسوفان ، اساتید و دانشجویان فلسفه حضور یافته و از بالغ بر بیست برآمد( سخنرانی - ارائه مقاله ) استفاده کردند.

مقاله ای که در ادامه مطلب به دوخط نیاکان(فارسی) وکرلیک (سرلیک) قابل مطالعه است برای این کنفرانس آماده شده است.


فلسفه فرهنگ ، فرهنگ فلسفه

                           مجید اسدی[1]

دو واژه فلسفه و فرهنگ ازجمله واژگان پرکاربرد در زبان و ادبیات فارسی هستند که بحث پیرامون معنا و مفهوم آن همواره وجود داشته است و علیرغم اینکه اندیشمندان متعددی در این دو زمینه تحقیق و پژوهش نموده­اند و متون متعدد و گوناگونی در این دو عرصه علمی به رشته تحریر درآمده است اما همچنان بر سر معنا و مفهوم آن اتفاق نظرنبوده وهرکس از منظر خود به آن پرداخته است. از دیگر سو تعامل و ارتباط این دو موضوع کاملاً واکاوی نشده است. برای واکاوی تاثیر و تاثر متقابل این دو مفهوم بر یکدیگر و تعاملشان ضروری است که تعاریف ارائه شده بررسی و بر تعریفی توقف کرده و آنگاه این مهم را به سرانجام رساند. در این نوشتار به اختصار و گذرا مروری برمباحث طرح شده در باب مفهوم وموضوع فلسفه و فرهنگ داشته و تعریفی را گزیده و مبنای بحث قرار خواهیم داد تا در نهایت بتوانیم از فلسفه فرهنگ و فرهنگ فلسفه سخن برانیم.

برخی علمی راکه موضوعش اصلی­ترین فعالیت انسان، یعنی تفکراست را فلسفه نامیده­اند. تفکر در مورد کلی­ترین و اساسی­ترین موضوعات هستی. به تعبیر آنان فلسفه مطالعهٔ مسائل کلی و اساسی پیرامون موضوعاتی چون وجود، آگاهی، ارزش­ها، خرد، ذهن و ... است. در قرن ششم قبل از میلاد مسیح که فلسفه در یونان باستان پیدا شد، به همه مطالعات نظری فلسفه می­گفتند، درآن دوره فیلسوفان به موضوعاتی می­پرداختند که اکنون بسیاری از آن موضوعات به رشته­های مستقل علمی تبدیل شده، از فلسفه جدا شده­اند. از همین روی­است که فلسفه را مادر علوم نامیده­اند. در فلسفه کلی‌ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود؛ موضوع تفکر قرار می‌گیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح می‌گردد. به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه می‌گوید: "فلسفه علم به احوال موجودات است، از آن حیث که وجود دارند". فلسفه را معمولاً در سه معنا به کار می­برند: در معنای اول فلسفه شامل تمام علوم حقیقی اعم از نظری (طبیعیات، ریاضیات، الهیات) و عملی (اخلاق، تدبیر منزل و سیاست ) می­باشد. درمعنای دوم فلسفه علاوه بر علوم حقیقی شامل برخی علوم قرار­دادی مثل قواعد زبان، لغت، معانی بیان و...نیز می­گردد .در معنای سوم فلسفه را معارف غیر­تجربی (در مقابل علوم تجربی) دانسته­اند که شامل مباحثی مانند منطق، شناخت شناسی، هستی شناسی، خداشناسی، روان شناسی (غیر تجربی) ، زیبایی شناسی و... می­شود.از جهتی دیگر هم می‌توان برای فلسفه دو معنی در نظر گرفت، در معنی نخست مراد از فلسفه عبارت است از تامل و تحقیق عقلانی در باب موضوعات خاص از قبیل خدا، شناخت، هستی، اخلاق، انسان، ذهن، جامعه و ... برای مثال،  فلسفه در نزد ابن سینا و یا ملاصدرا یعنی علم به وجود و اوصاف آن، نزد کانت یعنی تامل عقلانی در باب شناخت و معرفت انسان و ویتگنشتاین یعنی تحقیق و تامل در باب زبان و ...  اما در معنای دوم فلسفه به مطالعهٔ تاریخ، ماهیّت، اصول و مبانی، شیوه‌ها، ابزارها، و طبیعتِ نتایجِ به دست آمده در علومِ دیگرو اثبات مبادی تصدیقی آن علم می­پردازد. و ازهمین روی فلسفه­های مضاف یا موضوعی شکل می­گیرد از جملهٔ : فلسفهٔ فیزیک، فلسفهٔ شیمی، فلسفهٔ ریاضیّات، فلسفهٔ زیست‌شناسی، فلسفهٔ علومِ اجتماعی، فلسفه فرهنگ و.... پس اولین کارکرد فلسفه، خدمت به دیگر علوم است چرا که اصول اولیه آنها در فلسفه اثبات می­شود.همچنین همه علوم پیش فرض­هایی دارند که قبلا در فلسفه مورد توجه قرار گرفته­اند. گزاره­ها یا باورهایی مانند اینکه: طبیعت مادی واقعیت دارد؛ طبیعت دارای قوانین ثابت علت و معلولی است؛ طبیعت قابل فهم و از منابع معرفت بشری استو.... [2]

