بسم الله الرحمن الرحیم

خواستم گم شوم

یکی از ثمره های سفرم به تاجیکستان آشنایی با خانم دکتر شرافت استاد فولکلور و زبان تاجیکی و خط نیاکان بود.اَپه (خواهر) بزرگواری که نگاه مهربان و سخنان شیرینش بخشی از سختی دوری از خانواده را بر من آسان ساخت.

بزرگترین لطف این بزرگوارنسبت به من خواندن یکی از نوشته های شوی مرحومش "محمد رحیم سیدر" با عنوان "خواستم در ایران گم شوم اما چه چاره به بخت گمراه" بود . این نوشته به بهانه سفر این مرحوم در سال 2000 میلادی به ایران بوده است . نوشته ای که به شیرینی و گیرایی تمام مروری بر تاریخ ایران است.

اینقدر مجذوب این نوشته شدم که عزم جزم کردم تا آن را به فارسی برگردانده و برای نشرش اقدام کنم.

در ادامه مطلب بخشی از این نوشته و مختصری در باره مرحوم سیدر را ارائه می کنم به این امید که هرچه سریعتر بتوانم با یاردمی (کمک)دکتر شرافت و برادران بزرگوارم دکتر ایوب منصوری و دکتر محمدرضا جلالی نسب با شرح و توضیحات لازم این اندیشمند فرهیخته را به جامعه ایران معرفی نموده و و چاپ ونشر این کتاب و سایر آثار ارزشمندش را به سرانجام برسانم.

(لطفاً با نظر دهی و اشاره به خطاها در به سرانجام این کار مددیارم باشید. سپاسگزارم.)


خواستم در ایران گم شوم اما چه چاره به بخت گمراه

محمد رحیم سیدر

خواستم در ایران گم شوم به یکبار و برای همیشه آن­گونه که نور در روشنی ، قطره در دریا و سیاهی در شب گم شود. اما تنها یکبار گم شدم .

 از یکی از دروازه های آستان قدسی رضوی در مشهدمقدس بیرون آمدم به حکم ره گم کرده ای در خیابانی می رفتم که اتفاقاً چشمم به تابلویی افتاد "تالار ابن سینا" خدمت بوعلی سلام عرض کردم و براه خود چون گم شدگان در شهر عظیمی ناآشنا ادامه دادم . آن راه مرا به خیابانی وارد کرد"رودکی". آیا شادی­ای برتر از دیدار دوستان پرهنر می تواند بود اگر کس گم گشته باشد.

در پناه شاخسار توت های بخارایی، همان توتی که در تاجیکستان توت بلخی می گویند، می رفتم که از دور ساختمان بلند مهمانخانه با تابلوی بزرگ بالای سرش نمایان شد"سمرقند" و دیگر جای شبهه نیست که مهمانخانه "شیراز" در همین نزدیکی هاست. و اما با سرزدن به یک قهوه خانه به نرخ یک پیاله چای ارزش گم شدن را کاملاً از دست دادم. چای فروش به مجرد اینکه خبر یافت که کی و کجائیم مرا به تند باد سوال گرفت و من چون مکتب بچه ای دخان ( کم سواد)تنها از یک کلمه امداد می جستم"نه".

 از این خیابان خبری نداری؟ پدرو مادرت چیزی نگفته؟ دوستانت، همکارانت؟ و در حالیکه از نادانی من در شگفت مانده بود مظفرانه اعلام کرد که این خیابان تاجیکهاست. این خیابان را الان "نباش" می گویند. در روزگار پیشین "دروازه" می گفتند . اهل این خیابان مردمانی از سمرقند، بخارا،هرات، بلخ، خوارزم، مرو و... هستند.

مردی که الان غذا خرید و رفت از تاجیکان بلخ است. من که می خواستم گم شوم از این پیش آمد ناامید شدم و از قول خواجه حافظ گفتم:

"چه چاره با بخت گمراه".

******

چون در مشهد مراد حاصل نشد در انتظارباد شرطه ننشستم و گفتم: "چرخ برهم زنم ارغیر مرادم گردد" و پیش خود عهد کردم اصفهان ، کنار زاینده رود بروم که اصفهان نیمی از جهان است و تهرانیان را از این افتخار اصفهانیان آتش رشک بالا گرفته، گفته اند؛" ها اصفهان نیم جهان است ، اگر تهران نباشد."