ابعاد و دامنه مفهومی واژه "فرهنگ" هم همچون واژه فلسفه به اندازه­ای عمیق و وسیع است که گنجانیدن آن در قالب تعریفی مشخص و محدود، تقریباً در تمام زبانها ناممکن است. با مراجعه به نوشته­ها و گفته­های صاحب­نظران می­توان صدها توصیف و تعریف از "فرهنگ" یافت که از ارزش­ها و اعتقادات و باورها گرفته، تا منش­ها، خصائل، هنجارها، ادبیات و هنر، معماری،آئین ها، افسانه­ها و اسطوره­ها را در برمی­گیرند.[3] فرهنگ واژه­ای فارسی است، که پیشینه­ای با قدمت بسیار دارد و رد پای آن را در اکثر متون نظم  و نثر فارسی می­توان یافت. این واژه را مرکب از دو جزء "فر" و "هنگ" دانسته­اند. از نظر لغوی و با مد نظر داشتن معنای دوجزء آن، می توان واژه فرهنگ را" کشیدن به سوی "بالا" و "بیرون کشیدن" معنی نمود،که تلویحاً سیر کمالی و رستن و رستاندن از جهل و تاریکی را نیز می­رساند.[4] برای واژه "فرهنگ" به عنوان یک کلمه واحد و مستقل و نه ترکیبی هم معادل­هایی همچون: دانش و فرزانگی، خرد و عقل سلیم، تدبیر و سنجیدگی، تیزهوشی، ادب و اخلاق، آموزش و پرورش، حکمت و دیانت، بزرگواری و عظمت و یا مجموعه­ای از فضایل و علوم ذکر کرده اند.[5] علیرغم اینکه حوزه معنایی فرهنگ بسیار گسترده است با اینحال می­توان گفت که، تعاریف ازفرهنگ ترکیبی است از: ماهیت فرهنگ، موضوعات فرهنگی و کارکرد فرهنگ. حال که قرار است بحث در باب فلسفه فرهنگ و فرهنگ فلسفه باشد بنا به ضرورت و براساس ریشه لغوی و توصیف­هایی که از فرهنگ شده است  عبارت زیر را به عنوان مفهوم فرهنگ  مطرح ساخته و مختصر شرحی پیرامون آن خواهم داد.

" فرهنگ مجموعه­ای است ارگانیک از مولفه­های هویت­بخش "

در این عبارت «فرهنگ» به مجموعه­ای ارگانیک ازچند مولفه هویت­بخش تعریف شده است. خود این تعریف هم هویتش را از مولفه­ها یا کلید واژه­های اساسی:  مجموعه ارگانیک، مولفه و هویت  گرفته است.   بدون استثناً همه آنها که «فرهنگ» را تعریف کرده­اند بر «مجموعه»  بودن آن اذعان دارند و اختلاف تعاریف به محتویات این «مجموعه» و چگونگی ارتباط، تعامل و وزن اجزای این مجموعه برمی­گردد. ارگانیک بودن «مجموعه»  نیز نمایان­گر زنده و پویا بودن «مجموعه» است و اشاره به این نکته دارد این «مجموعه»  و اجزاء و عناصر آن میرا و  زاینده­اند. «مؤلفه» سازه، سازنده و تشکیل دهنده معنا شده است و در اصطلاح تعدادی از اجزاء و عناصر مرتبط و متعامل، تحت یک سازه را «مؤلفه» می­گویند. بنابر این «مؤلفه» عنوانی است برای تعدادی از اجزاء و عناصر تشکیل­دهنده یک بخش از مجموعه ارگانیکی، که آن را فرهنگ نامیدیم. معنای مشهور«هویت» هم تشخص است. درفرهنگ عمید «هویت» حقیقت شی یا شخص که مشتمل برصفات جوهری او باشد معنا شده است و فرهنگ معین هم «هویت»  را آنچه که موجب شناسایی شخص باشد، یعنی آنچه باعث تمایزیک فرد ازدیگری باشد، معنا کرده است.  بنابر این وقتی از فرهنگ  مردم ایران ، فرهنگ مردم تاجیکستان و فرهنگ سایر مقولات و موضوعات از جمله فرهنگ فلسفه صحبت بمیان می­آید منظور مولفه­هایی است که این موضوع یا مقوله را از دیگر موضوعات و مقولات جدا می­سازد. هر مولفه را می­توانیم در سه سطح کلی مطالعه و بررسی نمائیم؛ مفروضات ارزش­ها نشانه­ها . مفروضات مجموعه­ای از باورهای اساسی و پایه­ای  هستند. به عبارت دیگر گزاره­هایی هستند که مفروض بوده و حقیقت یا واقعیت پنداشته شده­اند. ارزش­ها مطلوبیت­ها وایده­آل­های مبتنی بر مفروضات اساسی و پایه­ای(باورها) می­باشند. ارزش­ها؛ واقعیت­ها و اموری است که مطلوبیت دارند و مورد خواست و آرزوی اکثریت افراد یک گروه، سازمان یا جامعه می­باشند و ترسیم­گر مسیر و چگونگی دستیابی به این ایده­آلها و مطلوب­ها هم هستند و از همین روی بایدها و نبایدهایی را شکل می­دهند که آنها را هنجار گویند. نشانه هم دلالت­کننده، جایگزین، نشانگر و به­واقع نمایانگر یا تجلی مفروضات و ارزش­ها است. نشانه­ها در رفتار بالقوه و بالفعل، دارندگان مفروضات و تمامی ابعاد موضوع و یا مقوله مربوطه قابل رصد، مشاهده، مطالعه و ارزیابی است.

آنگاه که از فلسفه فرهنگ گفته می­شود مراد و منظور همان معنای دوم از فلسفه است که به مطالعهٔ تاریخ، ماهیّت، اصول و مبانی، شیوه‌ها، ابزارها، و طبیعتِ نتایجِ به دست آمده در علومِ گوناگون از جمله فرهنگ می‌پردازد. مبادی تصدیقی فرهنگ را روشن می­سازد. باورهای اساسی و پایه­ای  را شکل داده. به ارزش­ها مطلوبیت­ها و ایده­آل­های مبتنی بر مفروضات اساسی و پایه­ای(باورها) جهت می­دهد. در فلسفه فرهنگ مباحثی همچون چیستی و ماهیت فرهنگ، چرایی و ضرورت فرهنگ و چگونگی فرهنگ مطرح بوده و درپی یافتن پاسخ به این سوالات اساسی می باشد. اما مراد از فرهنگ فلسفه این است که فیلسوف چه در خاص فلسفه و چه در معنای فلسفه علم باید مقید به چه ارزش­ها و هنجارهایی بوده و باورهایش را چگونه شکل داده و نمایان سازد. فرهنگ فلسفه هویت بخش به علم فلسفه و متمایز ساز آن از سایر علوم است. دربررسی فرهنگ فلسفه باورهای پایه­ای این علم و مبانی و قواعد اندیشه­ای و رفتاری فیلسوفان مشخص شده و هنجارها و ارزش­های این عرصه علمی آشکار می­گردد. مولفه­های اصلی و اساسی در فرهنگ فلسفه در واقع موضوع علم فلسفه، اهداف آن، روش پرداخت به موضوع و ایده­آل­های عالم این علم می­باشند که از ابتدای شکل­گیری این علم به مرور قوام یافته و بنا به خاصیت مولفه­ها (در تعریف فرهنگ یعنی میرایی و زایندگی) در روند تاریخی علم فلسفه تغییر یافته و می توان پیش­بینی کرد که این تغییرات از این پس نیز وجود داشته باشد. در معنای لغوی فلسفه و فرهنگ تشابه معنا هم وجود دارد چرا که هم فرهنگ و هم فلسفه به دانش و حکمت معنا گردیده­اند ضمن اینکه فرهنگ و فلسفه هردو علاوه بر آنکه می­تواند تفکر دانشمندان عرصه­های مختلف را نسبت به آنچه انجام می­دهند تغییر دهد؛ پیش فرض هرگونه علم­ورزی هم هستند. فلسفه مدعی جهت­دار بودن و جهت­دهی است.دقیقاً ادعایی که هر اندیشمند و کارگزار فرهنگ هم دارد. تاریخ ترقی انسانیت در طول فرهنگ سازی و مدنیت، همه از برکت تفکر فلسفی بوده است. و این هم از جمله اشتراکات این دو علم دیرینه یعنی فلسفه و فرهنگ می باشد.