 براستی از واکنش تهرانیان پشتیبانی باید کرد که تهران شهری است بس عظیم. تهران را از هوا دیدم در ساعت 10 شب از دریچه مدور هواپیما.چشم به چشم انداز پهناور چراغ زار دوخته بودم به مثل این بود که هواپیما نه برفراز زمین بلکه برفراز آسمان می پرد. چون پرواز بر پهنای یک دشت ظاهراً بی انتها به طول کشید دلم به حال تهرانیان سوخت که آن دوازده میلیون مردم راه خانه های خود را چطور پیدا می کنند. و از عاقبت گم شدن در چنین شهری دلم رمید و با نظر داشت اینکه در مسکو راه آسانترین رفت و آمد "مترو" است از نفری که در کرسی کناری من نشسته بود پرسیدم تهران مترو دارد؟

 بله گفت و در زمان سوال کرد، مشهد مترو دارد؟

 نمی دانم مشهدی نیستم.

وچون دانست که آمد(مسافر) هستم و از مسکو تازه وارد شده ام نخست پرسید؛ فارسی را در کجا فرا گرفته­ام.

گفتم فارسی را در انستیتو گهواره فرا گرفته ام و استاد زبان فارسی من مادرم است.

پس گفت پس چرا بچه هایتان را نیاورده اید.

 گفتم ماموریت چندروزه است و... اما هیچ دلیل را قبول نداشت و می گفت ماموریت چی؟ مزاحمت چی؟ شما که تاجیک هستید ایران خانه خودتان است.

چون از این ماجرا فارغ شد سراغ مسکو رفت. مسکو چگونه شهری است؟ خانم هایش؟ ازدواج؟ جای کاربرای راننده ها؟ و... با اشاره به هواپیما ابراز ناراحتی کرد که صدر نشین(کادر پرواز) نه ایرانی بلکه روس هستند. از صحبت او این نکته جالب بود که کمبود کشور حتی به هویت ملی یک راننده تاثیر دارد .

 از آنجا که برای رشد یک کشور لازم دارد از راننده ماشین تا شه سواران دولت ننگ ملی (تعصب ملی) داشته باشند . ناراحتی این شخص قابل قبول بود، در همان آغاز صحبت بیخبری های همسفر متوجه ام کرد ه بود تا بدانم این آقا اهل کدام شهر ایران است و چون فرصت دست داد پرسیدم.

 گفت: قزوینی.

 گفتم: خیلی خوب من در قزوین آشنایی دارم.

 گفت:کی؟

گفتم: عبید.

گفت: کدام عبید؟

گفتم: عبید زاکانی.

خنده ای آنچنانی زد.

 گفتم: آشنایی دیگر هم دارم .

 گفت: کی ؟

گفتم: عارف

 گفت: کدام عارف؟

گفتم: عارف قزوینی.

 همچنان خنده دیگری زد .

 گفتم: از دگر بزرگان قزوین خبری داری یانه ؟

 گفت: نخیر همشان مرده اند.

دیگر این جواب مرا به یاد رساله دلگشا و دیگر نوشته های لطف آمیز انداخت . و باز هم سوال کردم که؛ همان شوخی ها و لطیفه های روزگار عبید زاکانی در زندگی امروز قزوینی­ها موجود است یا نه ؟

وهه، ند ا کرد او، آها از این حرفها هم خبر داری؟

مثل اینکه شرمیده باشد، گفت: نه خیر از آن شوخی­ها الان اثری نیست.

گفتم: نه عیبی ندارد در تاجیکستان ما محلاتی هست به نام "رومان" "کوم" که هم اکنون هر روز خدا یک لطیفه تازه در باره  مردمان آنجا ایجاد می شود .

 همسفر قزوینی همچنین از آبادی­های زاکان و مزار عبید زاکانی تعریف کرد و در فرودگاه مشهد به خواندن یک بیت از عبید"آن روز که در محشر مردم همه جمع آیند ما با تو در آن غوغا دزدیده نظر بازیم." خداحافظی کردیم.

******

آنچه که از تهران و دوست قزوینی گفتیم درآمد گپ بود اما اصل هدف گم شدن بود. و پیش خود عهد کرده بودم که هر گوشه ایران که رفتن پیش آید تک و تنها بروم تا در شناخت ایران هیچ نظرالحاقی نداشته باشم. بنابر این تصمیمات عزم کردم که "تخت جمشید"، "پاسارگاد"و "پرسپولیس" باید رفت. به زیارت کتیبه های داراب در کوه بیستون.