خلاصه:

فلسفه به معنای خاص مطالعهٔ مسائل کلی و اساسی پیرامون موضوعاتی چون وجود ، ارزش­ها و ... است. و در معنای دیگر فلسفه یعنی مطالعهٔ تاریخ، ماهیّت، اصول و مبانی، شیوه‌ها، ابزارها، و طبیعتِ نتایجِ به دست آمده در علومِ دیگرو اثبات مبادی تصدیقی آن علوم .فرهنگ هم واژه­ای فارسی با پیشینه­ای بسیار مرکب از دو جزء "فر" و "هنگ" است. از نظر لغوی و با مد نظر داشتن معنای دوجزء آن، می توان واژه فرهنگ را" کشیدن به سوی "بالا" و "بیرون کشیدن" معنی نمود،که تلویحاً سیر کمالی و رستن و رستاندن از جهل و تاریکی را نیز می­رساند.اما در این نوشتارمراد از " فرهنگ"  مجموعه­ای است ارگانیک از مولفه­های هویت­بخش .آنگاه که از فلسفه فرهنگ گفته می­شود مراد و منظور همان معنای دوم از فلسفه است که به مطالعهٔ تاریخ، ماهیّت، اصول و مبانی، شیوه‌ها، ابزارها، و طبیعتِ نتایجِ به دست آمده در علومِ گوناگون از جمله فرهنگ می‌پردازد. اما مراد از فرهنگ فلسفه این است که فیلسوف باید مقید به چه ارزش­ها و هنجارهایی بوده و باورهایش را چگونه شکل داده و نمایان سازد. فرهنگ فلسفه هویت بخش به علم فلسفه و متمایز ساز آن از سایر علوم است.

29 نوامبر2010 دوشنبه تاجیکستان

Фалсафаи фарњанг, фарњанги фалсафа

                Маљид Асадї

Аспиранти пажўњишгоњи фалсафа

Академияи улуми Љумњурии Тољикистон

 

Ду вожа фалсафа  ва фарњанг аз љумлаи вожагони пуркорбурд дар забон ва адабиёти форсї њастанд, ки бањс перомуни маъно ва мафњуми он њамвора вуљуд дошта аст ва алораѓми ин ки андешамандони мутаадиде дар ин ду замина тањќиќ ва пажўњиш намудаанд ва мутуни мутаадид ва гуногуне  дар ин ду арсаи илмї ба риштаи тањрир даромадааст, аммо њамчунон бар сари маъно ва мафњуми он иттифоќи назар набуда ва њар кас аз манзари худ ба он пардохта аст. Аз дигар сў таъомул ва иртиботи ин ду мавзўъ комилан воковї нашуда аст. Барои воковї таъсир ва таъасури мутаќобили ин ду мафњум бар якдигар ва таъомулашон зарурї аст, ки таъорифи ироашуда баррасї ва бар таърифе таваќуф карда ва онгоњ ин муњимро ба саранљом расонад. Дар ин навиштор ба ихтисор ва гузаро мурурї бар мабоњиси тарњшуда дар боби мафњум ва мавзўи фалсафа ва фарњанг дошта ва таъриферо гузида ва мабнои бањс ќарор хоњем дод, то дар нињоят битавонем аз фалсафаи фарњанг ва фарњанги фалсафа сухан биронем.

            Бархе илмеро, ки мавзўаш аслитарин фаъолияти инсон, яъне тафаккур астро фалсафа номидаанд. Тафаккур дар мафриди куллитарин ва асоситарин мавзўоти њастї. Ба таъбири онон фалсафа мутолиаи масоили кулї ва асосї перомуни мавзўоте чун вуљуд, огоњї, арзишњо, хирад, зењн ва ѓ. аст. Дар ќарни шашуми ќабл аз мелодии масењ, ки фалсафа дар Юнони Бостон пайдо шуд, ба њама мутолиоти назарї фалсафа мегуфтанд, дар он давра файласуфон ба мавзўоте мепардохтанд, ки акнун бисёре аз он мавзўот ба риштањои мустаќили илмї табдил шуда, аз фалсафа људо шудаанд. Аз њамин рўй аст, ки фалсафаро модари улум номидаанд. Дар фалсафа кулитарин амре, ки битавон бо он сару кор дошт, яъне вуљуд: мавзўи тафаккур ќарор мегирад; ба иборати дигар, дар фалсафа, асли вуљуд ба таври мутлаќ ва фориѓ аз њар гуна ќайду шарте матрањ мегардад. ба њамин далел Арасту дар таърифи фалсафа мегўяд: «Фалсафа илм ба ањволи мављудот аст, аз он њайс, ки вуљуд доранд». Фалсафаро маъмулан дар се маъно ба кор мебаранд: дар маънои аввал фалсафа шомили тамоми улуми њаќиќї аам аз назарї (табииёт, риёзиёт, илоњиёт) ва амалї (ахлоќ, тадбири манзал ва сиёсат) мебошад. Дар маънои дуввум фалсафа илова бар улуми њаќиќї шомили бархе улуми ќарордодї, мисли ќавоиди забон, луѓат, маъонии баён ва ѓ. низ мегардад. Дар маънои саввум фалсафаро маъорифи ѓайритаљрубї (дар муќобили улуми таљрубї) донистаанд, ки шомили мабоњисе монанди мантиќ, шинохтшиносї, њастишиносї, худошиносї, равоншиносї (ѓайритаљрубї), зебойишиносї ва ѓ. мешавад. Аз љињати дигар њам метавон  барои фалсафа ду маънї дар назар гирифт, дар маънии нахуст мурод аз фалсафа иборат аст аз таамул ва тањќиќи аќлонї дар боби мавзўоти хос, аз ќабили; худо, шинохт, њастї, ахлоќ, инсон, зењн, љомеа ва ѓ. Барои мисол, фалсафа дар назди Ибни Сино ва ё Муло Садро, яъне илм ба вуљуд ва авсофи он, назди Конт, яъне таамули аќлонї дар боби   шинохт ва маърифати инсон ва назди Вингэштойн, яъне тањќиќ ва таамул дар боби забон ва ѓ. Аммо дар маънои дуввум, фалсафа ба мутолиаи таърих, моњияти усул ва мабонї, шевањо, абзорњо, ва табиияти натоиљи ба даст омарда дар улуми дигар ва исботи мабодии тасдиќии он илм мепардозад. Ва аз њамин рўй фалсафањои музоф ё мавзўї шакл мегирад, аз љумла: фалсафаи физикї, фалсафаи химиявї, фалсафаи риёзиёт, фалсафаи зистшиносї, фалсафаи улуми иљтимої, фалсафаи фарњанг ва ѓ. Пас аввалин коркарди фалсафа, хидмат ба дигар улум аст, чаро ки усули аввалияи онњо дар фалсафа исбот мешавад. Њамчунин њамаи улум пешфарзњое доранд, ки ќаблан дар фалсафа мавриди таваљљўњ ќарор гирифтаанд. Гузорањо ё боварњое монанди инки:  табиати моддї воќеият дорад; табиати дорої ќавонини собити илату маълулї аст; табиат ќобили фањм ва аз манобеи маърифати башарї аст ва ѓ.[6]