 گفتم بروم و آن کتیبه ها را که با خط میخی ثبت شده است و متن هایی را که یاد دارم به زبان دارا بخوانم" عدم دروش،خشفی، من پیتو یشتسپه.."

بروم بر تخت جمشید بنشینم "خرابه های مدائن" خاقانی را بخوانم و در میان خرابه های شهر نیایی سه هزار ساله دورم بمیرم همانگونه که" قو از پیش ساعتها مرگ خود را درک می کند و به مکان نخستین محبت خود که عادتاً میان امواج دریاست باز می آید و در میان آن موج ها شب هنگام آنچنان غزل خوانی می کند که از خود بی خبر در میان غزل ها می میرد."

یا شیراز بروم ، بله شیراز باید بروم ، بروم بر سر تربت "شیخ سعدی" و "خواجه حافظ" و از روی اخلاص الحمد بخوانم و با می و مطرب بنشینم که خواجه حافظ وعده کرده است " اگر چنین بکنی ببویت زلحد رقص کنان برخیزم" از "گلگشت مصلی" قدم بزنم که خواجه حافظ گفته است" شیراز شهری است پر کرشمه و خوبانش زشش جهت" و در کنار آب "رکن آباد" همراه "باد صبا" دیوان خواجه را غزل غزل بگردانم تا ببینم چه حالتی بر من رخ خواهد داد . "سحر بلبل چه حکایت با صبا کرد".

آنچه حافظ از باد صبا می دید چه بود که بهانه به بلبل نهاد، سربسته گفت اسرار هویدا نکرد و شیرازیان را از راحت جنت ناامید کرد و اگر بگویند که درک سخن نمی کنی دعوا خواهم کرد . ما که از شیرازیان کم نیستیم " تورسون زاده "

و با تسلای اینکه در شیراز سخن دانی و خوشخوانی نمی ورزند، همدان بروم و شکایت پیش "شیخ الرئیس" برم، که تیغ جانبخشای توروی دنیا را گرفت از قعر "گل سیه تا اوج زحل" همه مشکلات گیتی را حل کرده ای اما در "بخارا" جای بس عزیزی چون شما خالی است . برخیز و بیا و از "کولاب" "میر سید علی همدانی" را به پا بخیزان و ما را راهی بنمائید که سردر بیابان گمراهی زده ایم.

 تاجیکستان بیماری بستری است و در انتظار نوش دارو و یا قناعت بورزیم به بوده و نبوده که "بابا طاهر عریان همدانی" گفته" قناعتگر به بادامی بسازد "وبیم داده که" هیچ دولتمندی بیش از یک کفن به گور نبرد و هیچ درویشی نیز به گور بی کفن نرفت." در پای پیکره آزاد لباس بابا طاهرعریان بنشینم و بگویم ای بابا که گفته ای " چه خوش بی مهربانی هردوسربی که یکسر مهربانی دردسربی" اگر مجنون دل شوریده ای داشت دل لیلی از آن شوریده تر بی"

از اهل "دروازی"؟ و یا دروازی های ما همدانی که ظرافت های ملایار ونجی" شاعر دروازی- لطف سخن شما را دارد همان درواز که اهل آن از روی ادب اظهار نادانی می کنند و گرنه به قول "فطرت دروازی" خاکستر درواز را یونان برده اند چونکه "آئینه سکندری" محتاج خاکستر بود همان "اسکندر" شاگرد "ارسطوی حکیم" که در سال 331 پیش از میلاد یعنی 2700 سال پیش ، تیغ در دست به قصد تصرف ایران زمین آمد و عاقبت در حلقه زلف "رخشانه صغدی" دختر ایرانی تبار فیروزه چشم اسیر افتاد و ایرانیان آئینه اسکندری را چون "نصاب ذکات حُسن" گرفتند. از آنجا که اگر آئینه واقعی از سنگ در بیاید آئینه سکندری از "خرد افلاطون و ارسطو و سقراط" ها در آمده بود و این رویداد را پس از دو هزار سال خواجه حافظ تفسیر کرد. آئینه سکندر" جام جم" است. "بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا". عکس ان آئینه در جام جم افتاد و از آن تجزیه، باده فرهنگ و تمدن با نام تمدن یونانی و باختری در "خون خانه" فرهنگ بشر تا کنون در حال جوشیدن است. و از فرایندهای آن تمدن در "اسکندریه" "کتابخانه اسکندری" بنیاد یافت که هفتصد هزار دستخط را محفوظ می داشت و "ارخمیدو"، "فلاطینو"، "فلکس" در آن کتابخانه کار کرده اند و اشاره "نظامی گنجوی" به همین همکاری است که می فرماید: "خرد نامه ها به لفظ دری به یونان زمین کردند کسوت گری" آن کتابخانه در سال 41 قبل از میلاد آتش گرفت و در قرن 7و8 میلادی "متعصبان" کتابهای باقی مانده را چون مال بت پرستان بکلی از بین بردند و اعراب بدوی هم که سرمست از گوشت سوسمار و شیر شتر چادری بسر به جای کلاه، در دستی تیغ و در دستی مصحف ، به ایران زمین سرازیر شدند. از استقبال ایرانیان سر پا نشستند ، در ایران به آنها گفتند ما به بخت شما حسد می بریم که پیغمبر آخر زمان هم قوم شماست و قران را الله یکه و یگانه در ملک شما نازل کرد. اما سعادت شما در همین محدوده منحصر است و این مائیم که گوهر خداوندی را باید حفظ کنیم. این معجزه برای چون شمائی نیاز به تفسیر دارد و این تفسیر کار ماست . از این به بعد پیغمبر ما و شما یک است و حدیث پیغمبر است که: "فارسی چون عربی زبان اهل بهشت است و اگر علم در بلندترین گوشه آسمان آویزان باشد هم فارسها به آن دست خواهند یافت". امر خداوند است که شما به خاک ما وارد شده اید و ما از امر خدا سر نخواهیم پیچید. ایرانیان شهد قران را در جام جم ریختند و عرب و عجم را سرمست از بوی خوش باده توحید و معرفت کردند و امروز هم که شیخ عرب از بوی نفت سرمست است- مومن قناعت- آیت ا... ها درایران زمین در پی حفظ و تفسیر زمانوی کلام ربانی هستند . وآنچه آنها با پیاده سازی انقلاب اسلامی در 22 سال پیش انجام دادند آغازگردش مهم به سوی ارتفاع به اوج خودشناسی و خداشناسی انسان است. هرچند جام جم گاهی از ترکتازی اندیشه عرب و گاهی از ترکتازی اندیشه عجم تیره می شود .  ولی باک نیست که" باد شرطه در حال وزیدن است و کشتی نشستگان" را به "یار آشنا" خواهد رساند.اگر "مدارا و مروت" که خواجه حافظ گفته است برای "آسایش دو گیتی" از سر فرزانگی مراعات شده باشد.

 ایرانیان فروغ ابدیت الهی را که وسیله قران کریم از دست عرب به دست آنها رسید در جام خرد ایرانی ریختند و با پندار نیک ، گفتار نیک و رفتار نیک از صراط المستقیم الهی در کشف اسرار بود و نبود، رستمانه اقدام کردند تا آن زمان که به این خاک بوم خردخیز، قوم سوار بر اسب جهل از دشت های شمال به وادی های سرسبز سرازیر شد . اگر یونانی با خرد افلاطونی و ارسطویی آمده بود و عرب با کتاب الهی؛ ولی این قوم جدید غیر از تیغ در دست دگر چیز نداشت و افتخارش از خوان یغمای اجدادیش بود. ایرانیان را تیغ آنان در خور نبود و چیز دیگر از آنها نمی­شد به کار گرفت به ناچار جام جم را در سر آنها فرو ریختند ولی به قول مولانا " چند گنجد بهر اندر کوزه ای" هر ظرف به اندازه خود آب می گنجاند چون زور بازو از نیروی مغز بالا بود و دین و فرهنگ و علم کار عقل است نه باز و اسلام که بصورت عظیم عقل آدمی را در کاوش و خودشناسی انداخته بود در دست ترکان از کار ماند و به تصدیق علامه اقبال کونسرواتیزمی( محافظه کاری) که پانصد سال باز اسلام گرفتار است پیامد ساده اندیشی ترکی است و کوتاه نظران این را عیب اسلام اعلام داشته اند.

ترکان جام جم ما را شکستند ، جام جم شکست ولی نریخت و جام جم از بزرگی کاهید اما باز هم پر باده ماند و ایران امروزی همان جام جم است و من چون تشنه لب این جام  به این خون خانه معرفت به جرعه نوشی آمدم . پاره های آن جام را  در"چاچ و خوارزم و فرغانه و سمرقند و بخارا و مرو ترمیز" مال حلال می دانند و هر قطره از رود "جیحون" و "سیحون" را هرکه می نوشد از من قرض دار است و در این راستا خوش بحال استاد "محمد جان شکوری بخارایی" که برای خلق تاجیک یک پاره ایرانیان که در حصار کوههای بلند در بند ترکان افتاده است اصطلاح روشن و فهمای با نام وطن واقعی و وطن فرهنگی تاجیکان ایجاد کرد.