            Абъод ва доманаи мафњумии вожаи «фарњанг» њам њамчун вожаи фалсафа ба андозае амиќ ва васеъ аст, ки гунљонидани он дар ќолаби таърифе мушаххас ва мањдуд, таќрибан дар тамоми забонњо номумкин аст. Бо мурољиа ба навиштањо ва гуфтањои соњибназарон метавон садњо тавсиф ва таъриф аз «фарњанг» ёфт, ки аз арзишњо ва эътиќодот ва боварњо гирифта, то манишњо, хасоил, њанљорњо, адабиёт ва њунар, меъморї, оинњо, афсонањо ва устурањоро дар бар мегиранд[7]. Фарњанг вожаи форсї аст, ки пешинае бо ќадимати бисёр дорад ва радпойи онро дар аксар мутуни назм ва насри форсї метавон ёфт. Ин вожаро мураккаб аз ду љузъ «фар» ва «њанг» донистаанд. Аз назари луѓавї ва бо мади назар доштани маънои дуљузъии он, метавон вожаи фарњангро «кашидан ба сўйи «боло»» ва «берун кашидан» маънї намуд, ки талвењан сайри камолї ва растан ва растондан аз љањл ва торикиро низ мерасонад[8]. Барои вожаи «фарњанг» ба унвони як калимаи воњид ва мустаќил ва на таркиби њаммуодилњое њамчун: дониш ва фарзонагї, хирад ва аќли салим, тадбир ва санљидагї, тезњушї, адаб ва ахлоќ, омўзиш ва парвариш, њикмат ва диёнат, бузургворї ва азамат ва ё маљмўае аз фазоил ва улуми зикркардаанд[9]. Алораѓми ин, ки њавзаи маъноии фарњанг бисёр густурда аст, бо ин њол метавон гуфт, ки таориф аз фарњанг таркибе аст аз: моњияти фарњанг, мавзўоти фарњангї ва коркарди фарњанг. Њол, ки ќарор аст, бањс дар боби фалсафаи фарњанг ва фарњанги фалсафа бошад, бино ба зарурат ва бар асоси решаи лўѓавї ва тавсифњое, ки аз фарњанг шудааст, иборати зерро ба унвони мафњуми фарњанг матрањ сохта ва мухтасар шарње перомуни он хоњем дод.

 

            «Фарњанг маљмўае аст органик аз муалифањои њувиятбахш».