تاجیکستان امروزی وطن واقعی ماست و همچنان تمام جغرافیای شاهنامه وطن فرهنگی ما .آنچنان که حکیم فردوسی از قول افراسیاب می گوید" همه ملک ایران سرای من است که نیک و بدش از برای من است." ویا به فرموده" بازار صابر" در حد و سرحد شناسی جهان سرحد تاجیک زبان تاجیک است ".

 ترک اگر در آسمان پربکشد باز هم ناچار به اعتراف حق استادی هفت پشت ایرانیان خواهد شد." زیرا زمانها در حال دگرگون شدن است و روزی فرا خواهد رسید که قدر هرکس ، هر قوم و ملتی به اندازه سهم فضلش در "گنجور تمدن" در ترازوی عدالت بر کشیده خواهد شد . امروز که در جهان زورگویی حکم دارد ترکان خالی گاه معرفت خود را با به یغما بردن "دیوان مولانا" و" قانون ابن سینا" و "التفهیم بیرونی" و "ریاضیات خوارزمی" پرکردن می خواهند . می خواهند به بام شهرت عالم نردبان گذارند ولی صاحبان این بام آن را آنقدر برداشتند که این و آن کجا می توانند به آن نردبان پای بگذارند. "مضمون از شهر بازار صابر"

ازبرما رفتن به فرموده "کمال خجندی" برای آنان معنا ندارد زیرا آنها نمی دانند که "ما به بام فلکیم و از برما رفتن مثل جام و لب بام" است.

ایران زمین طی تاریخ طولانی خود سه استیلاء مودهش ترین را تحمل کرده است . "استیلاء اسکندر"، "استیلاء عرب" و "استیلاء ترکی تباران". از این سه استیلاء  آخری از همه خانه براندازتر بوده است و هم اکنون ادامه دارد.

خراسان و ماوراءالنهر با شهرهای بزرگ و کشتزارهای زرخیز از خون وطن دارانش لاله رنگ بود "قتل عام خوارزم"، "کله مناره" های هفتصدهزارسری در"هرات" و اصفهان از دست "چنگیز" و "نبیره اش" "تیمور لنگ". "قتل عام طوس" از دست "میران شاه" پسر "تیمور" قتل نیشابور از سوی "طولی چنگیزی" هرکدام ضربه جانگداز در پیکر ملت ایرانی است.

 آنها برای این جنایت ها در برابر تاریخ شرمنده خواهند بود و برای قتل پیرمردی کیهان تفکر سیر، چون "شیخ عطار نیشابوری" در دادگاه تاریخ جوابگو است. و من که خود از سالها پیش ننگ ناموس برداری شیخ عطار را اعلان کردم هنوز هم هوای خشونت با مغول را در سر دارم و باید بروم به نیشابور و از شیخ دعا بگیرم.

*****

در دامن جنوبی نیشابور راه به سمت باغ آرامگاهی "شیخ عطار" از تگ (زیر ) دروازه "گورستان خیره" ، که تربت "حکیم عمر خیام" آنجاست، به راست تاب خورده مستقیم طول می کشد . با همه احترامی که به حکیم بزرگوار دارم پیش خود عهد کرده بودم در نیشابور اولاً به زیارت شیخ برسم که به ظلم کشته شده است و عمر خیام به هر حالی در زمانی آسوده زیسته و با مرگ الهی در گذشته است.

در چند قدمی باغ آرامگاه شیخ عطار در بلوار چمنزار، نیم پیکره پیرمردی قرار دارد. که از شانه هایش پرنده ای پرگشوده درحال پرواز از بالهای خود گویا بر سر پیرمرد سایه می افکند و رمز یا سمبل حالتی است .اشاره بر ارتفاع ، به اوج بلندی ها و دوری های بی منتها. این نیم پیکره پیرمرد و مرغ، کس را بی اختیار به یاد "منطق الطیر"، "سیمرغ" ، "مجلس" و "پرواز مرغان"، "سپردن هفت وادی" یا مراحل و عاقبت در یک مرغ جمع آمدن سیمرغ می برد. و "جلال الدین بلخی" در همین زمینه فرموده است:

" هفت ملک عشق را عطار گشت       ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم"

باغ آرامگاهی شیخ عطار یک چمنزار پر دار و درخت است. عبارت از کاچ و توتها ی بخارایی ، سپیدار و انواع بوته ها  و نهال آرایشی . بنای آرامگاه در میان این باغ خوش منظر چون صدف در گوهر با صفا و پاکیزگی و زیبایی خود روان را رامش می دهد.و گویا صفای روح روشن شیخ بزرگوار است که این محیط زیبا را مالامال و لبریز کرده است. هر لحظه و ساعت نفری یا دسته ای به خاطرزیارت به این منزل مبارک وارد می شود و هر نفس در سر تربت شیخ از سر اخلاص الحمد صدا می دهد .

ساعتی که از سعادت حضور در شمار دهها زائران خوشبخت بودم . ساعت نماز ظهر فرا رسید و زائران نماز خود را در پای تربت شیخ و در آن مکان منور اداکردند.

ساعت دیگر در باغ آرامگاهی در گشت و گذار بودم و همانا با مغول در جنگ هرچند ذهنیت داشتم که در چنین مکانی نباید از بدیها یاد کرد .

شیخ عطار که به سن پیری رسیده بود و هیچ زورجنگ هم نداشت  از دست یک مغول بچه خونخوار به ظلم کشته شد. از دست مغول بچه شخصی کشته شد که یک صحیفه بلکه یک سطر حتی یک هجائی بسته منطق الطیرش از خون تمامی مغولهای اول و آخر دنیا گران قدر تر است.

منظره این کشتار در داستان کوتاه نویسنده تاجیک "بهمن یار" "نرخ آدم" به رشته تصویر کشیده شده است. "عطا ملک جوینی" تاریخ نگار وقت می نویسد که "طولی" امرکرد شهر خراب و حتی سگ و گربه نیز کشته شوند. و دختر چنگیز در انتقام خون شوهرش فرمان داد هیچ احدی زنده نماند و هرچی جان داشت جان خود را از دست داد .

در فاصله از باغ آرامگاهی شیخ عطار سرراه قهوه خانه ای است که با کت (نیمکت) خود "چایخانه" های "دوشنبه" و "خجند" و "بخارا" را به یاد می آورد . خواستم در آنجا که چشم اندازی به سوی گنبد مزار شیخ دارد چندی دیگر بنشینم و ازدو پسر بچه ده دوازده ساله که صحن را آب می زدند پرسیدم: چای داری ؟

 یکیشان گفت: آری .

گفتم" بیار .

گفت: بیست دقیقه دیگر می جوشد.

 گفتم: بیست دقیقه دیگر مشهد می­رسم و افزودم غذا داری؟

 گفت: آری

گفتم: چه غذایی .

 گفت: کنسرو .

 گفتم: غذای گرم می خواهم

گفت: باشد گرم می کنم .

گفتم: من کوهنورد نیستم . چوپان نیستم که کنسرو بخورم....

او توی حرفهایم دوید و گفت: ها شما مشهدیها ساندویچ را دوست دارید .

 از این گول خوردن بچه خیلی خوشم آمد و در حالی به سمت باغ آرامگاهی حکیم عمر خیام راه پیش می گرفتم که تحت تاثیر صحبت با بچه ها بودم و یک بیت از استاد "لایق شیرعلی" را تکرار می کردم که:

"یکی گفته تو ایرانی، دگر گفته تو تاجیکی           جدا از اصل خویش میرد کسی مارا جدا کردست."

این جاده بطول یک کیلومتر با کاجهای سرسبز دو کنارش محض برای رفت و آمد به دو باغ آرامگاهی احداث شده است . هرچند هوای اول "تیرما" خیلی گرم بود قصد کردم با ا ستفاده از سایه انبوه کاجها پیاده به خدمت حکیم عمر خیام برسم که گناهی در گردن دارم چون از تگ(زیر) دروازه او سواره عبور کرده بودم.