            Дар ин иборат «фарњанг» ба маљмўаи органик аз чанд муалифаи њувиятбахш таъриф шудааст. Худи ин таъриф њам њувияташро аз муалифањо  ё калидвожањои асосї: маљмўаи органик, муалифа ва њувият гирифта аст. Бидуни истисно њамаи онњо, ки «фарњанг»-ро таъриф кардаанд, бар «маљмўа» будани он эътироф доранд ва ихтилофи таъориф ба муњтавиёти ин «маљмўа» ва чигунагии иртибот, таъомул ва вазни аљзои ин маљмўа бармегардад. Органик будани «маљмўа» низ намоёнгари зинда ва пўё будани «маљмўа» аст ва ишора ба ин нукта дорад, ки ин «маљмўа» ва аљзо ва аносири он миранда ва зояндаанд. «Муалифа»  соза, созанда ва ташкилдињандаи маъно шудааст ва дар истилоњ теъдоде аз аљзо ва аносири муртабит ва мутаъомил, тањти як созаро «муалифа» мегўянд. Бинобар ин «муалифа» унвоне аст барои теъдоде аз аљзо ва аносири ташкилдињандаи як бахш аз маљмўаи органикї, ки онро фарњанг номидем. Маънои машњури «Хувият» њам ташаххус аст. дар фарњанги Амед «њувият» њаќиќати шай ё шахс, ки муштамал бар сифоти љавњари ў бошад, маъно шудааст ва фарњанги Муъин њам «њувият»-ро он чи, ки муљиби шиносоии шахс бошад, яъне он чи боиси тамойизи як фард аз дигарї бошад, маъно карда аст. Бинобар ин ваќте аз фарњанги мардуми Эрон, фарњанги мардуми Тољикистон ва фарњанги соири маќулот ва мавзўот, аз љумла, фарњанги фалсафа сўњбат ба миён меояд, манзур муалифањое аст, ки ин мавзўъ ё маќуларо аз дигар мавзўот ва маќулот људо месозад. Њар муалифаро метавонем дар се сатњи куллї мутолиа ва баррасї намоем; мафрўзот – арзишњо – нишонањо. Мафрўзот маљмўае аз боварињои асосї ва пояї њастанд. Ба иборати дигар гузорањое њастанд, ки мафрўз буда ва њаќиќат ё воќеият пиндошта шудаанд. Арзишњо матлубиятњо ва идеалњое мубтанї бар мафрўзоти асосї ва пояї (боварњо) мебошанд. Арзишњо; воќеиятњо ва умуре аст, ки матлубият доранд ва мавриди хост ва орзуи аксарияти афроди як гурўњ, созмон ё љомеа мебошанд ва тарсимгари масир ва чигунагии дастёбї ба ин идеалњо ва матлубњо њам њастанд ва аз њамин рўй боядњо ва набоядњоеро шакл медињанд, ки онњоро њанљор гўянд. Нишона њам далолаткунанда, љойгузин, нишонгар ва ба воќеъ намоёнгар ё таљаллии мафрўзот ва арзишњо аст. Нишонањо дар рафтори билќувва ва билфеъл, дорандагони мафрўзот ва тамомии абъоди мавзўъ ва ё маќулаи марбута ќобил расад, мушоњада, мутолаа ва арзёбї аст.

            Он гоњ, ки аз фалсафаи фарњанг гуфта мешавад, мурод ва манзур њамон маънои дуввум аз фалсафа аст, ки ба мутолиаи таърих, моњият, усул ва мабонї, шевањо, абзорњо ва табиати натоиљи ба даст омада дар улуми гуногун, аз љумла, фарњанг мепардозад. Мабодии тасдиќии фарњангро рўшан месозад. Боварњои асосї ва пояїро шакл дода, ба арзишњо, матлубиятњо ва идеалњои мубтанї бар мафрўзоти асосї ва пояї (боварњо) љињат медињад. Дар фалсафаи фарњанг мабоњисе њамчун чистї ва моњияти фарњанг, чарої ва зарурати фарњанг ва чигунагии фарњанг матрањ буда ва дар пайи ёфтани посух ба ин саволоти асосї мебошад. Аммо мурод аз фарњанги фалсафа ин аст, ки файласуф чи дар маънои хоси фалсафа ва чи дар маноии фалсафаи илм, бояд муќайяд ба чи арзишњо ва њанљорњое буда ва боварњояшро чигуна шакл дода ва намоён созад. Фарњанги фалсафа њувияти бахш ба илми фалсафа ва мутамойизсози он аз соири улум аст. Дар баррасии фарњанги фалсафа боварњое пояии ин илм ва мабонї ва ќавоиди андешаї ва рафтории файласуфон мушаххас шуда ва њанљорњо ва арзишњои ин арсаи илмї ошкор мегардад. Маалифањои аслї ва асосї дар фарњанги фалсафа дарвоќеъ мавзўи илми фалсафа, ањдофи он, равиши пардохт ба мавзўъ ва идеалњои олами ин илм мебошанд, ки аз ибтидои шаклгирии ин илм ба мурур ќавом ёфта ва бино ба хосияти маалифањо (дар таърифи фарњанг, яъне мирандагї ва зояндагї) дар раванди таърихии илми фалсафа таѓйир ёфта ва метавон пешбинї кард, ки ин таѓйирот аз ин пас низ вуљуд дошта бошад. Дар маънои луѓавии фалсафа ва фарњанг ташобуњи маъно њам вуљуд дорад, чаро ки њам фарњанг ва њам фалсафа ба дониш ва њикмат маъно гардидаанд, зимни ин ки фарњанг ва фалсафа њар ду илова бар он ки метавонад тафаккури донишмандони арсањои мухталифро нисбат ба он чи анљом медињанд, таѓйир дињанд, пешфарзи њар гуна илмварзї њам њастанд.

            Фалсафа мудаии љињатдор будан ва љињатдињї аст. Даќиќан идаое, ки њар андешманд ва коргузори фарњанг њам дорад. Таърихи тараќќии инсоният дар тўли фарњангсозї ва маданият, њама аз баракати тафаккури фалсафї буда аст. Ва ин њам аз љумла иштирокоти ин ду илми дерина, яъне фалсафа ва фарњанг мебошад.

Чакида

Фалсафаи фарњанг, фарњанги фалсафа

                Маљид Асадї

Аспиранти пажўњишгоњи фалсафа

Академияи улуми Љумњурии Тољикистон

 

Фалсафа ба маънои хоси мутолиа масоили куллї ва асосии перомуни мавзўоте чун вуљуд, арзишњо ва ѓ. аст ва дар маънои дигар фалсафа, яъне мутолиаи таърих, моњият, усул ва мабонї, шевањо, абзорњо, ва табиати натоиљи ба даст омада дар улуми дигар ва исботи мабодии тасдиќии он улум. Фарњанг њам вожаи форсї бо пешинаи бисёр мураккаб аз ду љузъи «фар» ва «њанг» аст. Аз назари луѓавї ва бо мадди назар доштани маънои ду љузъи он, метавон вожаи фарњангро «кашидан ба сўйи «боло» ва «берун кашидан» маънї намуд, ки талвењан сайри камолї ва растан ва растондан аз љањл ва торикиро низ мерасонад. Аммо дар ин навиштор мурод аз «фарњанг» маљмўае аст, органик аз муалифањои њувиятбахш. Он гоњ, ки аз фалсафаи фарњанг гуфта мешавад, мурод ва манзур њамон маънои дуввум аз фалсафа аст, ки ба мутолиаи таърих, моњият, усул ва мабонї, шевањо, абзорњо, ва табиати натоиљи ба даст омада, дар улуми гуногун, аз љумла, фарњанг мепардозад. Аммо мурод аз фарњанги фалсафа ин аст, ки файласуф бояд муќайяд ба чи арзишњо ва њанљорњое буда ва боварњояшро чи гуна шакл дода ва намоён созад. Фарњанги фалсафа њувиятбахш ба илми фалсафа ва матамойизсози он аз соири улум аст.



[1] - دانشجوی p.h.d فلسفه فرهنگ پژوهشگاه فلسفه آکادمی علوم جمهوری تاجیکستان

[2] - مطالب ارائه شده در این بخش چکیده ای است از مطالعات قبلی وآنچه که در دانشنامه ویکی پدیا در باب فلسفه آمده است و همچنین کتاب فلسفه علم سمیر اوکاشا

[3] - جعفری، محمدتقی. "فرهنگ پیرو فرهنگ پیشرو". موسسه تدوین و نشر آثارعلامه. چاپ1- تهران. 1379صفحه 72

[4] - روح الامینی، محمود. "زمینه فرهنگ شناسی". عطار. چاپ3- تهران. 1372 صفحه11

[5] - رفیع، جلال. "فرهنگ مهاجم و فرهنگ مولد". انتشارات اطلاعات. چاپ 1- تهران. 1374 صفحه 20

[6] Матолиби ироашуда дар ин бањс чакидае аст аз мутолиоти ќаблї ва он чи, ки дар донишномаи википад ё дар боби фалсафа омадааст ва њамчунин китоби фалсафаи илми Самир Ўкашо

[7] Љаъфарї Муњаммадтаќї. «Фарњанги пайрав фарњанги пешрав». Муассисаи тадвин ва нашри осори алома. Чопи 1 – Тењрон. 1379. – С. 72.

[8] Рўњуламинї Мањмуд. «Заминаи фарњангшиносї». Аттор. Чопи 3 – Тењрон. 1372. – С. 11.

[9] Рафеъ Чалол. «Фарњанги муњољим ва фарњанги муваллид». Интишороти иттиллоот. Чопи 1 – Тењрон. 1374. – С. 20