طی زمان که رو به گورستان خیرا می رفتم خاطره ی سی ساله را زنده کرده بودم.تقریباً سه سال مقدم بود که با رباعیات شور انگیز عمر خیام و با سرگذشت ایشان آشنا شدم . و همزمان یادداشتی از "نظامی عروضی سمرقندی" "چهار مقاله"خوانده بودم که:

"در سنه  .... 506هجری 1112  میلادی به بلخ در میانه ی مجلس عشرت از حجت الحق عمر شنیدم،که اوگفت:گور من درموضع باشد ،که هر بهاری شمال بر من گل افشان می­کند....دانستم ،که چون وی گزاف نگوید.چون در سنه ی 530هجری-1136میلادی به نیشابور رسیدم، چهار سال بود که آن بزرگوار روی در نقاب خاک کشیده بود. یکی مرا به گورستان خیره بیرون آورد. و در دست چپ گشتم در پای دیوار باغ خاک او دیدم نهاده درختانی "امرود" و زردآلو سراز باغ بیرون کرده  و چندان برگ و شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود مرا یاد آمد شهر بلخ ....گریه بر من افتاد ."

از آن روزگار هشتصد و شصت و چهار سال در میان است اما به امید زیارت از آرامگاه خیام در همان موزع و منظره اصل از دروازه گورستان خیره وارد شدم و باغی دیدم این زمانی و سراسر سبزو خرم و راه فراخی  تا پای تربت حکیم گسترده .بالای تربت عمر خیام گنبد هشت ستونه مانند موشکی کیهانی روبه پرواز به کائنات قامت افراخته که بی گمان با مایه­گیری از خرد کیهانی این "داننده" اسرار جزئی و کلی احداث شده است . بدنه بنای یادبود با رباعیات متعدد شاعر بزرگ آراسته است و گویا پیغام خاکیان را این موشک به نورانیان می برد.

از درخت امرود و زردآلو نشانی نیافتم و در این موسم آغازین پاییزی جای انتظارگل افشانی هم نبود.بعدتر معلوم شد که سال 1962 -نوزدهم می- با احداث این بنای یادبود جنازه عمر خیام از آن محله که نظامی عروضی یاد می کند به محله فعلی انتقال یافته است .

 پس از فرستادن دعا به ارواح حکیم چندان رباعی در یاد داشتم . در سر تربت ایشان خواندم و عرض کردم که ای حجت الحق حکیم الدنیا و شیخ السلام در اروپا از چون شمائی یک دهری شراب خواری تراشیدند. که قیمت دنیای دون را پشت یک ناخن زده .تنک مایگان از دفتر اشعارشما سود می جویند و آن را با رنگ و صورت فاحشی به تعداد هزارها نسخه هرسال چند بار انتشار می دهند .و این کوته نظری در تاجیکستان هم اثر دارد و آن پیکره در خاک افتاده ای هم که در دوشنبه به خاطر شما احداث کرده اند در خورد مرتبه والای شما نیست.

آرامگاه حکیم عمر خیام طرح زمانوی دارد و در کنار چپ آن یک رده چایخانه و دکانها ساخته شده است که یادآوری از زمانهای گذشته است و به خاطر پیوند دیروز و امروز در باغ "آثارخانه" عمر خیام بنیاد یافته که متاسفانه آنروز تعطیل بود.

نیشابور زمان  عمر خیام سیصد خیابان داشته است و در این شهر هزارو دویست عالم نامدار فعالیت می کرده اند . نیشابور مثل بغداد "نظامیه" خودرا داشته و "امام غزالی" در آن درس می گفت اما بیست سال پس از درگذشت خیام، سال 1446  زلزله شدید شهر را خراب کرد . چندی نگذشته که در سال 1154 "آغوزها" به این شهر سرازیر شدند. با یادداشت "ابوبکر راوندی"  مولف "راحت الصدور" مدرسه "موترز" را آتش زدند ....بسیار هزار آدمان را کشتند که حساب صحیح آن را کسی یاد ندارد. پس از آن سرلشکر مغول طولی، نیشابور را هم خراب کرد.

 بنا به منبع های تاریخ، طولی پس از قتل عام 157000 از اهالی، امر کرد نهرها را به بالای شهر روانه کنند و در راه آب دنبه ها ( آب بند) سازند . "عطاملک جوینی" می نویسد :

" و دختر چنگیزخان در عوض خون شوهرش "طغی جر" امر کرد در نیشابور حتی سگ و گربه را بکشند و تنها چهارصد کاسب را با خود به ترکستان برد ."

 "بیهقی" می نویسد :

"هر بنایی که سر به فلک می کشید به خاک سیه برابر شد ."

نیشابور شهر اساطیر و تاریخی است. بنا بر اساطیرها آن را "جمشید" بنیاد نهاده اما "شاهپور" از شاهان ساسانی در سالهای 242 تا 273 میلادی آن را دوباره آباد کرده و ابرشهر نام گذاشت. نیشابور در عهد "طاهریان" 828 تا 844 پایتخت این دولت داری و در عهد "سامانیان" بعد از بخارا پایتخت دوم بود . اما نیشابور امروزی چون همه شهرهایی از شاهراه تند سیر، رشد در کنار افتاده است . به سفال پاره های سرنوشت سخت خود می نازد .و مثل این است که اگر تربت عمر خیام، شیخ عطار و امامزاده در این شهر نباشد ، شهری از یاد رفته است.  و این نکته را درجریان صحبت با نیشابوریان نیز می توان پی برد که می گویند در قیاس مشهد نیشابور شهر مضافاتی است. هرچند نهاده های گسترده در زمینه های کشاورزی و فرهنگی و هنر را داراست.........

........

زندگینامه:

ادیب و خبرنگار معروف تاجیک "محمدرحیم سیدر" بیستم ژانویه سال 1952 در دهه "شهرنو" ناحیه رشت تاجیکستان زاده شده است. استاد تحصیلات ابتدایی را در همان روستای محل تولد گذراند و سپس جهت تحصیلات عالیه به شهر دوشنبه مهاجرت نمود. وی در سال 1975 میلادی پس از ختم تحصیلات عالی دررشته زبان و ادبیات فارسی در دانشکده زبان شناسی دانشگاه آموزگاری شهر دوشنبه، مدتی معلم زبان و ادبیات در مکتب رقم 25 ناحیه رشت بود. استاد سیدرهمچنین دبیر ارشد بخش ادبی صدا و سیمای تاجیکستان و نیز دبیر بخش نثر ماهنامه صدای شرق در طی سالهای 1975 تا 1992 بوده اند.

استاد محمد رحیم سیدر در سال 1975 با خانم دکتر "شرافت میرزا دخت" که هم اکنون عضو هیات علمی دانشکده اقتصاد تاجیکستان می­باشد ازدواج کرد و ثمره این ازدواج سه فرزند است. فرزند بزرگ تر "مُهیا" متولد 1976 با تحصیلات عالی (دکترای دامپزشکی) دردوشنبه مشغول خدمت می­باشد.فرزند دوم ایشان "فرزانه" متولد1977 دارای تحصیلات عالی ( کارشناسی ارشد اقتصاد ) است. سومین فرزند ایشان "باربد" به خارج از کشور (امریکا) رفته و در آنجا مشغول به تحصیل می باشد.

استاد از دوران تحصیل در مکتب و دانشگاه به نشر حکایت­ها و قصه های دل انگیز فارسی می­پرداخت و نخستین داستان یا حکایت او تحت عنوان"گهواره ناز" در سال 1986 در هفته نامه "ادبیات و صنعت" به طبع رسید. پس از آن نیز قصه و حکایت هایش در روزنامه های "ادبیات و صنعت" ، "سامان"، "نوید بازرگان" و ماهنامه های "صدای شرق" و "پامیر" و مجموعه دستجمعی "شفق صبح" از سال 1986تا 1992 منتشر شده اند.

محمد رحیم سیدر از سال 1995 تا آخر عمر در شهر مسکوی فدراتیو روسیه فعالیت فرهنگی داشته  و زندگی می کرده است . ومدتی خبرنگار "صدای خراسان جمهوری اسلامی ایران" در شهر مسکو و سردبیر نشریه فرهنگی تاجیکان برون مرزی با نام "پیام" در سالهای 1999 تا 2001 بوده و از سال 2001 تا آخر عمر خبرنگار بخش تاجیکی رادیوی اروپای آزاد"رادیو آزادی" در شهر مسکو بود.استاد سیدر از 1989 عضو "اتحادیه نویسندگان تاجیکستان" ، از سال 1985 عضو "اتحادیه روزنامه نگاران تاجیکستان" و از سال 2000 عضو "اتحادیه روزنامه نگاران فدراتیو روسیه" بوده است.

داستانهای ایشان در همین دوران به زبانهای روسی و اوکراینی ترجمه شده اند. خود نیز آثار بسیاری از نویسندگان جهان را به تاجیکی ترجمه کرده است.

محمد رحیم سیدر سوم ژانویه سال 2010 در سن 57 سالگی در بیمارستان شهر "طوله" روسیه در اثر بیماری دیابت در دیار غربت و دور از زن و فرزند چشم از جهان فروبست . اما باتوجه به علاقه وافر به وطن پیکرش به تاجیکستان منتقل و در زادگاهش به خاک سپرده شد.